روز عروسي
تو سر و صداي سالن پر از مريض، مادر و دختري داخل اتاق معاينه هستند. دخترك يكبار سنكوپ كرده. بعد از انجام چند تست، استادم به هردو مفصل توضيح مي ده كه علت سنكوپ چيه و چون فقط يكبار اين اتفاق افتاده، بهتره فعلا دارو بخوره و مهمتر از اون هميشه مراقب باشه كه كم آب نشه، جاي خيلي گرم نمونه و دقت كنه كه سرپا و بي حركت ايستادن ( مثلا در صف ايستادن) براش ضرر داره و بهتره عضلات پشت پا و باسن رو منقبض كنه ...همه اينها رو شفاهي و كتبي و با اجراي پانتوميم توضيح داديم.
بعد مادر دختر مكرر مي پرسه خوب چرا اين طوري شده؟ آخه چرا؟ پس چي مي شه؟ چرا باطري قلبي نمي ذارين؟ مي خواين باطري بذارين؟ و هي گريه مي كنه. از استادم توضيح، از مادر گوش ندادن و گريه!
مادر گفت كه اين روز عروسي چيكار كنه؟ مي گين بي تحركي ضرر داره؟ اگه روز عروسي غش كرد چي؟
گفتم اخه عروس كجا بي تحركه؟ همش در حال عكس گرفتن و رقصيدن و سرپاست كه...
گريه كرد و گفت نه روز عروسي تو ارايشگاه از صبح مي خواد بره تا عصر رو صندلي زير دست آرايشگر...
گفتم اخه گوش نمي دي چرا! يكجا ايستادن خوب نيست، رو صندلي كه نشسته با مخ نميان رو زمين!
اشك مي ريزه مي گه تو ارايشگاه بچه م گشنه تشنه بمونه چي؟!
مي گم خوب بالاخره يكي بهش آب مي ده كه!
بدتر گريه مي كنه و مي گه شما نمي فهميد! من از فكر اينكه بچه م روز عروسي بيفته دارم سكته مي كنم.
من و استادم همزمان پرسيديم عروسي كِي هست؟
خانومه اشكاشو با گوشه چادر پاك كرد و يهو گفت عروسي؟ بچه من شونزده سالشه ها! هنوز داره درس مي خونه، عروس نمي شه فعلا!
در ثانيه هاي بعد از يه طرف فقط دست به چونه م مي كشيدم و به زن مي گفتم سن الله تموم كن ديگه! و از طرفي هم به استادم مي گفتم جان من چيزي نگيد! توروخدا عصباني نشين ...دخترك چادر مادرش رو مي كشيد كه مامان بسه آبروم رفت! بيا بريم...استادم شصت و پنج بار بر ثانيه پاهاشو تكون مي داد كه اعصاب مارو بهم ريخت، چيه توام هي هيس هيس مي كني...