اينترن بوديم. تعطيلات خرداد هم در راه. پسرهاي گروه با هم قرار شمال و كنار دريا گذاشته بودند. ما هم به ريش جمعشان مي خنديديم كه جرات داريد از استاد اجازه بگيريد!
صبح، يكي از پسرها بعد از ويزيت رو كرد به استاد بسيار مذهبي و نه چندان خوش اخلاق و گفت استاد اگه اجازه بدين اين چندروز تعطيلات رو نذر داريم بريم جمكران و قم!
وا رفتيم!
استاد هم تو فكر رفت و گفت پس تكليف كشيك چي مي شه؟ نمي شه كه چندنفر با هم بريد...بعد از دقايقي گفت آخه يه چيزي گفتي كه زبونم بسته شد! كشيك ها رو با خانومها هماهنگ كنيد و بريد.
ما رو مي گين؟ كارد مي زدين خون مون درنمي اومد. ته چشم پسرها مي خنديد. آخر ويزيت استاد دمغ گفت خوش به حالتون... نماينده رو كرد گفت استاد شما هم تشريف بياريد، گفت اي بابا...من از كجا بيام؟ آنكالي ها چي مي شه؟ بريد از طرف منم نائب الزياره باشيد...
فردا هم با حالي گرفته طي شد. يك روز مونده به تعطيلات استاد هيجان زده وارد بخش شد و رو به نماينده گروه گفت دوهتور جان! مژده، مژده بده...آنكالي ها رو دادم به دكتر فلاني، انشالله همه با هم فردا مي ريم زيارت...!
جاي شما خالي، سه چهار روز بعد داشتيم سوهان قم سوغاتي مي خورديم و خاطرات زيارت همگروهها كه محاله يادشون بره گوش مي داديم!
نتيجه مهم: زرنگي بكنيم، حرص بدهيم، ولي تعارف اضافه جهت كامل درآوردن چشم ديگري نكنيم:))