سفرنامه ننويسي و شَرم!
و جوابش همون تنبلي است! گرچه انفجار بلاگفا هم در اين بين، چندان بي تاثير نبود، ولي فوقش دو سه درصد! حالا انشالله شايد يه زماني متني اجمالي از برخي سفرهايي كه ننوشتم، گذاشتم. و من الله توفيق!
ديشب تو كجا بودي؟
دم تلفن عمومي سوم، وقتي جوابي نشنيدم، گفتم الناز خونه نيست. شايد هم حوصله نداره جواب بده. مهم نيست، بعدا زنگ مي زنم. و رفتم يك بستني آلبالويي خريدم و خوردم!
ديروز، بعد از چند سال دوباره دلم براي خودم تنگ شد. بدجور دلتنگ شدم. با موبايلم، شماره ي خودم را گرفتم. اشغال بود. دو بار، سه بار...كمي بعد دوباره به خودم زنگ زدم. همچنان اشغال بود. گفتم لامصب! اينهمه وقت با كي حرف مي زني؟
نيم ساعت بعد خواستم دوباره شماره ام را بگيرم، گفتم الناز حتما تماس مرا مي بيند. اگر بخواهد، به من زنگ مي زند...
از ديروز تا حالا خودم سراغ مرا نگرفت. فهميدم كه اولويتش نبودم...امشب متوجه شدم كه دلم براي النازِ خيلي سال پيش، تنگ شده است.
سلام، كسي اينجا هست؟!
كتاب" سلام ، كسي اينجا نيست؟" رو امروز از ياستين گوردر خوندم. البته اين كتاب رو كش رفته بودم و مي دونستم احتمالا رده سني نوجوان باشه. ولي به هر حال كتابهاي گوردر به خوندنش مي ارزه. رمان نسبتا طولاني "راز فال ورق" رو ريحان چند سال قبل بهم هديه داد و از اون وقت با اين نويسنده آشنا شدم. گوردر فلسفه رو به زبان ساده مي نويسه و كتابهاش تمي، سوررىال همراه با نتيجه گيري هاي جالب و منطقي داره... كتاب معروف" دنياي سوفي " از همين نويسنده رو هنوز نخوندم. "در واقع تمام ماجرا سالها قبل با ملاقات پدربزرگ و مادربزرگ در يوتون هايمن آغاز شد.آن وقتها آنها نمي دانستند كه روزي مادربزرگ و پدربزرگِ دختر كوچكي خواهند شد كه به زودي صاحب برادر يا خواهر كوجولويي مي شود. البته خيلي قبل از اينكه پدربزرگ و مادربزرگ كوهپيمايي معروفشان را در يوتون هايمن آغاز كنند، اتفاقات مختلفي روي داده است.
همه چيز با يك دوزيست آغاز شد كه به طور ناگهاني از آب بيرون خزيد. تصور مي كنم اصلا به فكر اين دوزيست هم نمي رسيد چه اتفاقي را به وجود مي آورد." از متن كتاب سلام، كسي اينجا نيست؟
پ. ن: رو كتاب دو قطره آب ريخته، شديد بوي ماهي مي ده! واه واه!
و سالهاي زيارتش
گاهي فكر مي كنم اگر اسم داستانهاي هاروكي،كوتاهتر بود، من خيلي بيشتر از او خوانده بودم...از داستانهاي قبلي "سال هاي اسپاگتي"، و " ميمون شيناگاوا" را خيلي دوست دارم.
كتاب سوكورو تازاكي بي رنگ و سال هاي زيارتش، كه به خاطر ترجمه امير مهدي حقيقت، با اعتماد بيشتري خريدم، خيلي خوب بود.خيلي.
راستش،من سالها بود براي صداها،رنگ قاىل مي شدم.بعدها،اسامي هم برايم رنگ داشتند.علتش را دقيق نمي دانم ولي مطمىنم شبنم،در نظر من يك سبز خوشرنگ است.مثل رنگ برگهاي ارديبهشتي...بعد از خواندن اين كتاب، فهميدم كه هر آدمي، رنگ خاص خودش را دارد. و الان فكر مي كنم شايد، آن شبنم هايي كه من مي شناسم اين قدر خوشرنگ و سبز هستند...بايد بيشتر به رنگ و روح آدمها دقت كنم.
فصل آخر كتاب،در ايستگاه قطار شينجوكو توكيو مي گذرد.
الان مي دانم، كه اگر روزي پايم به توكيو رسيد، بايد بروم و اين ايستگاه عظيم را كه روزانه حدود سه و نيم ميليون نفر از آن مي گذرند،ببينم.مثل سوكورو، روي نيمكتي بنشينم و آن نظم و درياي انساني را تماشا كنم.
چيزي كه از نويسنده هاي ژاپني تا به امروز دريافته ام،مفهوم واقعي صبر و انعطاف پذيري در اين مردمان است.
غول بيابان، پدر جاده ها
قشنگي اين حركت اين است كه معمولا مدل و تيپ راننده ها و ماشينهايي كه در اين وحدت جمعي شركت مي كنند،طيفي وسيع دارد.از نيسان آبي بگير تا آن شاسي بلند مسي رنگ!
من اصلا نمي دانم خود اين راننده ها كه گاه ،چند تا پشت سر هم هستند،گير آن پليس كمينه كرده افتاده اند كه مي خواهند دست مرا بگيرند كه اقلا من جريمه نشوم،يا چون خوشحال هستند كه از دست يك جريمه ي كلفت،قسر به در برده اند،مي خواهند مرا هم در شادي خودشان شريك كنند؟در هر صورت هر حركت تيمي،انرژي اي بالايي به همراه دارد كه به من هم سرايت مي كند!
باحال ماجرا اين است كه با اينكه تقلب گرفتن هميشه كيف دارد ولي در اصل،اين تقلب،باعث مي شود من ناخودآگاه قانون را رعايت كنم و روي خط ممتد،سبقت نگيرم.يعني يك خلاف رابين هودي!
جايي ديگر پشت يك تريلي مي افتم كه دو تا از آن قرقره هاي بزرگ چوبي كه سيمي سياه به دورش پيچيده شده،روي كمرش گذاشته اند.جاده پيچ دارد،شيب دارد،در هر صورت من چندان از روبرو مطمىن نيستم كه اگر الان سبقت بگيرم يكهو يك تريلي سبز رنگي كه روي كانتينر بيضي شكلش نوشته است اِن آي او پي دي سي،يا چيزي شبيه اين،روبرويم سبز نمي شود و بيگ بنگ...!
دارم اين پا،اون پا مي كنم كه يكهو دستي آفتاب سوخته،كه معمولا آستيني به تن ندارد،از شيشه خارج مي شود و عين پاندول ساعت تكان مي خورد كه :دِ بيا برو جوجه!شايد فحشي هم ضميمه اش كند،مهم نيست!
و دستي كه من نمي بينمش،اين غول بياباني را تا آنجا كه ممكن است به سمت راست جاده مي كشد...من هميشه به اين حركت پدر جاده ها افتخار و اعتماد مي كنم.به اين دستي كه در يك وحدت دو نفره شركت مي كند...وقتي سبقت مي گيرم،آقاي راننده از بالا به پايين نگاه مي كند...درست است از بوق زدن نفرت دارم،ولي اينجا ،چشمك زن و فلاشر جاي تشكر را نمي دهد...اينجا وسط بيابان خدا،بايد بوق زد و از عمو تريلي تشكر كرد...وقتي كه سبقتم تمام مي شود،و چند متري جلوتر،به سمت راست جاده بازمي گردم ،غول چندتا چراغ مي دهد.شايد مي گويد:خُبه حالا...بپا چپ نكني !ولي انرژي مثبتي در بين اين چراغ دادنها و آداب معاشرت جاده اي رد و بدل مي شود كه حس خوشايند سفر را دوچندان مي كند...
شيشه نمك
فكر مي كنم بيشتر به خاطر توصيفاتي از زنانِ محبوبِ داخل كتابها بود. خصوصا ادبيات فرانسه. در كتابهاي الكساندر دوما، خيلي اوقات زنان با شنيدن خبري، از حال مي رفتند و نديمه ها، بلافاصله شيشه نمك جلوي بيني شان مي گرفتند، تا بانو به حال آيد.
در بيشتر سريالها و فيلمهاي ايراني، دختر فيلم، با شنيدن خبري ناخوشايند غش مي كرد و مردي به دست و پا مي افتاد.
مساله اين بود كه من نه از حال مي رفتم و نه مي توانستم غش كنم! بعدها به واسطه شغلم، بيشتر متوجه شدم كه تمام اين سالها اغفال شده ام! ضعف زن، تا حدودي براي مرد يا همراهان، جلب توجه مي كند. بعد از آن حوصله سر بر مي شود...
فكر مي كنم، زن براي از حال رفتن و غش كردن و آه و ناله سر دادن و به سوگ نشستن و اضطراب داشتن، تا مدت معيني مجاز است. بعد از آن، مي شود انگشت مردي كه تا بالاي گردنش را اشاره مي كند و گاهي به رستنگاه موهايش مي زند و آرام مي گويد" به اينجام رسيده"...
شايد اگر زودتر به ادبيات روسيه، روي مي آوردم و توصيفات تولستوي از زنان روستايي قوي اي كه كپلهاي پهني داشتند و مي توانستند چند شكم بزايند و كار كنند را قبلا خوانده بودم، كمترفكر مي كردم، غش كردن و بي حال شدن زن، نوعي حس مردانگي را در مرد زنده مي كند! كتابها، كارتونها و فيلمها گاهي به ما بد كردند...همان طور كه من هنوز فكر مي كنم تمامي خرسها، "خرس مهربون" هستند!