گاهي فكر مي كنم اگر اسم داستانهاي هاروكي،كوتاهتر بود، من خيلي بيشتر از او خوانده بودم...از داستانهاي قبلي "سال هاي اسپاگتي"، و " ميمون شيناگاوا" را خيلي دوست دارم.

كتاب سوكورو تازاكي بي رنگ و سال هاي زيارتش، كه به خاطر ترجمه امير مهدي حقيقت، با اعتماد بيشتري خريدم، خيلي خوب بود.خيلي.

راستش،من سالها بود براي صداها،رنگ قاىل مي شدم.بعدها،اسامي هم برايم رنگ داشتند.علتش را دقيق نمي دانم ولي مطمىنم شبنم،در نظر من يك سبز خوشرنگ است.مثل رنگ برگهاي ارديبهشتي...بعد از خواندن اين كتاب، فهميدم كه هر آدمي، رنگ خاص خودش را دارد. و الان فكر مي كنم شايد، آن شبنم هايي كه من مي شناسم اين قدر خوشرنگ و سبز هستند...بايد بيشتر به رنگ و روح آدمها دقت كنم.

فصل آخر كتاب،در ايستگاه قطار شينجوكو توكيو مي گذرد.

الان مي دانم، كه اگر روزي پايم به توكيو رسيد، بايد بروم و اين ايستگاه عظيم را كه روزانه حدود سه و نيم ميليون نفر از آن مي گذرند،ببينم.مثل سوكورو، روي نيمكتي بنشينم و آن نظم و درياي انساني را تماشا كنم.

چيزي كه از نويسنده هاي ژاپني تا به امروز دريافته ام،مفهوم واقعي صبر و انعطاف پذيري در اين مردمان است.