ديشب تو كجا بودي؟
آخرين بار كه دلم براي خودم تنگ شد، هفت سال قبل بود. غروبي، در شيراز، هنگام پياده روي به يك تلفن عمومي كه رسيدم، گوشي را برداشتم و شماره ي خانه را گرفتم. انقدر به صداي بوقهايي كه از گوشي مي آمد، گوش دادم تا قطع شد. به تلفن عمومي بعدي كه رسيدم، دوباره همين كار را كردم، گفتم الناز، جواب بده ديگه!
دم تلفن عمومي سوم، وقتي جوابي نشنيدم، گفتم الناز خونه نيست. شايد هم حوصله نداره جواب بده. مهم نيست، بعدا زنگ مي زنم. و رفتم يك بستني آلبالويي خريدم و خوردم!
ديروز، بعد از چند سال دوباره دلم براي خودم تنگ شد. بدجور دلتنگ شدم. با موبايلم، شماره ي خودم را گرفتم. اشغال بود. دو بار، سه بار...كمي بعد دوباره به خودم زنگ زدم. همچنان اشغال بود. گفتم لامصب! اينهمه وقت با كي حرف مي زني؟
نيم ساعت بعد خواستم دوباره شماره ام را بگيرم، گفتم الناز حتما تماس مرا مي بيند. اگر بخواهد، به من زنگ مي زند...
از ديروز تا حالا خودم سراغ مرا نگرفت. فهميدم كه اولويتش نبودم...امشب متوجه شدم كه دلم براي النازِ خيلي سال پيش، تنگ شده است.
دم تلفن عمومي سوم، وقتي جوابي نشنيدم، گفتم الناز خونه نيست. شايد هم حوصله نداره جواب بده. مهم نيست، بعدا زنگ مي زنم. و رفتم يك بستني آلبالويي خريدم و خوردم!
ديروز، بعد از چند سال دوباره دلم براي خودم تنگ شد. بدجور دلتنگ شدم. با موبايلم، شماره ي خودم را گرفتم. اشغال بود. دو بار، سه بار...كمي بعد دوباره به خودم زنگ زدم. همچنان اشغال بود. گفتم لامصب! اينهمه وقت با كي حرف مي زني؟
نيم ساعت بعد خواستم دوباره شماره ام را بگيرم، گفتم الناز حتما تماس مرا مي بيند. اگر بخواهد، به من زنگ مي زند...
از ديروز تا حالا خودم سراغ مرا نگرفت. فهميدم كه اولويتش نبودم...امشب متوجه شدم كه دلم براي النازِ خيلي سال پيش، تنگ شده است.
+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم مرداد ۱۳۹۴ ساعت 9:38 توسط
|