دوست فابریک

بعضی ادمها تو زندگی هر کسی هستند که با بقیه فرق دارند.من بهشون میگم دوستان فابریک.

ممکنه مدتها از دوست فابریک سراغی نگیرم..ممکنه مدتها دوست فابریک رو نبینم..ولی امنیت خاطری در این دوستی ها وجود داره که ذره ای به هنگام نیاز داشتن به آنها،تردید به دلم راه پیدا نمیکند...

مدتهاست به این نتیجه رسیدم که حتی اگه از این دوستان فابریک ،دلخوری داشته باشم،رنجیده باشم،و حتی اون رنجیدگی رو فراموش نکنم،باز هم بودن این دوستان قوت قلبی هست.

اصلا من عمق این احساس و بعد انسانی این روابط رو همون اندازه نمیتونم بیان کنم که رنگ صدای گوگوش رو...بغضی که حتی تو حرف زدن عادیش گاهی تو گلوش هست..

گاهی حتی ضایع شدن پیش یک دوست فابریک به هزار تا سربلندی تو جمعهای دیگه می ارزه...

خر درون!

بعضی جمله ها به قول اردشیر رستمی بزرگ هستند.حتی به نظر من اگه ظاهر سنگینی نداشته باشند.مثل این جمله از برنارد شاو که میگه:آدمی از تجربه هایش می آموزد که هیچ وقت از تجربه هایش درس نمی گیرد.

خدا بیامرز،یه جمله گفته به نظر من کل بشریت رو راحت کرده!باباراست میگه دیگه...

یا مثلا این جمله که نمی دونم کی گفته ولی شکر ریخته ها...میگه:آیا می دانید انسانها به جز کودک درون،یک خر درون هم دارند که گاهی زمام امور را در دست می گیرد؟

من به این نتیجه رسیدم که انسانها یک گاو درو ن هم دارند که گاهی سرش را می اندازد پایین،و عمری مشغول همان کاری می شود که بوده است..اصلا هم کاری به این و طرف و ان طرف ندارد!اصلا کاری ندارد که دنیا پیشرفت کرده،باید به روز تر بود،میشود از حرف ۴ تا آگاه تر هم کمک گرفت ها؟؟!!اصلا و ابدا...

ولی اینکه انسانها یک خر درون دارند،کمی اشکال دارد.به نظر من یک خر درون کم است!چون گاهی یک گله خر(واحد شمارشش درست بود؟!)در درون روح و قلب و ذهن ادم می تازند و جفتک پرانی می کنند..و نتایج بسیار بسیار شگرفی در دنیای واقعی از خود بر جای می گذارند...خیلی سعی کردم رابطه ای بین میزان سن و تجربیات ُبا تعداد گله خر های درون پیدا کنم،موفق نشدم...هست آقا جان..هست!همیشه و همه جا،درون انسان کانهو مستند حیات وحش..

پارک ساکول نیکی

امروز صبح در یک هوای ابری به موزه هوا فضا رفتیم.موزه که امروز تعطیل بود!ولی محوطه بسیار قشنگ و سرسبزی داشت.ضمنا نماد بسیار بسیار بلندی که در انتهای آن موشکی است در وسط این پارک ،جالب است...یک بررسی،از مجموعه شمسی برنزی که داخل محوطه است،به عمل آوردیم و چرخی بین سیارات آن زدیم!بعد دیدیم تا اینجا امدیم،اقلا با تندیس های یوری گاگارین و دوستان به فضا رفته،عکس یادگاری بگیریم..بعد دوباره به میدان سرخ رفتیم...با دوستان چرخی در این ور و اونور میدان زدیم و بعد از ناهار،به هتل برگشتیم.

بعد از ظهر میخواستیم به فاکولتی پارک برویم.وقتی به زیر زمین رفتیم،همه چی آروم بود!وقتی از پله های مترو بالا اومدیم،دیدیم نصف مردم عین موش آب کشیده دارن آب لباسها و موهاشون رو می چلونند!!

یک بارونی گرفت..یک بارونی گرفت...هی خواستیم به خودمون تلقین کنیم،که اینا چیزی نیست و...ولی دیدیم  اوضاع فراتر از تلقینه.. همگی کمی صبر کردیم شاید فرجی حاصل شود.البته زیاد هم حوصله مان سر نرفت.به هر طرف که رو می کردیم،صحنه های عاشقانه و شاعرانه و واقحانه و .....می دیدیم!!به هر حال این هم برای خودش روزی بود دیگه!

برگشتیم،و به پارک جنگلی روبروی هتل رفتیم.اصلا فکر نمیکردیم پارک ساکول نیکی اینقدر بزرگ و زیبا باشد...3 ساعتی زیر بارونی که نم نم شده بود ،تو اون پارک وسیع و زیبا قدم زدیم...کم کم سرو کله یکی دو تا مست پیدا شد..دیگه وقت رفتن بود...دیر وقت و خلوت بود...هوا بسیار مطبوع بود..یاد پاییز شمال خودمان افتادم...فکر می کنم از یکی دو هفته دیگه سرما و بارندگی زیاد بشه...در یکی از جاده های جنگلی مسکو تابلو خطر!احتمال عبور خرس را دیدم..

مسکو شهری سرسبز و پر از پارکهای جنگلی است..پر ترافیک است.استرسهای یک پایتخت را کاملا داراست...احساس امنیت و آرامش دیر وقت سن پطرزبورگ را اصلا ندارد.

به روسیه اگر می آیید با کفش راحت بیایید.با پایی قوی بیایید.فکر خواب و استراحت را از سر بدر کنید.و اماده دیدن زیباییهای بسیار باشید.

بادبزن سفید

دیروز صبح بعد از صبحانه،گشتی در منطقه اطراف زدیم.یک برجی درست سمت راست هتل ما هست،که مرا یاد ستونهای راسترلی می اندازد.فهمیدیم برج آتش نشانی است.از جلوی یکی دو کلیسا که مراسم ترحیم ( یا تشییع)؟ در آن برگزار می شد،گذشتیم.در یکی از کوچه ها یک سمند نقره ای دیدیم و کلی گل از گلم شکفت!در سن پطرزبورگ هم یک فرش نفیس دست بافت دیده بودم که در یک طرفش تبریز،و در طرف دیگرش پرویزیان،بافته شده بود.یک ماتریوشکا (از این عروسکهای تو هم تو هم روسی)دیده بودیم که نقاشی رییس جمهورهای ایران روی آنها بود.به ترتیب؛آقای رفسنجانی ازداخل شکم آقای خاتمی و آقای خاتمی از شکم آقای احمدی نژاد در می آمد!

برای استراحت به هتل برگشتیم.ساعت 3:15 بعد از ظهر،یکهو تصمیم گرفتیم بپریم بریم موزه پوشکین.راه افتادیم و سعی شدیدی در خواندن اسامی روسی ایستگاهها داشتیم.زن جوان روسی،به انگلیسی!!از ما پرسید میتونم کمکتون کنم؟اصلا ما و این همه خوشبختی برامون محال بود!طفلک ،تا وقتی هم پیاده بشه،کلی سفارش کرد که ایستگاه بعد من پیاده شوید..

دو ،سه تا از مامورهای مترو هم به روش ایما و اشاره خوب راهنماییمان کردند.کلا ،این مردم،در زیر زمین،خونگرم تر از روی زمین هستند!

در ایستگاه کلیسای عیسای منجی پیاده شدیم و خرم و شاد به سمت موزه راه افتادیم.یک تجمعی دیدیم به صورت  دو نفره دراز،از اینجاااااااتا اونجاااااااا...کم کم متوجه واقعیت تلخ شدیم ،که غیر از ما این خیل عظیم جمعیت مشتاق بازدید از موزه هستند!یعنی تو اون آفتاب داغ ،محال بود تا یک ساعت دیگر به در موزه برسیم!

حالا چی کار کنیم،چی کار نکنیم؟ساعت 5:45 هم باید در هتل می بودیم.تصمیم گرفتیم بریم صومعه زیبای نوادویچی...همونی که همسر اول پطر و خواهرش سوفی به آنجا تبعید شده بودند...

با مترو رفتیم و سر از یک بزرگراه نسبتا خلوت در آوردیم..این پیاده روهای مشرف به پارک را رفتیم و رفتیم...گاهی هم دویدیم و دویدیم...از یک عابر گذر زیر زمینی با دیوارهای سرخ رنگ رد شدیم..یعنی اگر کله ما را آنجا می بریدند،تا 2 روز جنازه ما را کسی در ان مکان خلوت پیدا نمی کرد!

بماند که چجوری به روش ایرانی بازی از عرض خیابانها رد شدیم تا بالاخره به پارک پشت صومعه رسسدیم و دیوارها و برجهای سرخ رنگ رخ نمودند...

پارک پر از بیدهای مجنون مشرف به برکه ای بزرگ بود.و پر از عروس و داماد در طرحها ورنگهای مختلف!یازده تاشونو حودم شمردم.فکر کنم،نیمه شعبانشون بود که اینقدر عروسی بود!

به در صومعه رسیدیم و وارد حیاطی شدیم که پر از کلیساهای کوچک و بزرگ و گورستان افرادی مهم همچون چخوف و گوگل می باشد..فقط این لامصب ها یک کلمه انگلیسی کنار این قبرها ننوشته اند ،اقلا ادم بداند بر سر قبر کی دارد فاتحه می خواند!(سحر،شاید بیشترین علتی که دوست داشتم برم این صومعه را ببینم به خاطر تو و گور انتوان چخوف بود..سلامت را رساندم)

کمی هم این ور آن ور سرک کشیدیم تا یک کشیش خوش تیپ ،از یکی از کلیساها بیرون آمد.یاد کتاب پرنده خارزار افتادم...تو حال و هوای آن کتاب بودم که با دو راهبه ارتودکس مواجه شدیم..سرتا پا سیاه،برروی مقنعه هاشان،کلاهی سیاه،و یکی از انها دستکشی سیاه هم داشت..صورتی سفید و چشمانی آبی و بی روح...از نظر من نه تنها حالت روحانی نداشتند،بلکه یک خوفی بر دل من نشست..چند بار گفتم،بیچاره زنانی که باید عمر خود را در این صومعه به پایان می رساندند...

کم کم خواستیم که از حیاط بیاییم بیرون،که ناقوس یکی ا ز کلیساها و بدنبال آن ناقوس چند کلیسای دیگر با هم به صدا در آمد..راهبه ای سیاه پوش،برگهایی را از جلوی دری،جارو می کرد...اصلا حس خوبی نداشتم.حس می کردم،هر لحظه ممکن است یکی از اینها مرا بگیرد و موهایم را بتراشد و در این صومعه زندانی کنند...!!

دوباره تمام آن خیابانها و پارکها را با سرعت طی کردیم و سوار مترو شدیم تا ساعت 5:35 در هتل بودیم!

شب به سیرک رفتیم.البته منظور از سیرک،آن چیزی نبود که ما در ذهن داریم.غیر از یک سگ و سه گربه حیوان دیگری نبود.و بیشتر رقصهای زیبای پاتیناژ با پس زمینه ای زیبا از فواره هایی که در رقص نور،واقعا جلوه ای زیبا داشتند.بند بازی هم قسمت عمده این نمایش بود...زیبا بود و شاد...

امروز صبح علی رغم بی خوابی وحشتناک دیشبم،با گروه راه افتادیم تا برای دیدن کاخهای زیرزمینی مسکو یا همان ایستگاههای تاریخی مترو برویم..مترو مسکو در سال 1931 ساخته شده است.یکی از این ایستگاهها تزییناتی بر روی دیوارها و سر ستونها و سقف از زمانی که یوری دراز دست به این منطقه امد تا به انقلاب 1917 روسیه دارد..ایستگاهی دیگر پر از مجسمه هایی قهوه ای رنگ در دو طرف شاه عباسی های مرمری سر تا سر راهرو بود.مجسمه هایی که هر کدام نماد یک کشاورز،یک ورزشکار،کسی که درس می خواند،روستایی با خروس و....بود.مساله ای که استالین اعتقاد داشت ،مردم باید همیشه به کاری مفید در زندگیشان مشغول باشند...

ایستگاهی که در آن نقاشی ای بزرگ و شاد و خوشرنگ،بر روی یکی از دیوارها بود که تصویری از پیروزی مردم در انقلاب 1917 بود...

عمیق ترین مترو مسکو را هم رفتیم.صد و یک متر!وقتی سوار پله برقی شدیم،بالای آن دیده نمیشد..یکی از همسفرها تایم گرفت،3 دقیقه و 25ثانیه طول کشید تا به انتهای آن برسیم...هیچ چیز مترو،به اندازه برعکس ایستادن بر روی پله ها و خیره شدن به ان شیب شدید،هیجان انگیز نیست!

به خیایبان آربات قدیم رفتیم.یکی از قدیمی ترین خیابانهای مسکو.در ابتدا ساختمان عظیم وزارت امور خارجه که یکی از 7 خواهران است،با اقتداردر پس زمینه این خیابان خود نمایی می کند..در ورودی،مجسمه ناتالی و پوشکین نصب شده است..درست روبروی خانه آبی رنگ پوشکین که اکنون موزه شده است...من از دیدن این مجسمه و سرنوشت پوشکین غصه دار می شوم..

این خیابان معروف به خیابان هنرمندها است.سر تاسر پر از کافه،وفروشگاههای صنایع دستی و احتمالا تئاتر و مجسمه هایی از شعرا ...بسیار شبیه به خیابان تاکسیم استانبول است...گشتی می زنیم و با همسفرها،در یک کافه،که گارسونها،انگلیسی بلد هستند!!!چای و قهوه می نوشیم..بر می گردیم...کمی جبران بی خوابی دیشب را میکنم وعصر در یک هوای ابری و تقریبا سرد و باحال،دوباره راهی میدان سرخ می شویم..امشب میدان سرخ را بیشتر دوست داشتم.انگار به سرخی و ابهتش بیشتر عادت کرده بودم.در ساختمان تجاری زیبا و تاریخی گوم،بالا و پایین می رویم...پر از برندهای معروف است..منکه اهل این چیزها نیستم..مخصوصا در این سفرها،اصلا حس رفتن سراغ خریدرا ندارم،ولی همسفران چند روز است ذهنشان درگیر بعضی اقلام  چند میلیونی است..

میدان سرخ امشب واقعا زیبا بود..مخصوصا با عربده کشی های برخی از افراد مست،هیجانی تر می شد..کلا در مسکو مست خیلی زیاد است.و بدتر اینکه،تقریبا حالت مزاحمت هم دارند..یعنی هر چه هوا تاریکتر می شود،اجازه اینکه بیشتر به سمت آدم بیاییند را به خود می دهند...

یکی از همسفران در ورودی میدان سرخ اسم مرا فریاد میزند و با لهجه دوست داشتنی خراسانی خود(بیشتر به سبزواری ها میخورد)می گوید رفتی فلان مرکز خرید؟دیدی چقدر آف خورده؟!!و من این سوال را هر روز دو سه بار از او می شنوم!!

*چند تا همسفر داریم که خالی از عریضه نیست،وصف حالشون!شاید بعدها خوندم و خاطرات فراموش شده ام ،به ذهنم آمد...

1)دو تا پسر مجرد هستند.من اسمشان را گذاشته ام پت و مت!اینها از روزی که پا به روسیه گذاشته اند،مشغول ساخت و ساز هستند!!فرقی هم ندارد،صبح،نصفه شب،تو ماشین،کوچه،با شکم پر و خالی..!اینها یک ضرب می نوشند و خودشان را می سازند و می روند فضا!!

شبها تا خرخره می خورند و صبح که مستی از سرشان می پرد،متوجه عمق فجایع دیشب می شوند!

مثلا یک روز صبح،پت،جلوی همسری را گرفته و عصبانی ،عصبانی می گفت:دیشب این مرتیکه مارو برده دیسکو،بابا،ما اصلا کاری نکردیم،یه دو تا دختر اومدن،سر میز یک کم خوردن و رفتن،800 دلار واسه ما آب خورد!فک کن آقای دکتر!800 دلار...آخه من دردمو به کی بگم!!

یک شب،یکی از لیدرها،برای هواخوری به میدان روبروی هتل می رود و میبیند،دو نفر با صدای بلند مشغول دعوا و یقه کشی و فحش و بد و بیراه هستند..جلوتر می رود و میبیند پت و مت هستند!خلاصه با مصیبت این دو تا را از هم جدا میکند،و به اتاق می برد..صبح نصیحتشان می کند که آخه زشته،شما دو تا دوست هستین..چرا با هم دعوا میکنید؟پت و مت خیره نگاهش می کنند که:ما؟؟!ما کی دعوا کردیم؟!

میگه:دیشب..تو میدون..میگن:دیشب؟ما که تو اتاق بودیم!!لیدر میگه:این زهر مار چیه که شما می خورین ،اقلا مارکش رو عوض کنید!!

یک روز که به کاخ تزارها در دهکده پوشکین رفته بودیم،لیدر هزار بار تاکید کرده بود که فلان ساعت دم در باغ باشید..بعد از پیاده روی طولانی به اتوبوس رسیدیم و دیدیم پت نیست!!

مت  و لیدر رفتن دنبالش...بعد از معطلی،پت با حالتی تلو تلو خوران،سوار اتوبوس شد!

من مطمئنم اگه با تور نیامده بودند،40 روز مست در کاخ تزارها می افتاد و اگر ازش می پرسیدن انگیزه ات چیه؟می گفت :من انگیزه منگیزه حالیم نیست!اومده بودم آلبالو بچینم!!

آخرین دسته گل باحال آنها،در مسکو بوده که ،شیر آب حمام را باز می گذارند و از انجا که کف حمام آبراه ندارد،حمام و اتاق را آب بر میدارد و خیس می شود!!نظافتچی هتل متوجه می شود و خلاصه درب اتاق هتل را قفل می کنند و از اتاق بیرون می اندازندشون!و می گن تا 3000 روبل ندین،نمیذاریم برین تو اتاق..گویا با کمک لیدر و کمک از پلیس و ....این مبلغ به 1000 روبل تخفیف پیدا کرده بوده!!

من مطمئنم اینها پول تاکسی فرودگاه امام تا خانه شان را نخواهند داشت!!!

 *راستی سریال حریم سلطان را در یکی از کانال های روسیه دیدم!البته از سریال ما عقب تر هستشا!!

میدان سرخ

صبح عازم میدان سرخ می شویم.دوباره از جلوی ساختمان قدیم  آجری کا گ ب قدیم که اکنون در دست تعمیر است رد می شویم.روبروی آن ساختمان دنیای کودک است.ساختمانی که( زرژینسکی؟) رییس کا گ ب به یاد خواهر ش  بنا کرده است.گویا داستان از این قرار بوده است که این شخص در خانواده ای کم جمعیت که فقط یک خواهر داشته است،با پدری (احتمالا)ارتشی یا افسر زندگی می کرده است.پدر خانواده اسلحه داشته است.که هر شب تیرهای آن را خالی می کرده است.یک شب که یادش می رود اسلحه را خالی کند،پسرک با اسلحه بازی می کرده و اتفاقی میزند و خواهرش را نفله می کند.خانواده برای حفظ جان پسرشان،جسد دخترک را کاملا مخفیانه دفن میکنند.خلاصه...بعدها به یاد خواهر فقیدش ،این دنیای کودک را بنا می کند...

از خیابان قصابان می گذریم و دو تا از ساختمانهای هفت خواهر را دوباره سر راه می بینیم و به قلعه کرملین می رسیم.ابتدا به میدان کلیساها می رویم.بعضی از انها حالت مسکونی نیز داشته اند.تقریبا گنبدها همگی گرد و طلایی هستند.گنبدهای کلیسای ارتودکس به تعداد فرد هستند.داخل کلیساهای انها نیمکت نیست و یک خط نیز در پایین صلیب دارند..کلیسای جامع اسپنسکی یکی از زیباترین کلیساهای این مجموعه است.با دیوارها و سقفهایی کاملا منقوش ...تمثالی از حضرت مریم در آن هست که اعتقاد دارند قدیمی ترین تمثال حضرت مریم در دنیاست..تصاویر پدر و پسر و روح القدس نیز در اکثر کلیساها به چشم می خورد.(منظور تصویر خدا)

در محوطه زیبای میدان کلیساها(سابورنایا)بزرگترین توپ دنیا را دیدیم.توپی که هرگز شلیک نشد!علتش این پود که توپ را در مسکو و گلوله ها را در سن پطرزبورگ ساختند.منتها این روسهای خرگوش!به عوض اینکه اندازه درونی لوله توپ را بگیرند،قطر دایره بیرونی را اندازه می گیرند!این طور می شود که وقتی گلوله به توپ می رسد می بینند ای دل غافل!گلوله در توپ جا نمیگیرد!به این نتیجه می رسند که اقلا جهت بازدید در محوطه بگذارند..

کمی جلوتر بزرگترین ناقوس دنیا را دیدیم.(من و همسری از دور گفتیم لابد این هم هرگز به صدا در نیامده!!)و لیدر مان خندید و گقت دقیقا!

تکه نسبتا بزرگی از زنگ جدا شده بود.گویا حین ساخت این زنگ،گودال مزبور آتش می گیرد.مردم برای خاموش کردن آتش،آب سرد می ریزند.فلز تازه ریخته شده ناقوس در برابر این اختلاف حرارت دوام نمی آورد و قطعه ای بزرگ از ان می شکند!این هم داستان ناقوس...

در محوطه تقریبا 700 تا توپ و سلاحهایی است که در جنگ های روسیه بکار گرفته شده است.

بعد از بازدید از یکی دو کلیسا ،و دیدن قیافه های اخمو و سرد نگهبانان موزه ها،به سمت میدان سرخ می رویم.امروز روز دریانوردی است و در میدان رژه ای برپاست.خیلی ها لباس ملوان زبل پوشیده اند و رژه را تشویق می کنند و به جای اسفناج آبجو سر می کشند و قهقهه سر می دهند!

در ورودی میدان سرخ،دایره ای است که نقطه صفر روسیه است. هر کشوری نقطه صفر را داردد بر اساس گرینویچ.مثلا نقطه صفر ایران در میدان توپخانه تهران است..

توریست ها می روند و نیت می کنند و سکه ای به پشتشان پرت می کنند..چند تا از پیرزن های روس دایره را احاطه کرده اند و بالافاصله سکه ها را جمع می کنند..

اینجا چند نفر به شمایل لنین و استالین و اشراف روسیه  و تزارها و جنگجوهای قدیم روس لباس پوشیده اند و هر کس بخواهد می تواند برود با انها عکس بگیرد.البته اگر فقط از خودشان عکس بگیرید و پول ندهید،دخلتان را بالا می آورند!!همه چی با مانی..!!

میدان سرخ،با کاخهایی سرخ در اطراف،کلیسا سنت واسیلی در روبرو و مرکز خرید گوم با ساختمانی باشکوه و معماری قدیمی  در سمت چپ واقعا بزرگ و باعظمت است.واقعا ..مقبره لنین در سمت راست میانه میدان قرار دارد که مومیایی لنین در ان قرار دارد.لیدر معتقد بود اگر روسها عشقشان بکشد ،بعضی روزها آن جا را باز می کنند..در کل چون منطق ای نظامی است،قوانین خاص خودش را دارد و زیاد هم به تصمیمات روسها اعتباری نیست! کلیسای جامع واسیلی را که ایوان مخوف به خاطر ارادتی که به واسیلی داشته است(چون اشراف در کودکی بارها قصد جان ایوان را کرده اند،و در طول این مدت واسیلی بسیار حامی وی بوده است)دستور می دهد طوری بنا کنند که نظیری در جهان نداشته باشد..البته کلیسای خون ریخته شده در سن پطرزبورگ هم با تقلید از این کلیسا ساخته شده است... کلیسایی آجری رنگ  با گنبدهای رنگین...

(من حس می کنم طرح این گنبدها را از کلاه لباسهای سنتی زنان روس گرفته اند..)

 نمیدانم چرا با اینکه خیلی قشنگ است،ولی خوفی بر دل ادم می نشاند...حتی رنگ سرخ این میدان عظیم،قدرت و ابهت حکومت آنها را در تخم چشم ادم فرو میکند..

کمی جلوتر هتل بزرگ مسکو قرار دارد.هتلی که طرح دوطرف دیوارهای آن با هم متفاوت است. گویا وقتی طرح را برای تایید به پیش لنین می برند،لنین به هنگام امضا،دستش می لغزد و خلاصه امضا طوری ایجاد می شود که معماران متوجه نمیشوند لنین کدام طرح را تصویب کرده است!جرات پرسش هم نداشته اند..به این نتیجه می رسند که دیوار هتل را دوجور بسازند..که وقتی لنین می بینید و می گوید من کی دستو ر داده بودم همچین چیزی بسازید توضیح می دهند و او هم بی خیال می شود...

روبروی آن ساختمان دومای (مجلس)روسیه قرار دارد.وقتی د ر این منطقه عکس می گرفتم تنها حس من این بود که پشت این دیوارها سالها برای مملکت من و دیگر ممالک دنیا چه تصمیماتی گرفته شده است..چه سرنوشتها که از این رو به آن رو نشده است...

بعد از میدان سرخ به کلیسای عیسای منجی می رویم.همان کلیسایی که استالین دستور تخریب آنرا می دهد. و مجددا بعد از فروپاشی کمونیسم عینا آنرا بازسازی می کنند.در هنگام ورود یکی از نگهبانان با خشم به دهان یکی از همسفران اشاره کرد.من فکر کردم به رژ نارنجی رنگش گیر داده!!و فهمیدم که به آدامسش اشاره میکند.تا وقتی خانوم،ادامس را داخل سطل نینداخت گروه را به داخل کلیسا راه ندادند..

داخل این کلیسا بسیار بسیار زیبا و با عظمت بود...من نمیدانم استالین با چه فکری اینهمه هنر را تخریب کرده بود..اقلا کاش مثل کلیسای خون ریخته شده،انبار سیب زمینی و غلات می کردند...در این کلیسا یاد کتاب "شوخی"میلان کوندرا افتاده بودم..

در کل این شهر پر از کلیساست..واقعا در هر محله ای سه چهار تا کلیساست..بعد از فروپاشی کمونیسم،تمام عقده های ضد دینی کمونیسم گشوده شده است. به قول لیدر ما ،کانولیک ها شنبه، یکشنبه به کلیسا میروند.بعضی از اینها هر روز هفته به کلیسا می روند!!

راستی سحر، کتابخانه عظیم لنین را دیدم.ولی زهرا گفت فقط کسانی که عضو هستند می توانند داخل شوند.از جلوی تئاتر بلشوی مسکو رد می شویم. تصویرمجسمه های بالای سر در این تئانر (فکر کنم)روی اسکناس صد روبلی چاپ شده است.در مسیر از جلوی صومعه نوادویچی رد می شویم.صومعه ای زیبا که پطر کبیروقتی میخواهد عذر همسر اولش را بخواهد،چون نمی توانسته طلاقش دهد،دستور می دهد موهایش را بتراشند و به این صومعه راهی میکند تا به مسائل اخروی بپردازد!و خود کاترین( اول )را که زنی دست به دست شده در بین سربازها بوده را می پسندد و به همسری خود در می اورد ..وقتی پرتره بزرگ کاترین اول را در کاخ کاترین در دهکده تزارهای سنت پطرزبورگ دیدیم،یاد سوگلی های ناصرالدین شاه افتادیم!ابروهای سیاه و به هم پیوسته و یه نمه سبیل و ریش و همچین بیست سی کیلویی اضافه وزن...خدا بده شانس!تو روسیه بین اینهمه حوری ،پطربیاد اینو بپسنده...

البته  سوفی خواهر پطر هم به این صومعه فرستاده شده است..

صومعه ای که الان مقبره هنرمندان و نویسنده های معروف روسیه نیز هست..من جمله چخوف..برکه ای (احتمالا دریاچه مصنوعی)در پشت این صومعه هست..جای سرسبز و قشنگی است...

عصر به هتل کاسموس می رویم.کاسموس در زبان روسی به معنای فضا است.تقریبا روبروی این هتل،موزه هوا و فضای روسیه قرار دارد.تاکسی درمی شده اولین سگی که به فضا رفته است در این موزه هست.موشکی بلند  در بام این موزه به چشم می خورد.

هتل کاسموس،هتلی است که فرانسوی ها برای المپیک مسکو میسازند.هنلی بسیار بزرگ با 6000 اتاق.مجسمه دوگل هم را جلوی ورودی نصب می کنند.این هتل،به هنل لیموزین ها هم معروف است..لیموزین های سفید و طلایی و آلبالویی یک یا دوطبقه در پارکینگ این هتل ریخته است!

البته بعد ها به خاطر ضعف مدیریتی و کمبودهایی که در ارائه سرویس روم به مشتری های هتل داشت،یک ستاره از ستاره هاشو گرفتند و تبدیل به هتل 3 ستاره شده است!!تقریبا باور نکردنی است که این عظمت اینطور به فنا برود!..اینجا هم خیلی چیزها شبیه ایران است و دستخوش تصمیم گیریهای یک سویه می شود..حتی زهرا گفت مواظب وسایلتون باشید.مسولین پذیرش هم ممکن است کج دست باشند!

ما برای دیدن نشنال دنس روسیه به تالار آمفی تئاتر هتل کاسموس رفتیم.در طی این به عبارتی تئاتر موزیکال! ما تاریخ روسیه را از زمان پیدایش تا فروپاشی زمان حال می بینیم.در پرده دوم رقص ساکنان مناطق مختلف روسیه به نمایش در آمد...

بسیار بسیار دیدنی بود...یعنی همه بلا استثنا حال کرده بودند...نمایشی بی کلام که همگی با لباسها و حرکات موزون،حجم وسیعی از اطلاعات را در طی دو ساعت به ما منتقل کردند..حس می کردم تمامی عروسکها و ماتریوشکاهایی که در فروشگاهها می بینم به رقص در امده اند...

هنر زبان مشترک تمام انسانهاست...

شب چرخی در خیابانهای اطراف زدیم.آخر شب مست و پاتیل تو گوشه کنار خیابونها زیاده..بد مستی هم میکنند..

مسکو زیبا هست.دیدنی هست.ولی برای من سن پطرزبورگ چیز دیگری بود..

*در کل روسیه کشور بسیار گرانی است.اینجا دلار خیلی خیلی بیشتر از یورو به درد می خورد!

*لیدر ما 6 سال است که ساکن روسیه است و دکترای زبان روسی می خواند.میگوید مردم پولداری نیستند.اختلاف طبقاتی شدیددارند.زهرا می گوید خانه های روسها،اگریک یا دو یا سه خوابه باشد،مثل خانه ما ایرانی ها علاوه بر پذیرایی و هال نیست.در ورودی یک راهروی کوچک و سپس یک اتاق و آشپزخانه ای کوچک و دستشویی و حمام معمولا یکجا است.میگوید گاهی در همین خانه ها 3 یا 4 نفر زندگی می کنند.

میگفت مدتی پرستار بچه بوده است.در آپارتمانی دو خوابه!بعد از چند وقت از بچه سوال می کند که در اتاق بغلی کی زندگی میکند،بچه می گوید ما نمی دانیم!یک خانواده ای هستند دیگه..

میگوید سیستم امنیتی در زمان کمونیستی بقدر ی شدید بوده است که اینها حتی از اینکه از هم خانه های خود اطلاعاتی داشته باشند یا رفت و آمد کنند نیز هراس داشته اند...

*از روسها در مکان های عمومی و فروشگاهها نباید چندان انتظار لبخند داشت.حتی انگار خوشامد گویی آنها نوعی حالت وظیفه دارد.البته فکر کنم با خارجی های هم تیپ ما اینطور باشند..بعضی از انها هنوز عقاید فاشیستی دارند.علی رغم اینکه اصلا از هیتلر خیری ندیده اند..

*روسها سالهای بسیاری درگیر جنگ بوده اند.دوبار سرمای شدید،انها را از شکست نجات داده است.در مقابل ناپلئون و ارتش هیتلر..سن پطرزبورگ ۹۰۰ روز تحت محاصره بوده اسن.۲۷ میلیون نفر در طی جنگ جهانی کشته داده اند...

*اینجا اصلا گربه در خیابانها نیست!در کل مسافرت،فقط 3 گربه در سن پطرزبورگ دیدم.سگ ولگرد هم ندیده ام...فقط همه جا پر از کفتر است..

*داخل شهر مسکو،پر از جنگل است!شهری سرسبز است.آسمانی آبی دارد که کمی الودگی دارد!حرکت ابرها در آسمان روسیه خیلی زیباست.

*اینجا ماشین ها و فروشگاهها و آدمهایی بسیار زیبا و شیک دارد.البته لیدرها میگویند هرچی درآمد دارند صرف ظاهرشان میکنند.

 *اینجا را باید در برف دید..

 

مسکو،تپه گنجشکها

امروز صبح ،سن پطرزبورگ زیبا و بارانی را به مقصد مسکو ترک کردیم.

مسکو،هوا بسیار خنک تر از سن پطرزبورگ بود.بعد از تحویل گرفتن چمدانها،از پله هایی پایین رفتیم و وارد یک راهروی زیرزمینی که ریل برقی بسیار طولانی و سقفی کوتاه داشت شدیم..یه جور مثل زیر زمین های ارتش سری!بعد از طی مسافتی طولانی و بالارفتن از پله ها سر از سالن اصلی فرودگاه در آوردیم...عجب سالن بزرگی..عجب جماعتی...حالا این فرودگاه داخلی بودا!گویا مسکو 5 تا فرودگاه داره،که این یکی از آنها بود..

سوار اتوبوس شدیم و از مسیری بسیار بسیار پرترافیک،و سرسبز دقیقا مثل ساحل گیسوم خودمان،عبور کردیم..این شهر بسیار بسیار پر ترافیک است و هوایی نسبتا آلوده دارد..حداقل در این ساعت روز..چون شبها جمعیت شهر 4 میلیون نفر کمتر می شود و به شهرهای اطراف باز می گردند...

کم کم از حومه شهر گذشتیم و وارد شهر شدیم...نمی دانم چرا حس کردم به چین وارد شده ام..نه اینکه چینی دیده باشم ها..یه جوری این ترافیک و آن ساختمانها و آپارتمانهای خاکستری و پر از پنجره های کوچک و کهنه،سوسیالیسم را تو چشم آدم فرو می کرد...ولی این شهر پارکهای بزرگ و بسیار بسیار وسیع دارد...یعنی کیلومترها حاشیه جاده و راهها پارک هست...

قرار شد ساعت 8 شب،همگی برای تور شب آماده باشیم.شبهای مسکو به علت نور پردازیهای خیره کننده اش شهرت دارد..به ساختمانها و بافت نسبتا قدیمی و زیبای شهر رسیدیم تا خاطره ساختمنهای خاکستری در ذهنمان کم رنگ تر شود..از خیابان قصابان که جزو یکی از باکلاس ترین خیابانهای مسکو است رد شدیم.بزگترین کتل بفروشی مسکو همین دور و برهاست..ویترین بسیار جالبی داشت.ساختمان کا گ ب،در دست مرمت بود..به کنار رودخانه مسکو رسیدیم و بعد از یک ربع گشت همان حوالی سوار کشتی کوچکی شدیم.

شام خوردیم.مخصوصا اینکه پلو هم خوردیم!چسبید.. سپس به روی عرشه رفتیم ،و در امتداد رودخانه مشغول تماشای زیباییهای شهر شدیم... دو طرف رودخانه در این منطقه خیلی سرسبز است ..بعد از مدتی چراغهای شهر روشن شد..از جلوی ساختمانی اداری که به شکل جغد نور پردازی شده بود رد شدیم(ریحان یاد تی شرتت افتادم!)

از جلوی اولین کارخانه شکلات سازی روسیه که بسیار قشنگ بود،مجسمه ای عظیم که به بزرگداشت پطر و به پاس احترام به علاقه ای که پطر کبیر به صنعت کشتی سازی داشته است...کلیسای عیسای منجی،که 40 سال ساخت آن طول کشیده بود ولی به دستور استالین جلوی چشم مردم تخریب می شود و وقتی به پایه هایش می رسند نمیتوانند تخریب کنند و منفجر می کنند!بعد ازفروپاشی اتحاد جماهیر شوروی،مردم آن کلیسا را دقیقا عین قبل بنا می کنند.از قلعه کرملین رد می شویم و نور پردازیهای زیبای آنرا می بینیم..و کلیسای سنت واسیلی و معماری خاصش واقعا دیدنی است.بعد که از کشتی پیاده می شویم جلوی آن کلیسا هم عکس می گیریم.

در این شهر ساختمانهای عظیمی وجود دارد که به نام هفت خواهر مشهور هستند.به دستور استالین بنا می شوند .البته قرار بوده 9 تا باشند که عمر استالین به 7 تا قد می دهد.اکنون دو تا از آنها گویا هتل هستند.برخی مسکونی و برخی اداری می باشند..

بعد از دیدن  قسمت شهرسازی جدید و برجهای مدرن ،که به اربات جدید مشهور است و ساختمانی عظیم به نام خانه سفید یا کاخ سفید هم در آن وجود دارد،به سمت قسمت مرتفع شهر می رویم.از جلوی ورزشگاهی 120 هزار نفره می گذریم که در عرض 5 سال ساخته شده است ،رد می شویم.این ورزشگاه ،بعد از ورزشگاهی در آلمان که آن هم در عرض 5 سال ساخته شده است، دومین ورزشگاه با این مشخصات است.به سمت تپه گنجشکها می رویم.مرتفع ترین قسمت مسکوُکه ۷۲ متر بالاتر از آب رودخانه است.گویا زمانی اینجا تپه ای خاکی خلی بوده است که پر از گنجشک و پرنده بوده.بعد ها آنرا اسفالت می کنند و ساخت و ساز درآن شروع می شود.به ساختمانی که یکی از هفت خواهران است ،میرسیم.خیلی خیلی عظیم و باشکوه است.ساختمان بزرگ دانشگاه است که شامل بسیاری قسمت ها من جمله خوابگاه دانشجویان و استید نیز هست...درست روبروی دانشگاه بلواری هست،که در انتهای آن جوانان،در شبهای تابستان در آنجا جمع می شوند و هوا می خورند...

نزدیک می شویم،کم کم صدای موتورها،و ویراژ دادنشان می آید.لیدر از ما می خواهد که پیاده شویم و بیست دقیقه دیگر همگی برگردیم.زیاد هم در بحر چیزی نرویم!

ما،خوشحال پیاده می شویم تا برویم گنجشکها را ببینیم!پیاده رویی عریض،پر از دختر و پسرهای جوان و ماشالله خوشگل(مثل همیشه!)...البته کلا در مترو و کوچه خیابانهای سن پطرزبورگ و مسکو،صحنه های معاشقه و حتی کمی فراتر هم تقریبا عادی است..

اینجا هم اولش اینطور شروع شد..ذرت فروشی و بستنی فروشی و نقاشهای کنار خیابانی و رقصهای عجیب غریب..کم کم راه افتادیم بین جمعیت.رسیدیم به جایی که انبوهی از موتور سیکلت بود.بی اغراق 200 تا موتور بود،شایدم بیشتر!نه موتور معمولی ها!این موتورها بعضی هاشون اندازه پژو 206 هستند!!یک دم و دستگاهی دارند،یک تزییناتی،یک برو بیایی..صاحبان این موتورها،کاپشن های عجیب غریب،پوتین های خاص،شلوارها ی باحالی به تن دارند..اکثرا موتورها خاموش بودند و روش،دو سه نفری لم داده بودند و مشغول نوشیدن و سیگار دود کردن بودند..یه چند قدم که جلوتر رفتیم،کم کم هیکل افراد این منطقه یه جورایی بیشتر توجهمون رو جلب کرد.این روسها که به طور عادی بلند و درشت هستند،اینها اکثرا بادی بیلدینگی هم بودند..پر از خالکوبی،گاهی آرایش موها و ریشهای غریب و خفن..راستش کم کم خوف بر ما مستولی شد!همسری گفت،فک کن الان بین دو تاگروه اینجا دعوا بشه..منم می گفتم،اینا آدم معمولی نیستن..تو این مملکت نه چندان پولدار،این موتورها رو هر کسی نمیتونه سوار بشه..یه جا اومدیم یه عکس بگیریم و من سنگینی نگاه دو یه تا از این بورهای خفن رو کنار تاتیاناهای آن چنانیشون،حس کردم..یه جا که خواستم از ساختمان معظم دانشگاه فیلم بگیرم ،چون موتورها هم تو فیلم می افتادند،یهو یه دختر و به دنبالش یه پسری اعتراض کردند،ما هم به این نتیجه رسیدیم که بهتره هر چه زودتر از منطقه متواری بشیم...ایستادیم کمی هم نقاشی با اسپری رو تماشا کردیم وبعد به سمت اتوبوس برگشتیم..موتورسوارها کم کم کلاه به سر می گذاشتند و راهی جاده می شدند..وقتی به پله های اتوبوس رسیدم،حس می کردم یکی از خفن ترین جاهایی ممکنه را در تمام عمرم رفته ام!یعنی خوف و خفن بودنی که تپه گنجشکها داشت،هنوز بر دل من نشسته است!

جالبه که همه همسفرانمون،همین احساس رو داشتند..بعد از اینکه اتوبوس به راه افتاد،لیدر گفت،اینجا محلی بسیار خفن است..این موتورها قیمت هایی بسیار بالا دارد و هر کسی قادر نیست همچین چیزی داشته باشد..اینها همه مافیا هستند.اکثرا همگی اسلحه دارند و خدا نکند دعوایی راه بیفتد...هر کلمه ای رو بین مردم اینجا نمی شود گفت..من جمله،مافیا،چچن،کا گ ب..در این قسمت نسبت به مسلمانها اصلا حس خوبی ندارند...

میگفت ساعت 12 شب به بعد این موتورها تو این بلوار ها راه می افتند و با سرعتهای دیوانه وار مشغول رانندگی و ویراژ دادن می شوند.و توصیه کرد که اگر خودتان آمدید،به 12 شب نمانید...

یعنی همه ما تو کف مانده بودیم!!حالا اسم این تپه مارو کشته!گنجشکها آدمو یاد لطافت و چه چه و عشق و صفا میندازه..فکر کن دقیقا یه حسی مثل بعضی از فیلمهای آمریکایی که پایین شهرو نشون میده که یه عده خلافکار جمع شدن و منتظر هستند یکی رو خفتش کنند رو تجربه می کنی!!

با همین احساس هیجان انگیز،به سمت پارک بسیار بزرگ پیرزوی رفتیم. به فاصله ده دقیقه تپه گنجشکها،در راه مسجدی دیدیم که دو ردیف بسیار طولانی مسلمانها ،مشغول نماز بودند.حالا ساعت 12 شب،احتمالا نماز عشا می خواندند..ولی اینکه در زیر نور ماه و در محوطه مسجد نماز اقامه می کردند عجیب بود..

به پارک پیروزی رفتیم .میدانی بسیار وسیع و ستونی به اندازه صد و هشتاده هشت متر و یک سانت بود..حس تو ضیح دادن تاریخچه اینا رو ندارم..ولی در کل همه چی اینجا خیلی خیلی بزرگه...

مسکو شهری بسیار شلوغ و پر ترافیک،با قسمتهایی تاریخی بسیار زیبا بخصوص در شب،پر از جنگل،ولی هوایی نسبتا آلوده،و حسی خفن است!

سن پطرزبورگ سیصد و اندی ساله،زیبایی رویایی توام با حس امنیت داشت..ولی مسکو هزار ساله،زیباییهایی دارد که خوفی در پس زمینه آن نشسته است...اینجا حس میکنم،در زیر زمین ،پر از چیزهایی است که ما نمی دانیم!

 

 

دریاچه قو

امروز صبح پیاده روی نسبتا طولانی در پارکهای اطراف هتل داشتیم.از بد شانسی ما،موزه زیر میدان پیروزی تعطیل بود و نتوانستیم فیلم خرابی های لنینگراد را طی جنگ جهانی و سپس باز سازی هایش را ببینیم..

بعد از ظهر به دهکده تزارها که حدودا 30 کیلومتری شهر قرار دارد رفتیم.البته حدودا ده سالی است که نام این شهر،به شهر پوشکین تغییر یافته است.بعد از گذر از دروازه مصری،وارد شهر ییلاقی می شویم.مزار شهدای جنگ در سمت چپ است.به دهکده یا مجموعه دیگری از کاخهای تابستانی تزار ها میرسیم.در ابتدا،مجسمه پوشکین شاعرو نابغه ادب معروف روس را میبینیم.به کلیسایی ارتودوکس می رویم.مدرسه ای که پوشکین در آن درس خوانده را میبینیم.وارد باغ کاخ کاترین می شویم.باغی بزرگ و سرسبز با کاخی آبی رنگ و گچبریهای سفید فراوان..

بعد از گذر از ورودی وپوشیدن روکفشی(برای جلوگیری از آسیب به پارکت ها)و بالا رفتن از پله ها،به سالن ها و تالارهای متعدد و پشت سر هم می رسیم.تالارهایی که همگی تزئینات طلایی فراوان دارند.با عظمت ترین تالار،تالار باله است با گچبریها و شمعدانهاو دیوار کوبهای طلای فراوان ..و نقاشی سقفی بسیار بسیار بسیار بزرگ...چند سال پیش التون جان و استینگ در مراسمی در حضور پوتین و دیگر سران دولتی مهم کنسرتی در این سالن اجرا کرده اند..پشت سر هم از سالنها و اتاقهای غذاخوری و پذیرایی و بازی و کتابخانه رد می شویم...یکی از مهمنرین و معروفترین اتاقها،اتاق کهرباست..اتاقی که تزیینات دیواری کهربای ان با اشکال و داستانهای متعدد واقعا عجیب و خیره کننده و گرانبهاست...در طبقه پایین کاخ،عکس هایی قدیمی از کاخ وجود دارد..و ضمنا تصاویری از حمله آلمانها به کاخ و خرابی های باور نکردنی که در این کاخ به بار آورده اند..بمبی هم جند سال بعد در زیر زمین کاخ یافت شد که منفجر نشده بود..

و جالب تر از همه  تصاویری از کارمندان غیور و فداکار موزه بود ،که قبل از حمله آلمانها تا آخرین لحظات اشیا عتیقه و باارزش کاخ را در جعبه های بزرگ بسته بندی می کردند و آنها را یا به سیبری فرستاده اند یا در زیر خاک دفن کرده اند تا از گزند دشمن در امان بمانند..در پایان تصاویری از شخصیتهای مهم سیاسی بود که به این کاخ آمده بودند به دیوار زده شده بود...

باغ کاخ ،باغی زیبا بود که قشنگترین قسمت آن دریاچه ای بود که در آن با گاندولا مسافران جابه جا میشدند و دور تا دور آن ویلاها و کاخ و کلیسا و یک حمام ترکی قدیمی بود..یک گروه کر،آوازی کر در کلیسایی که صدا به علت نوع گنبد آن ،بسیار بلند می پیچید برای ما اجرا کردند...

باغ را تا آنجا که میشد گشتیم وبه سمت اتوبوسها باز گشتیم تا به شهر برویم..

در مسیر،منزل مندلیوف را دیدیم که روی دیوار بیرونی اش،جدول تناوبی بزرگی به چشم می خورد..

کافه پوشکین،جایی که پوشکین نقشه دوئل با افسری فرانسوی را می کشد ،دیدیم.

به سالن باله سنت پطرزبورگ رفتیم.

باله دریاچه قو،نوشته چایکوفسکی،را دیدیم...واقعا دیدنی بود..بخصوص اینکه تمام موسیقی این باله برای اکثریت آشناست...

شب ساعت 10:30 که از سالن بیرون آمدیم،هوا باران زده بود..تصویر ناو ابرورا،در روبرو و ساختمانهای قدیمی و رنگی و رود نوا،در هوایی ابری ،مسحور کننده بود...

فردا از این شهر خواهیم رفت..این شهر واقعا زیبا و دیدنی و تاریخی است...

فکر می کنم اکنون روح پطر با افتخار به شهری که آفریده است،می نگرد...

پترگوف

امروز صبح برای دیدن پترگوف یا کاخ تابستانی پطر کبیر به راه افتادیم.پترگوف در حومه شهر سن پطرزبورگ و در فاصله تقریبا نیم ساعته قرار دارد.جاده در ابتدا پر از مزارع بود و کم کم به منطقه ییلاقی رسیدیم.از آن جنگلهای سبز و درختان بسیار بلند و زمین سبز و برکه های آب...اوایل جاده خانه های روستایی دقیقا به سبک گیلان و مازندران خودمان بود که کم کم جای خودش را به ویلاهای آنچنانی و این چنینی داد!یک کلیسا به سبک کلیسای خون ریخته شده بسیار باشکوه هم در این منطقه بود.باغبانها کار می کردند،طفلک ها دختران چشم آبی موبوری بودند که با دیدن آنها یکی دوتا از همسفرهایمان به این نتیجه رسیدند که بزنن تو کار واردات باغبان سنت پطرزبورگی به ایران!!

رفتیم و رفتیم تا به کاخ ریاست جمهوری رسیدیم..از پشت نرده ها دیدیم که چه قدر این کاخ زیباست و چقدر در منطقه خوش آب و هوایی واقع شده است...حیف که نه پوتین نه مدودوف نبودند که دعوتمون کنند واسه ناهار!راستی میدونین مدودف یعنی خرس زاده؟!

رسیدیم به پترگوف که واقع بر کناره خلیج فنلاند است.از اتوبوس که پیاده شدیم دو مرد  برای خیر مقدم سرود ملی ایران را نواختند..این باغ،کاملا به سبک باغهای اروپایی است و به ورسای روسیه معروف است..بیشتر شهرتش به خاطر فواره های بسیار زیبایی است که در طبقات مختلف دارد..و به آبراهی طولانی میریزند تا در انتهای باغ مشرف بر دریای فنلاند بشوند...مجسمه هایی طلایی رنگ که از داخلشان فواره ها در جهات مختاف آب را بالا هدایت می کنند.البته بدون هیچ انرژی..سیستم فواره های آن بر اساس اختلاف سطح کار می کند..داخل کاخهای آن نرفتیم.فرصتی نبود و می دانستم که چیز خاصی نسبت به داخل کاخهای دیگر ندارد..

ولی از باغ و زیبایی خارق العاده آن هر چی بگم کم گفتم..خودتون سرچ کنید ببینید..یک باغ 12 هکتاری..با خیابانهای پر درخت و فواره ها و مجسمه هایی پراکنده در باغ..قسمتی از باغ هم مون پلژیه نام دارد که خانه چوبی مورد علاقه پطر بوده است و در آنجا حال می کرده است...باغ چینی هم همان نزدیکیها بود..

البته یک اتفاقی که افتاد این بود که من همان ده دقیقه اول،گم شدم!یعنی برگشتم و یهو در میان جمعیت گروه را گم کردم..مستقیم به سمت خلیج رفتم ولی بزودی فهمیدم که باید از گروه جلوتر باشم و...خلاصه خودم شروع کردم در باغ گشتن و چون قرار بود ساعت 1 همگی کنار اتوبوسها باشیم ،چندان نگران نبودم..ساعت بیست دقیقه به یک بود که نزدیکیهای کاخ برگشتم و یهو دیدم همسرجان اسم مرا فریاد می زند و نگران که تو کجایی ؟مردم از بس دنبالت گشتم ..بچه هم که گم می شود همانجا وای می ایستد ،تو چرا سرتو انداختی پایین رفتی...من به عمق فاجعه انجا پی بردم که هر کدوم از همگروهی ها منو دید،گفت خانوم تو کجا بودی؟شوهرت مرد از نگرانی و...خلاصه دیگه یه لحظه کم مونده بود اشکم دربیاد و گفتم آخه من خیلی وقت بود گم نشده بودم،واسه همین یادم رفته بود که باید همونجا که گم شدم وایستم!!!!

شب دوباره به نوفسکی رفتیم.این خیابان یک حال خاصی دارد.خواستیم داخل کلیسای خون ریخته شده را ببینیم که چون کنسرت بود ،راهمان ندادند!

وارد یک پاساژ بسیار بسیار شیک شدیم.یعنی یک عتیقه هایی..یک مجسمه هایی...یک پالتو پوست هایی..یک اشیای تزیینی...هی وای من!

*سحر!در یکی از فروشگاهها،یکهو همسری چشمش به چبورشکا افتاد..خلاصه،بالاخره من برای تو یک عروسک چبورشکا خریدم...انقدر هم موشه نمیدونی !تازه یک سورپرایز داره،نمی گم!وقتی عروسک رو دیدی،خودت می فهمی...

شب هم گشت زنان در خیابان موسکوفسکی ،بعد از نشستی با همسفران،ساعت یک به هتل برگشتیم..

*امروزظهر تو سوپر مارکت،همه می خواستیم یه غذای خانگی بخریم.اینا که انگلیسی بلد نیستند..یه ساعت همه میگن چیکن داری؟این فیش هستش یا چیکن؟مگه می فهمیدن!یکی از آقایون به غذا اشاره کرد و شروع کرد به بال بال زدن و قد قد کردن!!فروشنده به روسی مثلا گفت نه..این قدقد نیست...بعد دستش رو به علامت شنا تو آب تکون داد!یعنی این ماهیه!!

خلاصه اسیر شده بودیم همگی...که یکی از همگروهیها به ترکی گفت:اه بابا..بیر دانا تویوخ ور منه جوروم!

فروشنده گل از گلش شکفت که تویوخ..تویوخ ..خلاصه دیدیم ای ول..زبان بین المللی ترکی!نمیدونم مال کجا بودند،اهل آذربایجان نبودند،ولی کلی حال کردیما...دیگه شدیم مترجم همسفران فارس!!

*امشب ساعت 10:30 که همه جا روشن بود ،با خودم فکر کردم که اینجا هیچ کس نمیتونه به بچه ش بگه که دختر تو شب تا این ساعت کدوم گوری بودی!!

*خونه هایی که سبک خوروشچفی هست خیلی دیگه کمونیستیه..ولی خونه های سبک استالینی،تزیینات دور پنجره هاش قشنگتره...

 

 

 

کانال گریبایدوف

شب قبل،گشتی در شهر داشتیم.جلوی کلیسای اسمولینی توقف کردیم.کلیسایی سفید و آبی رنگ و بزرگ که به دستور دختر پطر کبیر ساخته شده بود تا درآخر عمرش وارد آن صومعه شود و به عبارتی از گزند کاترین در امان بماند که گویا این امر هم میسر نشده بود!به هر حال بعد از ساخت کلیسا،کسی خودش را در کلیسا حلق آویز میکند!و از انجا که ارتودکس ها معتقد هستند اگر در کلیسایی خون ریخته شود دیگر به درد نمی خورد،از ان به بعد در آنجا به عنوان کلیسا تخته می شود.لیدر ما گفت که الان به عنوان اداره امور مذهبی استفاده می شود..به عبارتی سازمان حج و اوقافشونه !!

بعد به کانال گریبایدوف رفتیم و کلیسای بسیار زیبا و رنگارنگ خون ریخته شده یا رستاخیز مسیح را دیدیم..(سحر،بسیار بسیار یادت کردم..)این کلیسا محل ترور الکساندر دوم است و به دستور پسرش طوری ساخته شده است که دقیقا محل کشته شدن تزار که داخل کانال است،کمی از ساختمان کلیسا داخل کانال بر امده است..

بعد به سمت یکی از کانالها رفتیم و سوار قایق بزرگی شدیم.کمی در کانالها چرخی زدیم و سپس به پهنه گسترده رود نوا رسیدیم تا نور پردازی های خیره کننده شهر را در شب ببینیم...سردی هوا ملس بود و با دو سه لا!لباس حل میشد.. دیدن فانوسهای نورانی که به هوا فرستاده میشد خیلی حس قشنگی داشت..

در حدود ساعت 1:30 دقیقه شب 9 تا از پلهای رود از قسمتی از پل باز می شوند تا کشتیهای بزرگ بتوانند از رود عبور کنند...البته طول رود 74 کیلومتر است و در منطقه دید ما فقط 2 پل وجود داشت...نزدیک به باز شدن پلها،مردم و توریستهای زیادی کنار پلها جمع شده بودند..به گفته لیدر،اینها سکه به آب می اندازند و دعا و نذر می کنند...فکر کنید که در گذشته این پلها چوبی بوده است و با ارابه و اسب از هم باز می شده است...

ساعت 2:30 نیمه شب،جنازه ما به هتل رسید!!

امروز صبح گشتی در شهر داشتیم.به میدانی که کلیسای بزرگ و با شکوه سنت اسحاق در آن قرار دارد و گنبدهای طلای آن تقریبا از تمام شهر دیده می شود،رسیدیم...روبروی این کلیسا ،کاخ مارینسکی به دستور نیکلای اول برای دخترش ساخته شده است..مابین کلیسای سنت اسحاق و کاخ مارینسکی میدانی قرار دارد،که مجسمه نیکلای اول سوار بر اسب رو به کلیسا و تندیس های زن و دخترانش در قسمت پایینی مجسمه قرار دارد..گفته می شود وقتی دختر نیکلای اول به داخل قصر هدیه پدرش پا می گذارد و پرده های پنجره رو به میدان را کنار می زند می گوید چرا پشت پدرم رو به کاخ من است؟من این کاخ را دوست ندارم..و از آن پس گویا به عنوان ساختمان قوای مقننه استفاده شده است..

نبش همین میدان،هتل آستوریا، معروفترین  و کلاسیک ترین هتل سنت پترزبورگ واقع شده است.هیتلر در جنگ جهانی آنقدر از پیروزی خود در روسیه اطمینان داشته که به سران کشورها نامه نوشته که من سنت پترزبورگ را فتح خواهم کرد و جشن پیروزی خود را در هتل آستوریا خواهم گرفت!!

داخل لابی هتل رفتیم.لابی نه چندان بزرگ ولی بسیار کلاسیک و پر از اشیا احتمالا انتیک..آسانسوری که در کنار آن دیوار کوبهای کوچک و طلایی وجود داشت که اسامی افراد معروفی که در آن هتل اقامت داشته اند روی آنها نوشته شده بود.. جورج بوش و تونی بلر،شارون استون،امر موسی،مایکل جکسون،یوری گاگارین،پاواروتی،مارگرت تاچر،مدونا،خولیو اگلوزیا،پرنس چارلز،کاترین زتا جونز .....و آقای خاتمی کسانی بوده اند که اقامتی نیکو در این هتل داشته اند..

به سمت کلیسای دیگری مشرف به خیابان نوفسکی می رویم به نام کلیسای کازان یا قازان..کلیسایی بسیار بزرگ که به پاس بزرگداشت ژنرال کوتوزوف که باعث پیروزی روسها در جنگ بر عیله ناپلئون شده است،بنا شد..کلیسایی که اهالی آنرا بسیار مقدس می دانند..و صفی از عبادت کنندگان در آن برای متبرک شدن تشکیل شده بود..این کلیسا ،دو سازه در اطراف دارد که گویا همچون دو بالی شهر را در بر خود می گیرد و از ان محافظت می کند...

کنار ناو موزه آبرورا ،کمی بالاتر از ستونهای روسترلی،عکس گرفتیم.این ناو 1۳0 سال به روسها خدمت کرده است .جزیره واسیلی را از دور می بینیم...جزیره خرگوشها را از پنجره اتوبوس می بینیم..علتش آن است که از بالا شش ضلعی و به نحوی شبیه خرگوش است..و گویا زمانی خرگوشها هم در آن زاد و ولدی داشته اند...البته پتر پاول هم داخل همین جزیره است..پتر پاول زمانی زندان بوده است و افراد مشهوری همچون ماکسیم گورگی و داستایوفسکی در آن زندانی بوده اند...

کنار خلیج،دو ناو جنگی و یک کشتی بسیار بزرگ کروز پهلو گرفته اند...

بعد به یک فروشگاه صنایع دستی رفتیم..که بین این فروشگاههای صنایع دستی که این چند روزه دیدم خیلی مفصل بود..(سحر،بالاخره یک ماتریوشکا برات خریدم!جات خالی،یک ماتریوشکا برات پسندیدم،نقش زنی اسکیمو در زمستان و داستانی عاشقانه بر روی مجسمه های داخلش...فوق العاده بود... فقط اشکالش این بود که 500 یورو بود!!انشالله خودت که اومدی روسیه،واسه خودت بخر..

ضمنا این چبورشکا،اصلا در این فروشگاهها نیست..یک جا ،یه رو یخچالیشو دیدم که خیلی زشت و کوچیک بود..می دونی چبورشکا پرسیدن من اینجا همونقدر واسه فروشنده ها جالب و عجیبه که انگار یک توریست روس ،بیاد ایران و داخل مغازه صنایع دستی،سراغ عروسک کلاه قرمزی رو بگیره!!)

ناهار را بعد از یک پیاده روی طولانی در یک رستوران کوچک سوریه ای مشرف به پارک بسیار بسیار بزرگ لنین خوردیم..این پارک پر از فواره هایی است که مدام باز هستند..مجسمه ای از لنین در خطابه معروفش در وسط این پارک است..

عصر به کاخ نسبتا!ساده شاهزاده نیکولوفسکی رفتیم تا نمایش آواز و رقص های فولکلور روسیه را ببینیم...واقعا تماشایی و پر شور بود..

شب دوباره با تعدادی از همسفران،کنار خیابان نوفسکی پیاده می شویم...این بار در جهت دیگری از خیابان میرویم..به خیابان بسیار بسیار زیبایی می رسیم و کلسیای خون ریخته شده را از طرف دیگر و در روشنایی می بینیم..اصن یه وضی قشنگه ها...باحال اینجاست که داخل کانال گریبایدوف،پنج ،شش نفر با چه سرعتی مشغول جت اسکی سواری بودند...

با مترو باید به هتل برگردیم... در حالی که نوای موسیقی زنده ای که از پیاده رو می آید کم کم کمتر میشود،پله های مترو را پایین می رویم.بلیط می خریم و باز هم پایین تر می رویم..و به پله برقی ها می رسیم....خدای من!!نمیدونم چند متر و با چه شیبی این پله برقی ها به سمت پایین می رفتند...بسیار بسیار طولانی و عمیق بود...یاد ژول ورن و بیست هزار فرسنگ زیر دریا افتادم...منتظرم ببینیم مترو مسکو دیگه چیه..

این جند روز خواب بر من حرام است...این شهر بسیار بسیار باشکوه و وسیع و زیباست..برای من هنوز جای سوال است که وقتی شاعر گفته:هنر نزد ایرانیان است و بس،واقعا در چه موقعیتی بوده؟؟!

 

شب قبل،گشتی در شهر داشتیم.جلوی یک کلیسا(که الان هرکار می کنم اسمش یادم نمی آید!)توقف کردیم.کلیسایی سفید و آب رنگ و بزرگ که به دستور دختر پطر کبیر ساخته شده بود تا درآخر عمرش وارد آن صومعه شود و به عبارتی از گزند کاترین در امان بماند که گویا این امر هم میسر نشده بود!به هر حال بعد از ساخت کلیسا،کسی خودش را در کلیسا حلق آویز میکند!و از انجا که ارتودکس ها معتقد هستند اگر در کلیسایی خون ریخته شود دیگر به درد نمی خورد،از ان به بعد در آنجا به عنوان کلیسا تخته می شود.لیدر ما گفت که الان به عنوان اداره امور مذهبی استفاده می شود..به عبارتی سازمان حج و اوقاف !!

بعد به کانال گریبایدوف رفتیم و کلیسای بسیار زیبا و رنگارنگ خون ریخته شده یا رستاخیز مسیح را دیدیم..(سحر،بسیار بسیار یادت کردم..)این کلیسا محل ترور الکساندر دوم است و به دستور پسرش طوری ساخته شده است که دقیقا محل کشته شدن تزار که داخل کانال است،کمی از ساختمان کلیسا داخل کانال بر امده است..

بعد به سمت یکی از کانالها رفتیم و سوار قایق بزرگی شدیم.کمی در کانالها چرخی زدیم و سپس به پهنه گسترده رود نوا رسیدیم تا نور پردازی های خیره کننده شهر را در شب ببینیم...سردی هوا ملس بود و با دو سه لا!لباس حل میشد.. دیدن فانوسهای نورانی که به هوا فرستاده میشد خیلی حس قشنگی داشت..

در حدود ساعت 1:30 دقیقه شب 9 تا از پلهای رود از قسمتی از پل باز می شوند تا کشتیهای بزرگ بتوانند از رود عبور کنند...البته طول رود 74 کیلومتر است و در منطقه دید ما فقط 2 پل وجود داشت...نزدیک به باز شدن پلها،مردم و توریستهای زیادی کنار پلها جمع شده بودند..به گفته لیدر،اینها سکه به آب می اندازند و دعا و نذر می کنند...فکر کنید که در گذشته این پلها چوبی بوده است و با ارابه و اسب از هم باز می شده است...

ساعت 2:30 نیمه شب،جنازه ما به هتل رسید!!

امروز صبح گشتی در شهر داشتیم.به میدانی که کلیسای بزرگ و با شکوه سنت اسحاق در آن قرار دارد و گنبدهای طلای آن تقریبا از تمام شهر دیده می شود،رسیدیم...روبروی این کلیسا ،کاخ مارینوفسکی به دستور نیکلای اول برای دخترش ساخته شده است..مابین کلیسای سنت اسحاق و کاخ مارینوسکی میدانی قرار دارد،که مجسمه نیکلای اول سوار بر اسب رو به کلیسا و تندیس های زن و دخترانش در قسمت پایینی مجسمه قرار دارد..گفته می شود وقتی دختر نیکلای اول به داخل قصر هدیه پدرش پا می گذارد و پرده های پنجره رو به میدان را کنار می زند می گوید چرا پشت پدرم رو به کاخ من است؟من این کاخ را دوست ندارم..و از آن پس گویا به عنوان ساختمان فرمانداری استفاده شده است..

نبش همین میدان،هتل آستوریا، معروفترین  و کلاسیک ترین هتل سنت پترزبورگ واقع شده است.هیتلر در جنگ جهانی آنقدر از پیروزی خود در روسیه اطمینان داشته که به سران کشورها نامه نوشته که من سنت پترزبورگ را فتح خواهم کرد و جشن پیروزی خود را در هتل آستوریا خواهم گرفت!!

داخل لابی هتل رفتیم.لابی نه چندان بزرگ ولی بسیار کلاسیک و پر از اشیا احتمالا انتیک..آسانسوری که در کنار آن دیوار کوبهای کوچک و طلایی وجود داشت که اسامی افراد معروفی که در آن هتل اقامت داشته اند روی آنها نوشته شده بود..از جورج بوش و تونی بلر،شارون استون،امر موسی،مایکل جکسون،یوری گاگارین،پاواروتی،مارگرت تاچر،مدونا،خولیو اگلوزیا،پرنس چارلز،کاترین زتا جونز .....و آقای خاتمی کسانی بوده اند که اقامتی نیکو در این هتل داشته اند..

به سمت کلیسای دیگری مشزف به خیابان نوفسکی می رویم به نام کلیسای کازان یا قازان..کلیسایی بسیار بزرگ که به پاس بزرگداشت ژنرال کوتوزوف که باعث پیروزی روسها در جنگ بر عیله ناپلئون شده است..کلیسایی که اهالی آنرا بسیار مقدس می دانند..و صفی از عبادت کنندگان در آن برای متبرک شدن تشکیل شده بود..این کلیسا ،دو سازه در اطراف دارد که گویا همچون دو بالی شهر را در بر خود می گیرد و از ان محافظت می کند...

کنار ناو موزه آبرورا ،کمی بالاتر از ستونهای روسترلی،عکس گرفتیم.این ناو 110 سال به روسها خدمت کرده است و مهمترین عامل پیروزی روسها در جنگ با ژاپن بوده است..جزیره واسیلی را از دور می بینیم...جزیره خرگوشها را از پنجره اتوبوس می بینیم..علتش آن است که از بالا شش ضلعی و به نحوی شبیه خرگوش است..و گویا زمانی خرگوشها هم در آن زاد و ولدی داشته اند...البته پتر هول هم داخل همین جزیره است..پتر هول زمانی زندان بوده است و افراد مشهوری همچون ماکسیم گورگی و داستایوفسکی در آن زندانی بوده اند...

کنار خلیج،دو ناو جنگی و یک کشتی بسیار بزرگ کروز پهلو گرفته اند...

بعد به یک فروشگاه صنایع دستی رفتیم..که بین این فروشگاههای صنایع دستی که این چند روزه دیدم خیلی مفصل بود..(سحر،بالاخره یک ماتریوشکا برات خریدم!جات خالی،یک ماتریوشکا برات پسندیدم،منقش زنی اسکیمو در زمستان و داستانی عاشقانه بر روی مجسمه های داخلش...فوق العاده بود... فقط اشکالش این بود که 500 یورو بود!!انشالله خودت که اومدی روسیه،واسه خودت بخر..

ضمنا این چبورشکا،اصلا در این فروشگاهها نیست..یک جا ،یه رو یخچالیشو دیدم که خیلی زشت و کوچیک بود..می دونی چبورشکا پرسیدن من اینجا همونقدر واسه فروشنده ها جالب و عجیبه که انگار یک توریست روس ،بیاد ایران و داخل مغازه صنایع دستی،سراغ عروسک کلاه قرمزی رو بگیره!!)

ناهار را بعد از یک پیاده روی طولانی در یک رستوران کوچک سوریه ای مشرف به پارک بسیار بسیار بزرگ لنین خوردیم..این پارک پر از فواره هایی است که مدام باز هستند..مجسمه ای از لنین در خطابه معروفش در وسط این پارک است..

عصر به کاخ نسبتا!ساده شاهزاده نیکولوفسکی رفتیم تا نمایش آواز و رقص های فولکلور روسیه را ببینیم...واقعا تماشایی و پر شور بود..

شب دوباره با تعدادی از همسفران،کنار خیابان نوفسکی پیاده می شویم...این بار در جهت دیگری از خیابان میرویم..به خیابان بسیار بسیار زیبایی می رسیم و کلسیای خون ریخته شده را از طرف دیگر و در روشنایی می بینیم..اصن یه وضی قشنگه ها...باحال اینجاست که داخل کانال گریبایدوف،پنج ،شش نفر با چه سرعتی مشغول جت اسکی سواری بودند...

با مترو باید به هتل برگردیم... در حالی که نوای موسیقی زنده ای که از پیاده رو می آید کم کم کمتر میشود،پله های مترو را پایین می رویم.بلیط می خریم و باز هم پایین تر می رویم..و به پله برقی ها می رسیم....خدای من!!نمیدونم چند متر و با چه شیبی این پله برقی ها به سمت پایین می رفتند...بسیار بسیار طولانی و عمیق بود...یاد ژول ورن و بیست هزار فرسنگ زیر دریا افتادم...منتظرم ببینیم مترو مسکو دیگه چیه..

این جند روز خواب بر من حرام است...این شهر بسیار بسیار باشکوه و وسیع و زیباست..برای من هنوز جای سوال است که وقتی شاعر گفته:هنر نزد ایرانیان است و بس،واقعا در چه موقعیتی بوده؟؟!i;}

کنج عزلت من


Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA MicrosoftInternetExplorer4

/* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-qformat:yes; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0cm 5.4pt 0cm 5.4pt; mso-para-margin:0cm; mso-para-margin-bottom:.0001pt; mso-pagination:widow-orphan; font-size:11.0pt; font-family:"Calibri","sans-serif"; mso-ascii-font-family:Calibri; mso-ascii-theme-font:minor-latin; mso-fareast-font-family:"Times New Roman"; mso-fareast-theme-font:minor-fareast; mso-hansi-font-family:Calibri; mso-hansi-theme-font:minor-latin; mso-bidi-font-family:Arial; mso-bidi-theme-font:minor-bidi;}

بلایی که دیشب پشه ها بر سر ما آوردند،روسها بر سر ناپلئون نیاوردند.با این تاریک نشدن و بهم خوردن ساعت خواب،شبی خونهای پشه ها را در نظر بگیرید.یعنی من اگر به اعماق جنگلهای مناطق حاره می رفتم،یک پشه از فاصله بین ابروی راست و خط پیشانی ام را در یک خط مستقیم،چهار بار نیش نمی زد.یعنی طرف،مثل هواپیمای جنگی ،رو ناو پیشانی من نشسته و از طرف دیگر باند بلند شده رفته!!نتیجه این بود که کلا چراغها را روشن کردم و طی نبردی تن به تن در حمام،4 پشه به آن دنیا واصل شدند!اینها را نوشتم تا همگان بدانند که در مدار 60 درجه شمالی و در میان حیرت هم سفران و لیدرها، اتاق ما پشه داشت!!احتمالا اگر به مناطق حاره بروم،خرس قطبی به من حمله خواهد کرد!!

امروز تا ساعت یک ظهر مشغول خستگی در کردن نبرد دیشب بودم.سپس ساعت 2 با تور،راهی موزه هرمیتاژ شدیم.موزه هرمیتاژ بعد از موزه لوورو بریتیش میوزیوم،سومین بزرگترین موزه دنیاست.هرمیتاژبه معنای کنج عزلت من می باشد.

هرمیتاژ در میدان کاخ،میدان بسیار بسیار بزرگی که اتوموبیل حق تردد در آن ندارد،واقع شده است.میدانی که از لحاظ اهمیت در این شهر به مانند میدان سرخ در مسکو است.و نمادی در میانه ان به چشم می خورد.و کاخهایی عظیم و زرد و سبز رنگ در دو طرف آن خود نمایی میکنند.از طرفی مشرف به رود نوا می باشند.دو ستون راسترلی(معمارباشی کاترین کبیر)در طرف راست و پتر پاول،در طرف چپ روبرو رود نوا منظره ای بس زیبا دارد.

این اطراف پر از عروس و دامادهایی هستند که برای عکس گرفتن به این منطقه می آیند.با لباسهایی ساده و آرایشهایی بسیار ساده تر...توریستها آنها را احاطه میکنند و فریاد گورکا،گورکا سر می دهند.این به معنای آن است که امید که بدترین روز زندگی شما این باشد!در واقع بدی نبینید و همیشه خوش باشید و داماد بوسه ای آنچنانی از لبهای عروس خانم می رباید...البته به گفته ایمان،توریستهای ایرانی انقدر گورکا گورکا میکنند که داماد کلا از حال میرود و رمقی برایش نمی ماند و ترک محل می کنند!!

موزه هرمیتاژ از بیرون کاخی سفید و سبز رنگ با انبوهی از مجسمه ها بر درو دیوار بیرونی می باشد.بعد از مدتی در صف ایستادن به داخل موزه میرویم.راستش اگر بخواهم دانه دانه چیزهایی که دیدم را توضیح بدهم عمرم کفاف نخواهد داد!چون به گفته لیدرها،3 میلیون اثر در این موزه نگهداری می شود که اگر جلوی هر اثر یک دقیقه بایستیم،11 سال دیدن موزه طول خواهد کشید.

لیدرها برای ما لاینی را انتخاب کرده بودند؛که اولا تورها حق عبور از آن را دارند و ثانیا مهمترین آثار را میشد در آن مسیر دید...راستی یادم رفت بگویم که تور و تورگردی مافیای قوی در روسیه دارد و به هر کسی اجازه اینکار را نمی دهند..این مافیا حتی در مورد تهیه بلیط هم صدق میکند!یورسلاو،مرد جوان روسی که لیدر موزه هرمیتاژ است و احتمالا برای خودش قدرتی دارد به ما در این مسیر کمک می کند!

از تابلوهای معروف داوینچی و سالن بسیار بزرگ رامبراند که آثار بسیار ارزشمندی از او من جمله تابلوی بزرگ بازگشت فرزند ناخلف در آن بود و نیز تابلویی به اسم(فکر کنم)دایانا که چند سال قبل یک مرد چچنی  اسید سولفوریک به روی این تابلو می پاشد و با چاقو دو جای این تابلو را پاره می کند و در نهایت ترمیم آن 12 سال طول می کشد و آن مرد به 24 سال زندان محکوم می شود بگذریم...تابلویی که به نظر می آید چشمان مسیح ما را تعقیب می کند ...مجسمه هایی که هدیه خواهر ناپلئون بوده است و عمارت سفید و چلچراغهای فراوانش ،و ساعتی بسیار بسیار بسیار زیبا متشکل از یک طاووس و جغدی در قفس و خروسی که همگی آب طلا کاری شده بودند و محصول مشترک انگلیس و آلمان بوده است و طی چه سیستم خاصی زنگ میزده است(ساعت کار نمیکند تا خراب نشود.دی وی دی آن پخش میشد)..

میزهایی از جنس سنگ لاجورد،گلدانی بسیار بسیار بسیار بزرگ از جنس یشم،که از سنگی یکپارچه درست شده بود و برای آوردنش به موزه ،یکی از دیوارهای موزه را خراب کرده بوده اند...

بخش مصر و مومیایی ها و قسمت شوالیه ها و اسب های تاکسی درمی شده..و بسیاری آثار دیدنی که واقعا مجال گفتنی نیست..تمام اینها بعلاوه تزئینات خیره کننده کف و سقف و گاهی درهایی که از جنس لاک لاک پشت بودند،همگی برای خیره کردن کافی بود...در پایان یوروسلاو به ایمان گفته بود که خیلی گروه خوبی هستند!و من هم از یوروسلاو پرسیدم از ما خوشت آمد؟و او گفت خداییش خیلی باهوش و علاقه مند به هنر و تاریخ ودر ضمن منظم هستید..من هم گفتم این نظر تو نیستا!همه میگن!!

(به نظرم یورسلاو باید یک ایوان،در اسمش داشته باشد..شاید هم فامیلش ایوانویچ بود!!)

گشتی در میدان کاخ میزنیم و بقیه توضیحات را در اتوبوس از ایمان می شنویم..(این ایمان خیلی شبیه رامتین خداپناهی است،فقط از او درازتر و لاغرتر هم هست!!)

این شهر پر از ماشین های بسیار مدل بالا و شیک است.کلی لیموزین این ور و انور به چشم می خورد...جمعیتی جوان دارد.شیک پوش هستند.و به مد و پز بسیار اهمیت می دهند..

فعلا تا اینجا را داشته باشید.الان ساعت 10 شب است و همچون 6 بعد از ظهر روشن است!کمی بعد گشت شب داریم. داستانش را فردا می نویسم...

 

اینجا "سنت پطرزبورگ"

بعد از پروازی حدودا چهار ساعته ، در فرودگاه مینسک ،در بلاروس ،توقفی یک ساعت و نیمه داشتیم.فرودگاهی در منطقه ای بسیار بسیار سرسبز و محاط شده با جنگلهای کاج.فرودگاهی که به طرز جالبی،کارمند مردی در آن ندیدم!

با پروازی در حدود یک ساعت،به شهر سن پطرزبورگ رسیدیم.شهری سرسیز.از آن سبزهای تیره..

پر از انسانهایی با دماغهایی زیبا که بسیاری به امید داشتن همچین بینی هایی خود را به تیغ جراح می سپارند.

هنلی که در آن اقامت داریم،هتلی بسیار بزرگ با راهروهای بسیار بسیار طولانی و دارای حدود 840 اتاق است.مشرف به میدان بسیار بسیار بزرگ پیروزی است.که به یاد شهیدان جنگ جهانی ،مجسمه هایی از سربازان گمنام در آن خود نمایی میکنند.زیر این میدان،گویا موزه جنگ هم هست که اگر فرصتی باشد شاید سری به آن هم بزنیم.

حس میکنم در این سفرنامه از اصطلاح "بسیار بسیار"،بسیار استفاده خواهم کرد!

حدود ساعت 8 از هتل بیرون میزنیم که شانسی با حرکت شاتل هتل ،همزمان می شود و با تعدادی از همسفرانمان از بلوار بسیار طولانی موسکوفسکی،راه خیابان نوفسکی و مرکز دیدنی شهر را در پیش میگیریم.

ظهر ،ایمان گفت اگر بلوار موسکوفسکی را در جهتی دیگر برویم،بعد از طی کیلومترها،به مسکو خواهیم رسید..

امروز شنبه است.جلوی تئاتر الکساندرا یا به قول راننده،الکساندریکا پیاده می شویم.ساعت 11 باید به همین جا برگردیم.از داخل پارکی که کمی ماسه سرخ،کف آنرا پوشانده بود رد می شویم.جلوی مجسمه کاترین کبیر هم عکسی میگیریم.زن و مردی که به سبک،زمان تزار،لباس پوشیده اند را میبینیم .دو پسر جوان مو بور،با آنها مشغول عکس گرفتن هستند.اینجا منطقه توریستی است.نبش یکی از خیابانها،کافه ای بسیار بسیار مجلل با مجسمه هایی دیدنی بر روی دیوارهای خارجی و داخلی میبینم.فکر میکنم نامش رومانیان باشد.اینجا به علت ناتوانی در خواندن روسی،نوعی بی سواد محسوب می شوم!

داخل ویترینهای کافه پر از شیرینی ها و پنیرها و گوشت و خاویار است...کلی شیرینی مثل راحت الحلقوم خودمان میبینم..عروسکهای جالبی در ویترین این کافه هستند..

گشتی میزنیم و خارج می شویم.در خیابانی که بعضی ازمردم مشغول قلیان کشیدن هستند،راه می رویم.چند نفر به سبک صخره نوردی مشغول مرمت نمای ساختمانی قدیمی هستند.چند تکه سنگ بزرگ به زمین می افتد..خطر ناک است!

کمی هم نزدیک یکی از کانالها پیاده میرویم و عکس میگیریم و به نظاره قایق سواری مردم می ایستیم.

در کافه رستورانی به نام جیلی بیلی مینشینم.جیلی بیلی مرا یاد یکی از سوغاتیهای مشهد می اندازد که من هرگز نخوردم و نخریدم!!

با کمی تردید،سوپ بورش که از غذاهای محلی و محبوب روسیه است را سفارش میدهم.گارسون که حس میکنم نامش باید ایوان باشد،با انگلیسی بسیار بسیار کمی که بلد است،میگوید که بورش را زیاد دوست ندارد!!

بعد از نیم ساعتی که بورش می آید،اصلا از سفارش دادنش پشیمان نمی شوم.من عاشق سوپ و آش هستم.تنها تفاوتش با بورشی که ما میپزیم،در رنگ این سوپ است که کلم هایش قرمز است.درست مثل کلم قرمزی که در سرکه خوابانده شده باشد.با کرم مخصوص و نان سیر،سرو شد.

بیف استروگانف را با خیالی راحت تر سفار ش دادم.و واقعا بسیار بسیار خوشمزه بود.و یکی از مهمترین تفاوتهایش با بیف استروگانف هایی که در ایران خورده ام در این بود که به جای خلال سیب زمینی ،گوشتها و قارچها در بستری از پوره سیب زمینی جا خوش کرده بودند.( حالا بماند که بعضی ها از چیپس خلالی مزمز استفاده میکنند !)

ساعت 11 به سمت شاتل برمیگردیم.ساعتی که هنوز چراغهای شهر در آن روشن نیست..دراین فصل طول روز در حدود 21 ،22 ساعتی باید باشد..و بدان جهت به شبهای سفید معروف است..ساعت 11:15 چراغهای تمام شهر روشن می شود و نورپردازی های فوق العاده آن چشم هایمان را خیره میکند..انصافا راننده هم یک ساعتی ما را تاب می دهد تا کلی از این مناظر لذت برده باشیم..کلیساهای زیبا،کاخهای بزرگ،نورهایی که بر روی رودخانه منعکس شده اند.قایق بزرگ بادبانی که رستوران است و در جایی دیگر یک کشتی جنگی که مردمی در آن مشغول غذا خوردن هستند،همه و همه زیباست...در سطح شهر موتور سوارهایی را میبینیم که گروهی با موتورسیکلت های بسیار بسیار بزرگ و با صدای موزیک مشغول ویراژ دادن هستند.بعضی ها دو نفری هستند.به گمانم تور گشت با موتور باشد...به سمت هتل برمی گردیم.ساعت 12 شب است که از مینی بوس پیاده میشویم.هوا گرگ و میش است... خسته هستم و هنوز درک درستی از اینهمه طولانی بودن روز ندارم...

*سحر!تا این جا فقط یک عروسک چبورشکا دیده ام که اصلا قشنگ نبود!باز هم می گردم..

**اینجا پر از گلهای اطلسی است..یاد پدرم افتادم.

***اینجا پشه زیاد است!اصلا بهش نمی آید!!

****ریحان،هر روز به یاد من یک پر کنار آینه اتاقت بگذار!!

 ****اینجا خانه ها کم نور است..

همون خاله آذر قدیمی!!

*باید اعتراف کنم ما خانوادگی در بهم زدن اوضاع و احوال مردم ید طولانی داریم!این توانایی در حد خاله و خان باجی و اینا نیستا...فراتر از ایناست!ما در حد جنگ افروزی و انقلاب و روولوشن  کار می کنیم!البته دوستانی که منو می شناسن،با این وجهه از شخصیت من آشنایی دارن!

هیچ وقت کامنت دکتر مینا یادم نمیره که برام نوشت توروخدا به اتریش کاری نداشته باش!بذار یه جا تو آرامش بمونه!

خوب مینا که از خودش همچی چیزی نمیگفت!

یه بار من یه پست بلند بالا از خاطره وبه عبارتی حال گیری بسیار جالبی که از سفارت انگلیس داشتم نوشتم،آقا،کرکره های سفارت بالاخره اومد پایین!

یه سال،مامان بابام عزم سفر به گرجستان کردند.یه روز همسر گرامی اومد خونه و گفت داره تو گرجستان جنگ میشه!گفتم چی میگی!!یه چند روز گذشت و گفت جدی میگما..خلاصه یه روز مونده به مسافرت مامان اینا،فرزاد اومد خونه و گفت  نیروهای ناتو وارد عمل شدن..ببین،اگه مامان بابات اونجا کشته هم بشن،تو حتی نمیتونی بری جنازه شونو بیاری!!منو میگی داشتم می میردم،که بالاخره در آخرین لحظه تحت فشار مسافران!آزانس راضی شد تور رو کنسل کنه!

یه سال مامان اینا رفتن استرالیا.یعنی تا رفتن اینا،هی سیل و زلزله بود که تو استرالیا می آمد و....اصلا یه اوضاع اسف باری بود!

سفرمون به تونس که اوج تواناییمون بود! در حالی که یک راننده تاکسی تونسی،کلی به ما پز داد که چون ایران نفت داره،همیشه جنگ هم داره!ولی کشور تونس،نو اویل،نو وار!!برگشتیم و در عرض دو،سه هفته یکی تو سید بو سعید آنچنان آتیشی به خودش زد که هنوز شعله هاش تو مصر و ...روشنه!

از لبنان و سوریه و بحرین هم چیزی نگم بهتره!معلوم الحال هستند!یه جورایی رد پای من تو مسیر بهار عربی به چشم میخوره!(یاد جاده ابریشم افتادم!!)

حالا این شلوغ پلوغی های سطحی در عربستان و ترکیه رو در نظر نمیگیرم!

البته خدارو شکر دو سه جا ،از چشم بد ما در امان موندند!و تا به این لحظه خبر بدی ازشون در دسترس نیست!

بعد،حالا اگه انقلابی چیزی نشه ها،معمولا ما هر وقت در سفر باشم،یه اتفاق مهمی تو دنیا میفته!

از فتنه 88 بگیرین ،تا ترور بی نظیر بوتو و مرگ پاواروتی و شاخ و شونه کشیدن کره شمالی به جنوبی و ....چیزایی هستن که این لحظه یادم میاد!

امشب یاد این مساله افتاده بودم!!جالبه که حتی من اسم یه جایی را میارم که وای...من آرزو دارم برم فلان جا،فردا از اخبار میشنوم که اوضاع فلان کشور بدجور بهم ریخت و تظاهرات میلیونی برپا شدو...آخرینش همین چند وقت پیش راجع به برزیل بود!!ریحان شاهده..

خلاصه خواستم بگم ما اگه چشممون شوره،در سطح طلا جواهر دخترخاله همسایه و ماشین و ویلای عموی سوسن خانوم نیست!!بین المللی میترکونیم!!

**دوستم با یه مورد جدید آشنا شده،به من میگه از معایب طرف اینه که نتونست "خداحافظ گری کوپر" رو بخونه گفت نثرش اضطراب آوره!! جفتمون 2 امتیاز منفی دادیم به مورد جدید که چه معنی داره ..!بعدبلافاصله بهم میگه بدتر از اون مثل تو تمام کتابهای ذبیح الله منصوری رو خونده!!

واقعا آدم شرمنده الطاف دوستان میشه!

خدا بیامرزه ذبیح الله رو...آخرین کتابی که ترجمه و اقتباس کرد،کتاب "پطر کبیر"بود..یعنی من 3 بار مردم و زنده شدم تا اون کتاب رو خوندم!چرا؟چون،حدود یک سوم کتاب رو که ترجمه میکنه به دیار باقی میشتابه!بعد یکی دیگه ادامه ترجمه رو به عهده میگیره،و بعد از مثلا ترجمه یک سوم بعدی،این مترجم دوم هم بیمار میشه  و واگذار میکنه به نفر سوم!!

یعنی من تا میومدم به یک ترجمه عادت کنم،یه ترجمه دیگه شروع میشد...خیلی سخت بود!مادر بگرید!!

بعد از اون تا مدتها سراغ ادبیات روسیه نرفتم!و یکی دو سالی خودم را در ادبیات اشرافی فرانسه غرق کردم..بعدها در اثر آشنایی با سحر،دوست فرهنگی و ادبی خوبم،و رژه رفتن های متعدد رو مخ من،دوباره به آغوش گرم نوشته های تولستوی و داستایوفسکی و ماکسیم گورکی ...برگشتم!

البته من صمیمانه اعتراف میکنم که همچنان جنگ و صلح را تا 3 بار خوندن،به صفحه 205 رسوندم!ولی میخونمش به خدا..قول دادم به خودم!!

(بین خودمون باشه،کتاب "قلب سگی"بولگاکف هم توسط من به سرنوشت جنگ و صلح دچار شده!نمیدونم چرا نمیتونم بیشتر از صفحه 30 بخونمش!!)

****فکرکن طرف از لاتاری برنده گرین کارت آمریکا شده!یه هفته مونده به عید ،اومده از همه خداحافظی کرده که دیگه خونه زندگی رو جمع کردیم و داریم میریم لوس آنجلس فور اور!!تیرماه یه خانوم بچه به بغل تو مطب میبینم که خیلی شبیه همونیه که تو لوس آنجلسه!بعد چند دقیقه میبینم که نه بابا..خودشه!میگم مگه شما نرفته بودین؟میگه چرا ولی برگشتم!میگم چطور بود؟میگه مهاجرت فوق العاده سخته..من واقعا سختی کشیدم!میگم کی برگشتین:میگه دو ماه و نیمی هست که اومدم!!من نمیدونم طرف احتمالا 13 روز نوروز رو تو آمریکا بوده،از سختی های مهاجرت داد سخن میده..!به پسر دو ساله ش به اصرار میگه :SAY HELLO TO DOCTOR!!اونم میگه مامان..سو!من سو ایستیرم!!(به ترکی یعنی من آب میخوام!!)

*****سر بازی تراختور با یکی از تیمها،تو مطب بودیم.تو ساختمون کلینیک اوضاعی بود!با هر گل،غریو شادی بود که در ساختمان می پیچید!تو این موقعیت،منشی یکی از پزشکان معروف همسایه تعریف کرد که به یه پیرزن میگیم بیا برو تو اتاق دکتر،ویزیت بشی..میگه:نه!من تا نیمه اول تموم نشه نمیرم تو!!

(این خاطره از منشی همسر لژیونلای عزیز بود!)

*****مستر کاپرفیلد میگه:زمان آقای خاتمی،ساعت 5 اذان میشد افطار میکردیم!!این دوره ریاست جمهوری، ساعت 9 شده هنوز اذان نگفتن!!

*******آخیش!چرت و پرت نویسی تو دلم عقده شده بود!!