کلک کسی رو نمیخوایین بکنین؟
رفتیم جلوی درمانگاه.تو خیابون مگس پر نمیزد.پسرا گفتند از این طرف بریم.خانوم خ گفت:ببخشید،بدون وسیله (ماشین)کجا بریم؟گفتند:خانوم،ماشین نیاوردیم،آخه خونه تو همین خیابون روبروییه..خانوم خ هم که زیاد برای تزریق در منزل میره،گفت:نه،آقا نمیشه که. اومدین دنبال دکتر،تو این گرما پیاده بریم و...خلاصه،گفتند که تاکسی میگیریم.حالا،واستا که وسط اون گرما یه ماشین از تو خیابون رد بشه!چند دقیقه ای گذشت،اشاره کردم به خانوم خ که بابا بی خیال،بیا پیاده بریم،اعصابشون خرابه،مرده دارن....
پسرا راه افتادند تو خیابون روبرو و ما هم پشت سرشون..نشون به اون نشون که خیابونو تا ته رفتیم..از یه میدون رد شدیم..رفتیم تو یه خیابون دیگه..رسیدیم به یه کوچه سربالا!!!دیگه تو اون گرما داشتیم له له میزدیم و عرق میریختیم...رسیدیم به یه خونه تقریبا نیمه ساز. هر چند قدم،یه مرد جوون ایستاده بود و بهمون سلام میکرد و میگفت بفرما بالا!!کم کم به این نتیجه رسیدم که باید برگ فوت خودم و خانوم خ رو هم امضا کنم!!
رسیدیم به راه پله ها..راه پله های نیمه ساز با آجر و بدون نرده!اصلا اوضاعی بود..تا رسیدم به پاگرد که دیدم یک عالمه کفش زنونه پخش و پلاست،دلم آروم گرفت!رفتیم تو اتاق مهمونخونه...دور تا دور اتاق زنها نشسته بودند و صورتشونو با چادر گرفته بودند،جیکشون هم درنمیومد!وسط اتاق هم جنازه رو دراز به دراز خوابونده بودند و دو تا پتو روش کشیده بودند.
نشستیم و شروع کردم به معاینه..خانوم ۸۶ساله،با سابقه بیماری مزمن انسدادی ریه،شکمش هم باد کرده بود..عروسش گفت:دیدیم نمیتونه نفس بکشه،شیر کپسول اکسیژن رو تا آخر باز کرده بودیم...مردمکهاش میدریاز دوبل بود و نفس و صدای قلب هم نداشت.دستم رو گذاشتم رو دست چپش..چند لحظه که گذشت حس کردم هر از گاهی نبض داره انگار!
اشاره کردم به خانوم خ که روبروم بود و گفتم نبض دست راستش رو بگیره.گرفت و گفت نبض نداره..زیر لب گفتم بیا اینور،تو هم چک کن،با خودم گفتم شاید من نبض انگشت خودمو دارم حس میکنم!اومد اینور و بعد از چند لحظه یه نگاه به من کرد و گفت:بفرستیم دستگاه نوار قلبی رو از درمانگاه بیارن!!
طی اون مدت زمان با خودم داشتم اندیکاسیون احیا رو در این بیمار بررسی میکردم!!به طور عادی که بدون کپسول اکسیژن نمی تونسته نفس بکشه و الان یک ساعتی میشه که روش دو تا پتو کشیده بودند!!
و جماعتی الان چشم به من دوخته اند و عروس و دخترش دارن از دفعات متعدد بستریش تو بیمارستان و اینکه هر دفعه چقدر خرج بیمارستان و دوا و دکترش میشه برای ما میگن..
دستگاه نوار قلبی رسید.پریز برق دور بود.سه راهی پیدا نشد و خلاصه خانوم خ گفت :جنازه رو بکشین طرف پریز!داشتند برش میداشتند که یه خانوم پیری منو دعوا کرد که دختر توام کمک کن دیگه!منم چشم گفتم .سر جنازه رو متکا بود .از سمت شونه های جنازه که گرفتیم،خانومه همچین با عجله برداشت که سر حاج خانوم از رو متکا محکم خورد رو زمین!!و به نظرم ضربه فنی هم شد و دیگه هر چی سلول بود تعطیل شد!!خلاصه یه نوار قلبی برداشتیم و وقتی نوار رو دیدم ،تو یکی از لیدهای اندامی یک بیت داشت!!داشتم به اون بیت نگاه میکردم که خانوم خ اومد پیشم و یه نگاه به من و نوار کرد و بلند گفت:الله رحمت السین!!
منم چشمای جنازه رو بستم. و پتو رو کشیدم روش و گفتم:الله رحمت السین!با گفتن این جمله من، انگار که دکمه پلی رو فشار داده باشم،همه زنها چادر رو کشیدن رو سرشون و یکصدا و منظم شروع به شیون و گریه کردند!!
اومدیم بیرون و تو ماشین که نشستیم،خانوم خ دید ساکت هستم یه نگاه بهم کرد و گفت خانوم دکتر اون یک دونه بیت هم تا وادی رحمت حل میشه!!هم خودش و هم خانواده اش راحت شدند..
خلاصه تا برسیم درمانگاه کم کم حس عذاب وجدان من تبدیل به حس خدمت به بشریت و مساعدت به عزراییل و کم کردن از وظایفش شد!!!