کلک کسی رو نمیخوایین بکنین؟

ساعت حدودای 3 بعد از ظهر بود..یک روز داغ مرداد ماه..دو تا پسر جوون اومدن تو درمانگاه.گفتند که دکتر میخواییم که بیاد خونه واسه صدور گواهی فوت..با خانوم خ که پرستاره و چند سالی از من بزرگتر، وسایل لازم جهت کفن و دفن!برداشتیم و افتادیم دنبال اون دو تا پسر..!!

رفتیم جلوی درمانگاه.تو خیابون مگس پر نمیزد.پسرا گفتند از این طرف بریم.خانوم خ گفت:ببخشید،بدون وسیله (ماشین)کجا بریم؟گفتند:خانوم،ماشین نیاوردیم،آخه خونه تو همین خیابون روبروییه..خانوم خ هم که زیاد برای تزریق در منزل میره،گفت:نه،آقا نمیشه که. اومدین دنبال دکتر،تو این گرما پیاده بریم و...خلاصه،گفتند که تاکسی میگیریم.حالا،واستا که وسط اون گرما یه ماشین از تو خیابون رد بشه!چند دقیقه ای گذشت،اشاره کردم به خانوم خ که بابا بی خیال،بیا پیاده بریم،اعصابشون خرابه،مرده دارن....

پسرا راه افتادند تو خیابون روبرو و ما هم پشت سرشون..نشون به اون نشون که خیابونو تا ته رفتیم..از یه میدون رد شدیم..رفتیم تو یه خیابون دیگه..رسیدیم به یه کوچه سربالا!!!دیگه تو اون گرما داشتیم له له میزدیم و عرق میریختیم...رسیدیم به یه خونه تقریبا نیمه ساز. هر چند قدم،یه مرد جوون ایستاده بود و بهمون سلام میکرد و میگفت بفرما بالا!!کم کم به این نتیجه رسیدم که باید برگ فوت خودم و خانوم خ رو هم امضا کنم!!

رسیدیم به راه پله ها..راه پله های نیمه ساز با آجر و بدون نرده!اصلا اوضاعی بود..تا رسیدم به پاگرد که دیدم یک عالمه کفش زنونه پخش و پلاست،دلم آروم گرفت!رفتیم تو اتاق مهمونخونه...دور تا دور اتاق زنها نشسته بودند و صورتشونو با چادر گرفته بودند،جیکشون هم درنمیومد!وسط اتاق هم جنازه رو دراز به دراز خوابونده بودند و دو تا پتو روش کشیده بودند.

نشستیم و شروع کردم به معاینه..خانوم ۸۶ساله،با سابقه بیماری مزمن انسدادی ریه،شکمش هم باد کرده بود..عروسش گفت:دیدیم نمیتونه نفس بکشه،شیر کپسول اکسیژن رو تا آخر باز کرده بودیم...مردمکهاش میدریاز دوبل بود و نفس و صدای قلب هم نداشت.دستم رو گذاشتم رو دست چپش..چند لحظه که گذشت حس کردم هر از گاهی نبض داره انگار!

اشاره کردم به خانوم خ که روبروم بود و گفتم نبض دست راستش رو بگیره.گرفت و گفت نبض نداره..زیر لب گفتم بیا اینور،تو هم چک کن،با خودم گفتم شاید من نبض انگشت خودمو دارم حس میکنم!اومد اینور و بعد از چند لحظه یه نگاه به من کرد و گفت:بفرستیم دستگاه نوار قلبی رو از درمانگاه بیارن!!

طی اون مدت زمان با خودم داشتم اندیکاسیون احیا رو در این بیمار بررسی میکردم!!به طور عادی که بدون کپسول اکسیژن نمی تونسته نفس بکشه و الان یک ساعتی میشه که روش دو تا پتو کشیده بودند!!

و جماعتی الان چشم به من دوخته اند و عروس و دخترش دارن از دفعات متعدد بستریش تو بیمارستان و اینکه هر دفعه چقدر خرج بیمارستان و دوا و دکترش میشه برای ما میگن..

دستگاه نوار قلبی رسید.پریز برق دور بود.سه راهی پیدا نشد و خلاصه خانوم خ گفت :جنازه رو بکشین طرف پریز!داشتند برش میداشتند که یه خانوم پیری منو دعوا کرد که دختر توام کمک کن دیگه!منم چشم گفتم .سر جنازه رو متکا بود .از سمت شونه های جنازه که گرفتیم،خانومه همچین با عجله برداشت که سر حاج خانوم از رو متکا محکم خورد رو زمین!!و به نظرم ضربه فنی هم شد و دیگه هر چی سلول بود تعطیل شد!!خلاصه  یه نوار قلبی برداشتیم و وقتی نوار رو دیدم ،تو یکی از لیدهای اندامی یک بیت داشت!!داشتم به اون بیت نگاه میکردم که خانوم خ اومد پیشم و یه نگاه به من و نوار کرد و بلند گفت:الله رحمت السین!!

منم چشمای جنازه رو بستم. و پتو رو کشیدم روش و گفتم:الله رحمت السین!با گفتن این جمله من، انگار که دکمه پلی رو فشار داده باشم،همه زنها چادر رو کشیدن رو سرشون و یکصدا و منظم شروع به شیون و گریه کردند!!

اومدیم بیرون و تو ماشین که نشستیم،خانوم خ دید ساکت هستم یه نگاه بهم کرد و گفت خانوم دکتر اون یک دونه بیت هم تا وادی رحمت حل میشه!!هم خودش و هم خانواده اش راحت شدند..

خلاصه تا برسیم درمانگاه کم کم حس عذاب وجدان من تبدیل به حس خدمت به بشریت و مساعدت به عزراییل  و کم کردن از وظایفش شد!!!

 

پاییز در استانبول.روز آخر..

دوشنبه،از دیدار آثار تاریخی و شهر دست برداشتیم و سعی کردیم بریم همون دوروبرا تا وقت بگذره ...یه کم علافی تو خیابون  و یه سینما رفتن.وسط کار یه چرت زدن ،ولی فهمیدن فیلم تا آخر!خداییش پیرز برازنن ،پیر هم شده خوش تیپه!میگن دود از کنده بلند میشه ها...

 واینبار نیمه شب برگشتیم خونه!به قول مامان بزرگم که هر جا میرفت آخرش میومد خونه و میگفت هیچ جای دنیا کوچه مدقالچی نمیشه!هیچ جا خونه آدم نمیشه!!

*با تشکر از تمام دوستانی که تولد منو تبریک گفتین..به قول مینا امسال جشنواره تولد هامو راه ننداختم،اولا 16 شهریور انقدر استرس داشتم و فکر و خیال که اصلا حالیم نبود!بعدشم بزرگ شدیم دیگه و اینا...!

ولی 11 مهر یاد خیلی ها بود..واقعا ممنون.چون من در طول سال فقط این روز تولد رو خیلی دوست دارم و یادم میمونه.و تبریک تولد رو خیلی خیلی دوست دارم ضمنا،روز تولد امام رضا هم تولدمه!ولی از من نشنیده بگیرین!!

*تو موزه توپ کاپی،یه خانوم و آقای جوون و خیلی قرتی ایرانی اومدن از ما پرسیدن که شما رفتین مسجد ایا صوفیا؟گفتم:آره..خانومه  در حالیکه گوشه لبهاشو به سمت پایین خم میکرد و دماغشو به سمت بالا جمع میکرد گفت:به نظر تون چطور بود؟ارزش داره ادم بره؟!!!!

اگه یکی تو اصفهان بیاد به شما بگه :ارزش دارم برم میدون نقش جهان رو ببینم،چی میگین؟!!

باور کنین اگه میگفتم عوض اون،صد دلار بدین برین اون سر شهر یه مرکز خرید ،باور کنین با کله میرفتند!!

پاییز در استانبول.5

امروز یکشنبه است و من دوباره تا عصر تنهام!پامیشم میرم  یه جای شلوغ پلوغ..تو سرویس فقط واسه یک نفر جا مونده. میپرم ردیف عقب میشینم.بغل دستم یه پسر احتمالا هندی نشسته و سمت چپم یه پسر فرانسوی با یه دختر کنارش..ردیف جلو روی صندلی تکی یه پیرمرد با موهای پرپشت سفید و ریش انبوه سفید رنگ و لپهای سرخ رنگ با کلاه انگلیسی و کاپشن آبی رنگ نشسته..فقط پیپ نداره که بشه درست شبیه کاپیتانهای بازنشسته تو کارتونها! و رو دو تا صندلیهای سمت چپ،یه مرد 130 کیلویی عرب  با ریش فرفری بلند و یه بچه سیاه سوخته به بغل همراه با زنی سیاه پوش و رو بنده به صورت لم دادند...

میخوام برم تو بحر تک نفری بودنم که موبایل پسر هندی زنگ میزنه و گوشی رو برمیداره..های مام..تنک یو..یاپ..آی هد املت،آی هد جوییس..نو نو!اورنج جوییس!!...

یعنی فکرشو بکن،طرف از اونور دنیا زنگ زده از پسر خرس گندش میپرسه واسه صبحونه آب کدوم میوه رو خوردی؟!!این مکالمه تا رسیدن به مقصد ادامه پیدا میکنه،و پسره که حس میکنه محتویات مکالمه خیلی ضایعه،دیگه هندی حرف میزنه!!ولی در پایان میگه،یس مام. ا ی هد میلک!!

پسره سمت چپی سعی میکنه تمام تابلوهای خیابون رو بخونه و تمام ر ها رو ق بگه!!از ردیف جلو هم صدای ال و هل و..میاد ..اوضاعیه!!!

پیاده میشیم..شلوغ...همه ریختن بیرون..خرید،گردش،کافی...چایی..غذا!!یکم میچرخم و یه کافه لاته میخورم(از بین تمام این کافی ها فقط اسم این یکی رو میدونم و مطمئنم که خوشمزه است!!).برمیگردم و سوار مینی بوس میشم.. همون پیرمرد دریانورد ردیف جلویی! با خانومش سوار میشن..بعد از اینکه یه کم از این ور و اونور حرف میزنیم،میپرسم اهل کجایین؟میگه:اهل کالیفرنیا ،ارمنی هستم(با حس سهراب بخونید که گفت:اهل کاشانم..!)خلاصه،از ارامنه حرف زدیم و اینکه پدر مادر عروسش هم اهل جلفای اصفهان بودند و سالها پیش مهاجرت میکنند کالیفرنیا..خانومش به راننده میگه خیلی ترافیک زیاده،اگه میشه با رسپشن هتل تماس بگیر بگو قرار بود بیان دنبال ما،مارو ببرن گردش..بگو که کمی دیر میکنیم.راننده با هتل تماس میگیره و میگه قراره دنبال خانوم و آقای فلانی یه تاکسی بیاد ..خانومه وسط حرف راننده میگه:تاکسی که نه..لیموزینه!!!

عصر دایی و خانومش میان و میبرنمون،بیرون ..کلی اینور و اونور شهر و تو ترافیک  اطراف بشیکتاش و ...شدید گیر میکنیم.ما که بدمون نمیاد آدمهای خوشگل دید بزنیم!شب واسه شام دایی میبره شعبه اصلی رستورانهای ابراهیم تاتلیسس! یارو با این اوضاعش داماد شده ها..!!

کلی از اوضاع پزشکی  ایران و ترکیه بحث میکنیم و به این نتیجه میرسیم که تخصص توانبخشی تو ترکیه با ایران خیلی فرق داره!و وقتی از میزان درآمد یه رادیولوژیست فقط با سونوگرافی میگیم،دهان اسن(خانوم دایی)باز میمونه و میگه بابا..چه حالی میکنن تو ایران!!

آخر شب در حالی که شیدا سرش افتاده رو شونه من و خوابش برده،خداحافظی میکنیم و دایی مارو میرسونه هتل..هر دفعه منو میبینه،میگه انگار مامانت داره از روبرو میاد!

پاییز در استانبول.4

امروز تا عصر تنها هستم..فرزاد رفته سر کلاس و درس و مشقش و من تنها میزنم بیرون..با سرویس هتل میرم میدان سلطان احمد!

اینبار میرم سمت خیابونهای بالاتر، از چند تا مقبره دیدن میکنم..میرسم به بازار بزرگ و قدیمی یا به قول خودشون کاپالی چارشی...پر از صنایع دستی سرامیکی و انواع محصولات چرمی و رو تختی و رو بالشتی و طلا فروشی و جواهریه...از جلوی هر مغازه که رد میشی فروشنده گیر میده که بیا بیا از اینا بخر...هی مادام..بایان...خانوم....شکیرا شکیرا(لابد به عربی به خانوم میگن شکیرا!)!!!مخ آدمو میخورن اگه واستی...از یه جا چند تا زیر بشقابی سرامیک با نقش شبهای استانبول میخرم تا سوغاتی ببرم...کلی از ایران و اوضاع منطقه با هم حرف میزنیم،آخرش بهم میگه تو که میتونی ترکی بخونی این دفترچه مال تو..نگاهی میندازم:سخنان و وصایای حضرت محمد!

برمیگردم دوباره از تو خیابونها میگذرم ،خوش خوشان از وسط خیابون رد میشم که ماشینی توش نیست،ولی یهو میبینم دوتا قطار از روبرو دارن میان!!خودمو پرت میکنم تو پیاده رو تا له نشم!!!

برمیگردم هتل..عصر دایی میاد دنبالمون...دایی که ندارم،پسرخاله مامانمه...میاد و میبردمون خونشون..تو یه منطقه خوش آب و هوا..خانومش عراقیه..اهل کرکوک..ولی  دوره تخصصشو تو ترکیه خونده و دیگه خانوادگی مهاجرت کردند به ترکیه..یه خانوم دکتر خیلی خونگرم که ترکی و اذری و نسبتا فارسی و عربی رو میفهمه!

جاتون خالی..یک میزی چیده بود دیدنی..از پرده پلو گرفته تا کوفته کرکوک و ترکی و ......خفه شدیم از خوردن تازه دو جور غذا دست نخورده موند!نمیدنم طفلک حس کرده بود قوم شوهر اومده ،دیگه خودکشی کرده بود از کدبانو گری ..منم کلی عکس و مدرک گرفتم تا تو تبریز سربلندش کنم...شب با دایی و دخترش بعد از گپ و گفتی که خیلی چسبید برگشتیم هتل..صبح یادم افتاد که سوغاتی که براشون برده بودم،بس که حرف زدم یادم رفت بدم!!!

 

پاییز در استانبول.3

 صبح از میدان سلطان احمد سوار اتوبوسهای سیتی تور شدیم.من عاشق این اتوبوسهای دوطبقه هستم!قبلا جاهای دیگه سوار شده بودم..امکان دیدن شهر با مبلغ بسیار بسیار کمتری نسبت به تاکسی رو فراهم میکنه..ضمن اینکه کاملا با حساب کتاب از صبح تا اوایل شب برنامه خوبی رو برای بازدید مناطق توریستی فراهم میکنه..

اول تور لاین سبز رو انتخاب کردیم که بیشتراز مناطق حاشیه تنگه بسفر عبور میکرد..مناطقی نسبتا قدیمی با کلیساهای از مذاهب ارتودکس و یا مساجد بعضا نیمه خرابه خیلی قدیمی مشرف به پارکهای بسیار آروم و سبز که برگهای درشت پاییزی روی چمن  های سبز رو بعضا طلایی رنگ کرده بود..کسانی که در یک روز بارانی هوس پیاده روی یا دویدن کنار ساحل بهشون دست داده بود و یا سگها رو برای هواخوری به پارک آورده بودند..

از همین حاشیه رد شدیم تا به جایی رسیدیم که معروف به تپه های پیرلوتی بود..از طریق گوشی راهنمای اتوبوس که از سر تنبلی زبان ترکیشو انتخاب کرده بودم و حال انگلیسی هضم کردنشو نداشتم،فهمیدم که یکی از قشنگترین تپه های استانبول همین منطقه است..جایی که کافه های خوشگل و با سبکهای خاصی داره که از زمانهای قدیم پاتوق دریانوردان زیادی بوده.. تو ایستگاه پیرلوتی پیاده شدیم  و به سمت دیگه بلوار رفتیم تا از طریق تله کابین یا به قول خودشون تله فریک،بریم اون بالا!کل تپه پو شیده از قبرهای درگذشتگان بود...گورهایی که پوشیده از گل های سرخ و داوودیهای رنگارنگ بود..ضمنا این دختر قد بلند و ظریف با موهای لخت خوشرنگش و اون دامن پلیسه خاکستری رنگی که مطمئنم کمرشو تا زده بود که کوتاهتر بشه!با این آقا پسر کم سن و سال خوب مدرسه رو دو در کرده بودن و تو بغل هم تو تلکه کابین چپیده بودن!!

رسیدیم بالای تپه و کمی گشت زدیم تا به یک تراس خیلی بزرگ  بر بام تژه رسیدیم..منظره فوق العاده ای از یک روز بارانی از تنگه  چشم نوازی میکرد..سمت راست پلهای روی تنگه  و در روبرو دو جزیره  خیلی کوچک  وسط دریا!و در سمت چپ تپه ای پوشیده از خانه و مناره های مساجد دیده میشد..

یه سکه انداختیم تو دوربین ثابت تا بتونیم از نزدیک این منظره ها رو ببینیم..برج گالاتا چه نزدیک شد!!

از تراس اومدیم پایین و تو جاده باریک  کناری اومدیم پایین..تاریخ روی بعضی از سنگ قبرها به سال هزارو دویست و بیست برمیگشت و خط روی سنگها هنوز عربی بود..

رفتیم پایین  و  به محله  رسیدیم..پر بود از پیده  و بورک فروشیهای مشرف به مسجد ایوب انصاری..بارونی که رو مرمرهای کف میدون ریخته بود باعث لغزندگی شده بود..

یه مسجد قدیمی ،یه تعداد زن و مرد مسن با لباسهای یکرنگ تو حیاط مسجد بودند..کارتهایی که روی سینه شون بود باعث شد حس کنم راهی حج یا کربلا هستند..

بعد از یک  ساعت و پانزده دقیقه ، برگشتیم تو ایستگاه تا اتوبوس بعدی بیاد..بارون کم کم تند تر شد..الحمدلله،دیگه سیل از آسمون میبارید!قربون هواشناسی اینترنت برم که گفته بود هوا تا آخر هفته  کاملا آفتابی خواهد بود!!و باعث شده بود همسر گرامی نذاره من یه چتر بردارم!!!

بعد از بیست دقیقه که سیل تموم شد،اتوبوس اومد!!!اینبار نشستیم طبقه پایین و بعد از کلی گشتن تصمیم گرفتیم تو ایستگاه قصر دلما باخچه پیاده بشیم.

مسجد والده سلطان نزدیک قصر،از لحاظ معماری دیدنی بود...از شاهکارهای معمار سینان.

رفتیم به سمت قصر دولما باخچه...یه خانوم ایرانی هم باهامون همراه شد و از من میپرسید ،الان پول بلیط میدیم نریم اون تو خیس بشیم؟!بمونیم یه روز دیگه بیاییم...و من لحظه اخر دوزاریم افتاد که ایشون به خاطر اسم  کاخ حس میکنند که قراره برن تو باغچه!!

خلاصه،رفتیم تو باغ..خداییش بازم به نظرم خیلی زیبا و باشکوه اومد...دیوارهای قرمز آجری ...استخر گرد وسط باغ که سایه درختهای رو بروش توی آب لجنی رنگش افتاده بود...گلهای صورتی و گلبهی رنگ دورتادور استخر..

معماری بسیار باشکوه ورودی کاخ و دروازه های اطرافش..ورودی و سرسرای زیبای کاخ...پارکتهای قدیمی..و زیباتر از همه کنده کاریها و نقش و نگار های زیبای تمام سقفهای اتاقها و سالنها...پرده های اوریجینال کاخ که بخصوص گیپورهاش در حال پوسیدن بود...نرده های پلکانهای دوطرفه که از کریستال بود و زیر گنبد شیشه ای جلوه ای خاص داشت...

چلچراغهای فوق العاده باشکوه تمام کریستال و شمعدانهای زیبا ...اتاقهای متعدد با چیدمانهای منحصر بفرد..بخصوص چیدمان یکی از اتاقها که پر از وسایل چوبی بود و بوی چوب همراه با بوی نم بارون آمیخته شده بود...تالار جشنهای رسمی در حد شاهکار معماری کاخ بود..بقدری بزرگ و پر از ستونهای زیبا و سقف مجلل و......به نظرم تقلیدی از تالار مسجد ایا صوفیا بود...اومدیم بیرون ..بارون میبارید و محترمانه در حال یخ زدن بودیم!!برگشتیم و سوار اتوبوس بعدی شدیم و رفتیم تا پل بغاز و منظره غروب خورشید رو ببینیم....خیلی دیدنی بود ولی اگه هوا بهتر بود و ترافیک کمتر بود ،خیلی بیشتر میچسبید!

برگشتیم میدان سلطان احمد و خودمونو پرت کردیم توی یکی از رستورانهای کوچه پشتی و سعی کردیم یه جای گرم اون پشتها انتخاب کنیم..ادانا کباب خوردم که خیلی تند بود ولی از نظر من خوشمزه..گربه های خپل توی رستوران هم گاهی جولان میدادند..به یه گربه سفید اشاره کردم،نازی نازی!در کمتر از چند ثانیه گربه تو بغلم نشسته بود و دستهاشو رو میز گذاشته بود و دنبال خوردنی میگشت!!صدای خنده مردم از این صحنه فضا رو پر کرد..هیکل خپلشو بغل کردم و گذاشتم رو زمین...داستانی داره این گربه های استانبول...به امید گرما،برگشتیم هتل.

پاییز در استانبول.2.5!راستی تولدمه امروز!!

کاخ موزه توپ کاپی شامل یک محوطه بسیار وسیع همراه با کاخ و کوشکهای متعدد هستش.از دروازه کاخ که رد میشیم و دالان ورودی رو رد میکنیم تا به درب دوم که درب ورودی باغ هستش  برسیم،برمیگردم و پشتم رو نگاه میکنم...مسجد آبی درست عین عکسی وسط قاب دروازه کاخ دیده میشه...

باغ وسیع،درختان تنومند کهنسال...سروهای سالمند..وریزش آهسته برگهای زرد روی چمن سبز رنگ،یک منظره زیبای پاییزی رو رقم زده...کنار گیشه بلیط فروشی،سگی بزرگ  رو زمین لمیده..رو شکمش خالهای سیاهه..خوابیده،انگار نه انگار اینهمه ادم دور و برشه..

میریم داخل حیاط بعدی..از یک گوشه شروع میکنیم به سرک کشیدن تو اتاقهای سرای سلاطین عثمانی که الان موزه شده اند..تو ویترینها،پر از رومیزیهای سرمه دوزی شده زربفت و سیمین..تالار بعدی،نمونه های لباسهای زمان عثمانی که به صورت غیر عادی سایز بسیار بزرگی دارند....تالار بعدی،پر از وسایل تزیینی زرین،مزین شده به سنگهای زمرد و یاقوته...سالن بعدی ،نمونه های نفیسی از جواهرات عثمانی..تاج و نشان و گردنبند هایی با نگینهای درشت زمرد و الماس و یاقوت...نشانهای معروف اروپایی که هدیه به شاهان عثمانی بوده اند..بازو بند و کمربند و کلاه خود شاه اسماعیل صفوی  که در جنگ چالدران  توسط  عثمانیها گرفته میشه تو ویترینی دیگر خودنمایی میکنه..نشان مخصوص عهد قاجار که تصویر شیر و خورشید بر بروی ان دیده میشه...یه گنجه پر از نگین های درشت زمرد...تو اتاق دیگه،یک الماس بسیار یزرگی وجود داره که حتی اجازه جلو رفتن هم داده نمیشه!حکایت جالبی داره،گویا مردی فقیر این الماس رو کنار مطبخی پیدا میکنه و به آشپز در ازای سه قاشق غذا این سنگ درخشان رو میفروشه!خلاصه،یک گوهری،چشمش به سنگ میفته و تشخیص میده که الماسه..در اخر خبر به دربار میرسه و این الماس چند قیراطی به دربار عثمانی وارد میشه..

به شخصا عاشق یک جفت شمعدان طلایی و بسیار بلند و بزرگ شدم!یکی از قسمتهای جالب و احتمالا سوپر افسانه موزهُ سالنی بود که تو ویترینهاش،شمشیر حضرت داوود،عصای حضرت موسی!،عمامه حضرت یوسف،جای پای حضرت محمد و قسمتی از جمجمه نمیدونم حضرت ابراهیم و....بود.(بدون شرح!)تو سالن بعدی،سجاده حضرت فاطمه،لباس پاره حضرت فاطمه،شمشیر حضرت علی،ریش حضرت محمد ....

موزه اسلحه،حرم....ایوانی که منظره تنگه بسفر و کشتیهای متعدد ش و دورنمای استانبول،احتمالا تبدیل به یکی از زیباترین ایوانهای  دنیاش کرده،باعث میشه،توقفی کنیم و یه چرت حسابی رو سنگهای کناری این ایوان بزنیم!ببینیم این سلاطین چه کیفی میکردن!!!

یک لیوان دوغ بسیار غلیظ سر کشیدم..ولی جرات نکردم از شربت اناری رنگ عثمانی بخورم.برگشتیم،باغ و ایوانها پر از گربه های خپل و پیری هستش که گوشه های دنج ،مشغول استراحت هستند..به نظرم،شجره این گربه ها هم به زمان عثمانی برمیگرده!توتاریکی شب تو میدون سلطان احمد چهار تا سگ،مشغول بازی با همدیگه هستن ..برمیگردیم هتل.

راستی امروز،یازده مهر تولدمه!

پاییز در استانبول.2

پنج شنبه صبح ساعت 9:30 از هتل میزنیم بیرون..میریم میدان سلطان احمد..به قول خودشون اولد سیتی..مینی بوس از زیر دروازه ورودی رد میشه و وارد خیابونهای سنگفرش میشه..آپارتمانهای یکی دو طبقه خوشگل ورنگارنگ  به سبک قدیمی با رستورانهایی با سبک خاص در طبقات پایین و هتل آپارتمانهایی در طبقات بالا، دو طرف خیابونها خودنمایی میکنه..کم کم مغازه های صنایع دستی خودشو بهمون نشون میده..تابلوهایی که فلش زدن به سمت حمام ترکی  رو دیوارها دیده میشه..

از کوچه که شیب ملایمی داره رد میشیم و میرسیم به محوطه باز و سرسبز و تاریخی میدان سلطان احمد..جایی که در انتهای سمت راستش مسجد ایا صوفیا با قدمت بسیار طولانیه و انتهای سمت چپش مسجد سلطان احمد یا مسجد آبی هستش..اول میریم مسجد آبی..انبوهی از جمعیت از پله های سمت راست وارد میشن و انبوهی از جمعیت از پله های سمت چپ میان بیرون...میریم داخل حیاط بزرگ و نسبتا مربع شکل مسجد که دور تا دورش گنبدها و ستونهای کوچک هستش و میشه زیر سایه شون ایستاد..وسط حیاط یه سقا خونه هست...دور تا دور حیاط رو تو ردیفهای دو سه نفری صف ایستادیم ..برخلاف انتظار صف با سرعت پیش میره..میرسیم در ورودی ،کفشهامونو در میاریم..مسولیین کیسه نایلونهای نو به هر کس میدن واسه گذاشتن کفشها .قفسه پر از روسریهای بلند آبی رنگ هستش که مردی که دم دره روسری رو با احترام  رو شونه کسانی که آستین حلقه ای دارن یا سینه هاشون پوشیده نیست  گره میزنند .ضمنا خانومهایی که دامن کوتاه و یا مردانی که شلوارک به پا دارن از این قاعده مستثنی نیستند و روسریهای آبی به صورت لنگ دو کمرشون پیچیده میشه...ولی پوشش مو اجباری نیست..داخل مسجد میری...یه مسجد بزرگ..با گنبد خیلی بلند و نقش و نگارهای خوشگل ..تقریبا تو اکثر مساجد اسامی الله و محمد و ابوبکر و عمر و عثمان و علی و حسن و حسین رو هشت ضلع داخلی گنبد به چشم میخوره.

از در پشتی میاییم بیرون..داخل انبوهی از جمعیت.کفشهامونو میپوشیم و میریم به سمت میدون...و بلیط ورودی میگیریم برای مسجد و موزه ایاصوفیا...صف طویلی هستش که خیلی با سرعت پیش میره..گوشی راهنما میخواییم بگیریم.پاسپورت همراهمون نیست.کارت شناسایی میخواد.کارت نظام پزشکی میدیم!با کمال میل قبول میکنه،چه عجب یه جا به درد خورد این کارت..!!

هدفون رو تو گوشمون میذاریم.بین زبانهای مختلفش فارسی هم داره.زبان فارسی رو انتخاب میکنم .و به هرنقطه موزه و محوطه که میرسم،شماره تابلویی که تو اونجا نصب شده رو ،رو دستگاه فشار میدم و به زبان شیوای فارسی توضیحاتشو میشنوم...خیلی یزرگه...ایاصوفیا همچنان قدیمی و مرموز و با شکوهه. از درهای بسیار بسیار بزرگی که از بعضی از اونها زمانی فقط امپراطورها اجازه عبور داشتند رد میشیم و داخل تالار بسیار بزرگ و دیدنی میشیم..نقاشی های گاها از بین رفته رو سقفها توجه همه رو جلب میکنه...چلچراغهای قدیمی...ستونهای آجری رنگ..سماوربسیار بزرگ یکپارچه مرمر گوشه سالن...منبر خیلی بلند..سقفهای زرد تیره...ستون مرمری قدیمی که  روایتی هستش که توش فرشته ای بوده .و الان ستون آرزوها یا ستون عرق کننده نام داره..همه به صف ایستادند و روایتشو گوش میدن و منتظرند که به پای ستون برسند تا انگشت شستشون رو داخل گودی بگذارند یکدور در جهت حرکت عقربه های ساعت بچرخونند.اگه یکدور کامل بچرخونی به آروزیی که نیت کردی میرسی..ولی شستت حتما عرق میکنه!

میری طبقه بالا..احساس زندانهای قدیمی بهت دست میده ..احساس میکنی زمانی مردان ردا پوشی که کلاه ردا رو بر سر گذاشتند و چهره سردشون زیاد دیده نمیشده مشعل بدست از این راه پله ها رد شده اند...میرسی طبقه بالا...از این ایوانها منظره تالار پایین فوق العاده است..از پنجره ها مناره های مساجد روبرویی پیداست...اینجا خیلی قشنگه..

کل محوطه رو میگردیم ..یه چای و شیرینی میزنیم تو رگ  و گوشی راهنما رو پس میدیم و راه  میفتیم به سمت کاخ موزه توپ کاپی..جایی که سلاطین عثمانی زیادی به خودش دیده..

پاییز در استانبول.1

چهارشنبه صبح علی الطلوع رسیدیم استانبول.تعداد یخ زدنهای من در فرودگاهها و هواپیماها به سومین بار رسید..از بی خوابی و خستگی دو روز قبل گرفته تا لرزیدنی که تو فرودگاه تبریز از من به عمل اومد باعث شد احتمالا دمای بدنم به 30 درجه افت کنه!یعنی این نوک دماغ من تا ظهر چهارشنبه همچنان قندیل باقی موند...

سپیده دم یک روز کاری..هنوز شهر خلوته..تک و توک بعضی افراد سر خیابونها منتظر سرویس هستند..ماشینها با یه ترافیک روون در این سمت شهر به سوی مقصدشون در حال حرکت هستند..میاییم هتل،سعی میکنیم که ساعت 10 بریم بیرون،ولی خستگی و خواب بر ما مستولی شد و تا ساعت 3 خوابیدیم..عصر رفتیم منطقه تاکسیم...یه منطقه قدیمی و معروف در سمت اروپایی استانبول..از میدان تاکسیم که بنای یادبودی توش هست و مثل همیشه پره از کبوتر و مردمی که اکثرا میانگین سنی خیلی جوونی دارند..مخصوصا ساعات اول بعد از ظهر پره از دختر و پسرهای دبیرستانی که احتمالا مسیر برگشت مدرسه به خونه رو دو دره کردن و یه سری به تاکسیم زدن!

به سمت پایین و جاده استقلال راه میفتیم..پر از جمعیتی که تو خیابون سنگفرش مشغول پیاده روی و خرید و یا نشستن رو صندلیهای کافه ها و لوکانتاها هستند..دیواره های این خیابون طولانی متشکل از آپارتمانهای چند طبقه قدیمی و بعضا خیلی کهنه و گاها نوسازی شده است..اکثر این آپارتمانها تجاری هستند..کلاسهای زبان و فرهنگی و آموزش هنرهای مختلف و دفاتر انجمنهای مختلف و....سالن های سینمای قدیمی و تئاتر و گالری ها و آتلیه های زیادی اینجا است...پر از کوچه پس کوچه های تنگ و باریک که تو همشون پر از کافه و صندلیهای چیده شده تو خیابونه...هر از گاهی سرک کشیدن به بعضی از دالانهای باریک خالی از لطف نیست..چون به احتمال خیلی قوی سر از یک بازارچه کوچک پر از خرت و پرت فروشی های دوست داشتنی و رنگارنگ درمیارین که آخرش به یک محوطه نسبتا رو باز میرسین که انبوهی از جمعیت روی صندلیهای پایه کوتاه دور تا دور میز نشستن و اکثرا تو استکانهای کمر باریک چای میخورن و یا تو قهوه خوری های ظریف و رنگ و رو رفته قهوه ترک رو سر میکشن و پکی به سیگارشون میزنن...کافه هایی که طبقات بالا هست و بعضا شیشه های گرد و خاک گرفته و پنجره های قدیمی و شکسته دارن ولی یه دختر جوون شیک و پیک با دوست پسرش از اون پشت مشغول زمزمه های عاشقانه است..

بعضی از دالانها به یه محوطه های سربسته پاسیو مانند با شیشه های ارسی و رنگارنگ قدیمی میرسه..پر از رستورانهای کوچولو و کم نور و دیزانهای آرامش بخش که جلوی هرکدوم یه گارسن که گاها لباس عهد عثمانی تنشه و به زبانهای مختلف سعی در جلب توجه و دعوت کردنت به داخل رستوران داره...این پشتها پر از مغازه هاییه که سنگهای زینتی و دستبند های چرمی و کلاههای مختلف و اجناس کوچولو کوچولو داره...

دوباره میایم تو سنگفرش اصلی..امکان نداره از جلوی تاتلی جی(دسر و بستنی فروشی)بگذری و جلوی ویترین میخکوب نشی..از دسرهای سنتی گرفته تا تارت میوه و پای سیب و انواع باقلوا .....ویترین بعدی انواع لاه معجون و پیده و بورک (غذاهای خمیری با محتوای گوشتی یا پنیر و سیب زمینی که در اصل تو تنور پخته میشه)...ویترین بعدی لوکانتا که پر از پیرزولای چرب و چیلی و سینه مرغ و چوربا(سوپ)و شکم پاره و انواع دلمه برگ و کلم و لازانیا و اسپاگتی و کوفته و سالاد های رنگارنگ و......

اینجا پر از بستنی فروشی های سنتی هستش...یه مردی که لباس سنتی پوشیده سرشو از تو دم و دستگاهش میاره بیرون و داد میزنه دوندورما،دوندورما...این بستنی ها اکثرا منسوب به شهر کاهرامان ماراش  هستش که سقز معروفی داره...و این دوندورماهای معروف تا دلت بخواد کش میاد...آقای بستنی فروش قاشق دسته بلندش رو تا ته توی کاسه ای میکنه که توش بستنیه ..یه نون قیفی دستش میگیره و یه اسکوب بستنی درمیاره و میزاره رو نون قیفی و به سمت تو دراز میکنه.تا میای بگیری یهو قاشق رو میچرخونه و فکر میکنی الانه که بستنی بریزه ولی نمیریزه!دوباره به سمتت تعارف میکنه،اینبار قیف تو دستت میمونه و بستنی همچنان به قاشق آقاهه چسبیده!!این صحنه ها ممکنه دقایق طولانی ادامه پیدا کنه و بسته به میزان ابراز احساساتته!در آخر یه زنگ باحال بالا سر آقای بستنی فروشه که هر از چند گاهی به صدا در میاره و بیشتر صداش شبیه صدای زنگوله های به گردن گاوها تو تو کاتون های بچگیمونه...دور میشی ولی صدای دوندورما قاطی صدای زنگ میشه و تو همهمه جمعیت گم میشه...

دوباره میری تو پس کوچه ها...یه کتابفروشی قدیمی ،پر از کتابهای گردو خاک گرفته قدیمی..رو تخته جلوی کتابفروشی پر از کتابهای رنگ و رو رفته و کاغذ کاهیه..یه گربه خپل و نسبتا تمیز خودشو جمع کرده و رو کتابها خوابیده...اصلا جنب نمیخوره...اونورتر یه گربه پشمالو و پیر لم داده رو کتابها و چشماش نیمه بازه..از نور فلاش دوربین یکی از چشمهاشو باز میکنه و تکونی به خودش میده و دوباره دمش رو میگیره تو بغلش و میخوابه!

جلوتر میرسی به ورودی محوطه کلیسای سنت آنتونی..میری تو حیاط...یه کلیسای آجری رنگ..با پنجره های دایره ای بزرگ و خوشگل بالای سر در ورودی...میری تو...همه جا شمعها در حال سوختن و اب شدنه...تصاویر قشنگ و مذهبی رو دیوار و سقفها جا خوش کرده...رو نیمکتها ادمهای مختلفی هستند...از پشت تشخیصشون میدی...یه خانوم مسن تک تنها رو یکی از نیمکتهای جلویی نشسته و احتمالا مشغول راز و نیازه..یه خانوم میانسال سرشو رو شونه مردی با سر نیمه طاس گذاشته...رو نیمکتهای اخر سه چهار تا دختر و پسر دبیرستانی در گوش هم جک میکنن و خنده های نخودی سر میدن!

خیلی دلت میخواد سوار تراموای قرمز رنگی که از وسط این خیابون رد میشه و صدای بوق زنگ مانندشو زیاد میشنوی بشی...تراموایی که پر از ادمه و گاهی یه بچه از میله پشت سرش آویزونه!ولی ترجیح میدی پیاده باشی و منظره رو نگاه کنی..

کم کم هوا تاریک میشه ..چراغهای تزیینی کل خیابون رو رنگارنگ کرده...جمعیت رو به اضافه شدنه...کافه ها و غذاخوریها جای سوزن انداختن نیست...پر از دختر و پسرهای جوونه...حدود ساعت ده از خیابون میزنیم بیرون و یه سری به خیابونهای اطراف میزنیم..یه نیمکت پیدا میکنیم بدن خسته مون رو میندازیم روش!و مشغول نگاه کردن به جمعیت در حال کم شدن خیابونهای اطراف تاکسیم میشیم..اکثرا تیپ دانشجوان...

ساعت 11 شاتل هتل میاد و سوار میشیم...با چند تا پسر عرب..یکیشون از راننده میخواد که ایر کاندیشن رو روشن کنه!تو این هوای سرد!!خوشم میاد که وسطاش خودشم چند تا عطسه میکنه...ترافیک زیاده..از رو پل آتاتورک رد میشیم و منظره قشنگ نور افشانی مساجد معروف ترکیه و بازتاب اون تو دریا حسابی چشم نوازی میکنه..از زیر آکوا داکتها که اجتمالا به زمان رومیها برمیگرده و فکر میکنم به اون کاپی معروف هستش رد میشیم...میرسیم هتل .