حول حالنا الی احسن الحال

خدا سلامت  کنه علی رو که از سالها پیش میگفت:غذاهایی که تو کتاب آشپزی خانم رزا منتظمی هستش،خیلی رویاییه!!خیلی هم پر بیراه نمیگفتا....مثلا،تو کتابی که چاپ قبل از انقلاب بود و احتمالا،توت فرنگی یه چیزی در حد آووکادو بوده،طرز تهیه سالاد مارچوبه رو توضیح داده !یا،عاشق این غذاها بودم که تو تابه یه سری خرت و پرت میریخت و کمی هم شراب روش میریخت و میگیرفت رو شعله آتیش و محتویات تابه زبونه میکشید.....احساس مستر شف بودن به آدم دست میده!!

ما که شراب و مارچوبه نداریم!!باید به خانوم خ بگم،هر از گاهی که یه نیمرو تو درمانگاه درست میکنه،یه کم الکل طبی بریزه تو تابه،بعد این تخم مرغ ها رو بندازه تو هوا ،برگردونه و خلاصه از این آکروبات بازیها.....

چهارشنبه سوری،که کلا در نقش چرخ خیاطی مشغول دوخت و دوز ،انگشتها ی لت و پار شده ملت در اثر ترقه بودم!!یکی از پرستارها که جدید اومده و کشف کردیم که ۳ماهه رفته خونه بخت،شب شیفت بود و گفته بود  که شوهرش هم بیاد..خلاصه،ساعت ده و نیم شب بود که خلوت شد و تازه داماد و عروس ماهارو صدا کردن بیرون و گفتن بیاین چهارشنبه رو سوری کنیم!!رفتیم و کلی فشفشه و ترقه و از اینایی که بالا میرن و آبشار میشن و ....حس میکردم مراسم افتتاحیه المپیکه!!مریضها هم قیافه جالبی داشتن وقتی وارد میشدند!!

بعد،تازه عروس گفت بیایین شام بخوریم!گفت:دختر عمه مامانم واسم غذا و کادو فرستاده و گفته چون نه خانواده خودت و نه شوهرت اینجا نیستند،مبادا احساس دلتنگی کنی...!!

جونم واستون بگه که وقتی ظرف غذا دراومد،یاد حرف علی و عکسهای رویایی کتاب خانوم منتظمی افتادم!!یک مرغ سرخ شده شکم پر،با چه تزیینات و تشکیلاتی......خودم که عمه ندارم!ولی کلی فکر کردم تا یادم بیاد دختر عمه مامانم کیه و چرا واسه من همچین چیزی نفرستاده!!!!

خلاصه،چهارشنبه سوری امسال،علی رغم خستگی،ضیافتی بود واسه خودش در سایه نو عروس و داماد و صد البته دختر عمه مامان!!!!

اینم از سال ۸۹!گرچه،آنقدر سال ۸۹،هیجان انگیز و پر از حوادث غیر مترقبه صد البته تلخ تو دنیا بود و هنوز خدا میدونه که تو این چند روز باقی مونده قراره کجا،چه اتفاقی بیفته،کی بره..کی بیاد...کجا بلرزه،کجا بره زیر آب.....ولی،خدایا ،طبق معمول همیشه،کلی چاکرتم.خیلی حال دادی،تا این لحظه سالم هستم و اتفاق غیر مترفبه ای پیش نیومده...خدایا پیلیز تو بی کانتینیود!!

۸۹ نامه:

به قولی که تو ۸۸ نامه به خودم داده بودم،منهای بعضی اوقات،تقریبا عمل کردم.

بعد از دو سال وقفه،با جدیت شروع به کار کردم.

سه ماه اخیر،ورزش رو با جدیت تمام و تقریبا اکثر روزهای هفته ادامه دادم.

غیر از مجله و روزنامه،۱۱۶۰۰ صفحه کتاب خوندم.

کاسه کوزه عشق و عاشقی چند نفر رو بهم ریختم!!ولی خوب کردم،و به نظرم خودشون هم معترف هستن که خیلی احساساتی عمل کرده بودند...

دوستای جدیدی پیدا کردم.دوستای قدیمی که سالها ندیده بودم رو دیدم.محیط کارم رو دوست دارم.با مریضها رفیق شدم...گاهی کم طاقت شدم...گاهی بدخلق شدم ....گاهی درد کشیدم...گاهی دلهره داشتم....ولی در کل سال خوبی بود.اینو میدونم که خیلی چیزا یاد گرفتم ولی باز هم فهمیدم که هنوز هیچ چیز نمیدونم!!!

از همین جا،عید رو به تمام دوستان وبلاگی،غیر بلاگی ،خواننده های روشن و خاموش....گوریل فهیم،ریحان عزیز که از کتابهایی که بهم هدیه داده بود ازش خیلی ممنونم...دور از خانه عزیز...سامی نیم وجبی...دکتر اکبر که امیدوارم همیشه نیشش همچنان باز باشه...مینای شهر خاموش ...دکتر ریولی...آنی ...پونی و مامان کاوه ...ارسلان..دکتر بابک...متین بانو...دختر نارنج و ترنج..سبکسر عزیز..جوجه انترن...دکطر باصواد...حکیم بانو...رویا...فرناز...وحیده...دکتر دلژین،لژیونلا،نسرین عزیز که نمیتونم بلاگشو باز کنم!...دکتر اشتباهی...ژوژمان...دکتر نوید...دکتر پرتقالی..کلاغک خاتون..شاپرک شاد...مرجان ...دکتر سحر  دوست دندانپزشکم....شازده..کاپیتان ...خپل در سرزمین گلها...نارنگی زیر بارون....دکتر نغمه در شیراز.... فریبرز...کامران نجف زاده که الهی کوفتش بشه پاریس ،اداره برق،کلانتری یوسف آباد!...نیروی انتظامی...ادیسون....وزیر ارتباطات و خانواده های محترم رجبی و محمدی!! و تمام عزیزانی که منو در تهیه این مجموعه یاری کردند،تبریک میگم.

امیدوارم سال ۹۰،و دهه جدید سالی توام با سلامتی،دلخوشی ،رسیدن به آرزوهای منطقی و حتی گاهی رویایی،پول فراوان،گرفتن حق الزحمه به اندازه ای که حق واقعیتون هستش،خنده و عاری از هرگونه اتفاق غیر مترقبه باشه.

این بود آخرین پست ۸۹.دو تا ماهی قرمز تو یک تنگ همراه با آهنگ موقع تحویل...دیری ری ری ری ریم..ری ری ری ریم......تقدیم شما باد.

سالی خوش،توام با سلامت

در کل،کارنامه بدی نبود

 

قاشق زنی!اینبار همراه با سونامی...

چهارشنبه سوری پارسال:باغ عمه رویا در مشهد!

چهارشنبه سوری امسال:باغ داداش نسرین در شیراز!

چهارشنبه سوری سال بعد:........؟؟؟؟؟؟؟

یاد چهارشنبه سوریهای بچگی بخیر......وای ما که راهنمایی دبیرستانی بودیم،تو ایرداک،کوی افسران و کوی علامه..چه قیامتی میشد..یادمه افشین و دوستاش آکاردئون و تنبک میاوردن و دور آتیش بزن برقص راه میفتاد ،بیا و ببین...دیگه اون زمونا،سی دی چنجر!!نبود که...نیم ساعت پسرا دور آتیش میرقصیدنو دخترا دست میزدن..دیگه یعنی خیلی کار غیر عادی بودا!!!تا اینکه کمیته میریخت و همه جیم میزدن و میرفتن یه محل دیگه..

موبایل هم که نبود به هم خبر بدن!!هی ،هی....(احساس تعلق به قرن ۱۸ قبل از میلاد بهم دست داد!)

منم تا همون اواخر بچگی(منظور۲۳ سالگی!!)مشغول جلافت بازی بودیم...البته از ترقه و این چیزا خداییش میترسم و همچین جسارتی هم در پریدن از آتیش بلند ندارم!!یه شعله در حدی که یه برنج بخوای دم کنی!!کافیه واسه عرض اندام من!!

ولی قشنگترین چیزی که تو شب چهارشنبه سوری دوست داشتم،قاشق زنی بود..که سالها با سارا ،دختر همسایمون که ۶ ماه ازمن کوچکتره و تا وقتی که ازدواج کرد و رفت تهران،با هم بودیم ،این مراسم رو  اجرا میکردیم.گاهی هم پیام و علی و المیرا قاطی میشدن ولی در کل من و سارا پایه فابریک قاشق زنی بودیم.در طی سالها،میزان لارج بودن تعدادی از همسایه ها در بذل و بخشش هم توسط ما شناسایی میشد..دیگه میدونستیم که پر پر(مخفف پروانه خانوم!)حسابی آجیل میده و چند تا شکلات توپ هم روش میذاره...و خانوم ف کلا در رو باز نمیکنه!میدونستیم که دکتر پ حتما در حین ریختن شیرینی تو کاسه ،یهو پاشو میذاره رو چادرمون و هویتمون لو میره...میدونستیم که اگه لیدا خانوم و عارف باشن بهمون میگن یه دور برقصین تا بهتون ۲ تا ریس بدیم!!خلاصه بعد از یک کاسه گردانی حسابی... و کرکر خنده فراوان ،در حالی که نمیدونستیم چطوری هم این چادر رو تو دهنمون جمع کنیم ،هم زیر پامون نره،هم قاشق رو به کاسه بزنیم و هم نخندیم و مهمتر از همه نفس بکشیم!!!کاسه هامونو پر میکردیم و معمولا میومدیم خونه ما...مامان میگفت:خوب نشون بدین ببینم چی گیرتون اومده!

ما هم با افتخار کاسه های گداییمون رو میریختیم رو میز و شروع میکردیم به تعریف و خوردن.!!

یادش بخیر...ساراکه الان یه پسر ۴ ساله داره!!نمیدونم اگه بازم یه سال با هم باشیم،بهش بگم بیا بریم قاشق زنی میاد یا نه؟خودم چی؟میرم یا نه؟؟....ولی خداییش من یکی که میرم.اگه یکی باهام پایه باشه میرم!اگه یه روز دیدین یه نفر با پشت خمیده چادر به روش کشیده و در خونتون قاشق به کاسه میزنه،میتونین با خودتون فکر کنین این خاله آذره،الان باید ۹۰ سالی داشته باشه ها.........

(ماشالله چقدر من طول عمر واسه خودم در نظر گرفتم!!!)

*این پست کاملا تکراری و متعلق به سال قبله...خواستم جولب خودمو بدم که چهارشنبه سوری امسال،عصر و شب کشیک هستم!!

*همزمان با سونامی و تصاویر مخوف زلزله ژاپن،خبر تیر خوردن ابراهیم تاتلیسس، آدمو تحت تاثیر قرار میده...تقریبا همه دارن حرف از ابراهیم میزنن..حداقل واسه ما آذریها ،صدا و آهنگهای ابراهیم خیلی نوستالژیک هستش....ماوی ماوی ،ماس ماوی.....

سه گانه نوشت!

دوران طرحم بود.یه پدری ،پسرشو که دو روز قبل آورده بود واسه ویزیت،مجددا اومده بود که بچه آبریزش بینی داره و سرفه هاش قطع نشده..بعد از معاینه مجدد،ازش پرسیدم که داروهایی که نوشته بودم رو دادین بخوره دیگه؟گفت:نه!!!

اینو که گفت یهو ناراحت شدم و گفتم خوب داروهاشو ندادین،انتظار دارین خوب هم بشه!!این کارا رو میکنین که بچه خوب نمیشه دیگه و از اونجا که خسته هم بودم ،افتادم رو دنده غر زدن..و رفته بودم رو منبر که یهو...بدون هیچ و هیچ زمینه قبلی،یهو آب دماغ خودم سرازیر شد!!

حالا ضایع تر از این مساله،قیافه باباهه،بود که دقیقا همراه با ریزش آب بینی من،سرشو از بالا به پایین آورد!!و همچین با دقت و بدون خنده این صحنه رو نگاه میکرد که انگار جزیی از روال ویزیت هستش....!!!

ضایع تر از اون،این بود که اصلا دستمال کاغذی هم نداشتم!!و آنقدر ضایع شده بودم که برای تکمیل این کمیک تراژدی،با پشت دستم آب بینیمو پاک کردم!!!دفترچه رو دادم دستش،و بدون هیچ توضیحی گفتم:خوش جلدوز!!!!

چند روز پیش یهو حس کردم تاریخ داره تکرار میشه و اینبار تو قلب شهر تبریز(انگار قلب نیو یورکه حالا!)!!!!!قبل از اینکه تاریخ مجددا انتقام بگیره ازم،در حالیکه سعی میکردم بر نیروی جاذبه زمین غلبه کنم و عمیق ترین نفسهای زندگیمو میکشیدم از صندلی پاشدم و از اتاق  به امید یافتن دستمال کاغذی جیم زدم!!!

*دیروز یه دختر بچه نسبتا خوشگل اومد تو اتاق معاینه و دستش یه عروسک خرس بود.از اون عروسکهای مستر بین،منتها رنگش کرمی بود که چرک هم شده بود!داشتم میمردم که خرسه رو بغل کنم،چون میدونستم خیلی باید نرم باشه!!بهش گفتم :به به..چه خرس قشنگی..بذارش رو میز معاینش بکنم...یه نگاه به این ور و اونور اتاق انداخت و خرس رو گذاشت گوشه مبل اتاق و گفت:نه خیر!اینجا جاش خوبه!!!

خلاصه،معاینه کردم و داروهاشم نوشتم و در آخر خرس رو آورد و با لطایف الحیلی،خرس رو ازش گرفتم و بغل کردمو کلی چلوندمش!!بعد پرسیدم:

اسمش چیه ؟

گفت:خرس!!

گفتم:میدونم خرسه،اسمش چیه؟

گفت:خرس!!

یهو زدم زیر خنده...گفتم:خوب ،یه اسم بذار روش..

گفت:آخه نمیدونم اسم خرس رو چی میذارن!!

گفتم:خرس مهربون..میشگا،میشا.....!!

باباش گفت:اسمشو بذار بامزی!

گفت:بامزی کدوم یکی بود؟

باباش گفت:همونی که عسل میخورد،قوی میشد...

گفتم:همونی که مامان بزرگش واسش کوفته قلقلی میپخت...نمیدونم چرا غش غش هم میخندیدم!!یاد اون اژدها افتاده بودم که میرفت پای کوه،مامان بزرگ بامزی کوفته قلقلی رو از بالای کوه میریخت تو حلق اژدها....

یهو،متوجه شدم که  ضایع!!کودک درون رو بی خیال شو!!دفترچه رو دادم دستش و رفت.....

*یه آقایی اومده بود که سرماخوردگی شدید داشت...بهش گفتم باید استراحت کنین تا زودتر حالتون خوب بشه..گفت :اصلا نمیتونم..خیلی کارم حساسه..من شغل بسیار پر استرسی دارم ...شدیدا مشغولم و اضطراب شغلیم زیاده!

همچین میگفت که فقط دو تا گزینه به ذهنم رسید!یا مهندس محاسب برج دوبی هستش یا شاتل میفرسته فضا!!!از فضولی مردم و پرسیدم:مگه شغلتون چیه؟گفت:سر دفتر هستم!!!

بعد آنقدر حرف زد تا رسید به اونجا که دوست داشته تاریخ بخونه!عاشق تاریخه..مثلا تاریخ فرانسه...روسیه..پرسید :اصلا چیزی راجع به تاریخ فرانسه خوندین شما؟

گفتم: فکر کنم فقط امسال حدود هشت هزار صفحه راجع به تاریخ فرانسه مطالعه کردم.

از پشت شیشه های عینکش نگاهم کرد و گفت:اوه،اوه!!با شما نمیشه کل کل کرد..خوب امپول چی نوشتین............؟!!!

زندگی علمی تخیلی!!

ز پسره پرسیدم:مشکلت چیه؟شروع کرد...سرم،دلم،کمرم،تنم،دماغم،دست و پام.....خلاصه همه جام درد میکنه...گفتم:سرفه هم داری؟گفت:وای نگو...سرفه میکنم بد جور....سرفه میکنم در حد ...؟در حد...ممممم...؟

گفتم:بوندس لیگا...

گفت:بله؟؟

گفتم:هیچی!

گفت:چی گفتین الان؟

گفتم:هیچی بابا..

گفت:نه یه چیزی گفتین آخه!!

گفتم:در حد تیم ملی!!

گفت:هممممم........اهان!گفتین بوندس لیگا!!ای ول...پس شما هم خانوم دکتر؟!!

تو دلم گفتم اخه دختر خودتو بگیر،طبابتتو بکن!!با بچه سر به سر میذاری چرا!!

*چند سال پیش که طرح میگذروندیم،یه روز داشتیم تو جاده میرفتیم تا برسیم به شهرستان مورد نظر!!یه وانت جلوی ماشین ما بود که یه الاغ پشت وانت ایستاده بود و با طناب به نرده های کناری وانت بسته بودنش..هر از چند لحظه،که ماشین تو دست اندازی چیزی میفتاد،این الاغ هی تکون تکون میخورد و به جلو و عقب پرت میشد و.......

جند بار این صحنه تکرار شد و ما هم در سکوت نظاره گر این فیلم مستند بودیم!!که یهو فرزاد برگشت گفت:این الاغ اصلا حالیش نیست اگه بشینه،گرانیگاهش به سطح زمین نزدیک میشه و تعادلش بهتر حفظ میشه....در اون لحظه چشمام رو کله ام سوار شده بود!!گفتم:فرزاد توروخدا رحم کن!!این الاغه ها...!!تو که انتظار نداری این الاغ مفهوم گرانیگاه رو بفهمه!!!خره ها.........

*روز جمعه،اومدم میز صبحونه رو بچینم،مربای آلبالو رو که برداشتم گفتم:ای بابا...این مربا کی شکرک زده؟فرزاد یه نگاه به شیشه مربای شکرک زده کرد و گفت:مربا،یک سوپر سچوریتد سولوشن هستش!!اگر یک جسم خارجی وارد این سولوشن بشه،به عنوان یک نیدوس عمل میکنه و باعث شروع تشکیل بلور میشه و به این ترتیب مربا شکرک میزنه!!!!!!احتمالا وقتی ظرف مربا رو عوض کردی یا قاشقی چیزی توش زدی اینطوری شده.....

خداییش گاهی وقتها زندگی با کسی که معدل دیپلمش ۹۰/۱۹ بوده و نفر سوم کنکور بوده،خیلی علمی میشه!!اونم واسه منی که قسمت دروس اختصاصی مغزم رو به علت عدم استفاده و اکبند بودن میشه به مزایده گذاشت!!!!

 

 

گاو هم گاوهای قدیم.

دبیر ریاضی بود.زمان ما خیلی واسه کنکور و تست زنی اسمش گل کرده بود...اهل کردستان بود.به نظرم موهاشو مشکی رنگ میکرد.موهای وسط سرش ریخته بود ولی از این ور سرش موهاشو بلند میکرد و به صورت عرضی میاورد اون طرف سرش.با ته لهجه کردی و با شور و هیجان خاصی درس میداد.در کل مرد سر زنده ای بود...

وسط درس جک تعریف میکرد و حرفهای بامزه میزد..و به نظرم از تمام ریاضیاتی که طی ۱۲ سال دیپلمم خوندم،فقط جدول ضرب با من موند و چند تا جذر و یه قضیه مثلثات!!و این گفته معروف آقای شامیر..

"گاو ،ریاضیش خیلی خوبه!!"

الان که به این حرفش فکر میکنم،میفهمم که احتمالا منظورش این بود که اگه این مساله رو جلوی گاو بذاری حل میکنه ها..!!!

امروز اعلامیه فوت آقای ناصر شامیر رو دیدم...هنوز اونقدر مسن نشده بود که از دنیا بره..ولی گویا اجلش رسیده بود..خدا رحمتت کنه آقای معلم.کاش میشد ازت بپرسم که پای حرفت تا آخر عمر ایستادی؟

گاوهای دهه ۸۰ هم ریاضیشون خوب بود؟اصلا گاوی وجود داشت؟یا مونده بودی بین یه مشت.....استغفرالله.

مع الفاتحه.

تولدت مبارک.

خاله آذر،خاله مادرشوهرمه.وقتی خاله آذرو ایران خانوم وپری خانوم وتعداددیگری که نوشتن اسامیشون اصلا مهم نیست،دور هم جمع میشن ،اعتقاد دارندچخ چخ میکنند.و اما چخ چخ شامل بازگویی گذشته افراداز زمان میرزاتقی فراهانی تا زمان حال،وپیش بینی چگونگی زندگی انها در دوره بعدی ریاست جمهوری است...

خوب،حالا منم میخوام چخ چخ کنم!البته نمیدونم چراالان حوصله چخ چخ ندارم!خوب پس تا بعد...


مطالب بالا،اولین پستی بود که درست ۳ سال پیش در شروع وبلاگ نویسیم ،نوشتم...فرناز جان،باز هم ازت متشکرم که باعث شدی وبلاگ نویسی رو شروع کنم...تولدت مبارک وبلاگ جان!یعنی میشه روزی برسه که بنویسم وبلاگ من ۳۰ ساله شد؟یعنی اصلا من سی سال دیگه عمر میکنم؟

همه چی آرومه...

همه چی آرومه...یه روز میرم سر کار و بعد که شیفت تموم میشه،میشنوم تو همون تونس،ساحل دریای مدیترانه،تو سید بو سعید زیبا با آرامش و زیبایی خیره کننده اش یکی خودشو آتیش میزنه و فاتحه بن علی رو میخونه...

همه چی آرومه...یه روز میرم سرکار و بعد که شیفت تموم میشه،میشنوم تو مصر،همون سرزمن فراعنه،مردم میریزن تو میدان التحریر و تحصن میکنند تا فاتحه حکومت چندین ساله حسنی مبارک که حسابی جوونتر نشون میداد رو بخونند...

همه چی آرومه...یه روز میرم سرکار و بعد که شیفت تموم میشه،میشنوم تو لیبی،مردم رو به آرپی جی یا یه چیزی تو همون مایه ها بستند و اینبار فاتحه قزافی داره خونده میشه...

همه چی آرومه..یه روز میرم سرکار و بعد که شیفت تموم میشه،میشنوم تو یمن مردم خواستار تغییر حکومت هستند..

همه چی آرومه،یه روز میرم سر کار و بعد که شیفت تموم میشه ،میشنوم مراکش هم شلوغ شده..

همه چی آرومه...اصلا به من چه که گاهی بعضی از روسها نوزادهای تازه متولد شده شون رو تو سرمای زمستون فرو میبرن تو آب سرد رودخونه تا این نوزاد رو در برابر سختیهای زندگی و سرماهای روسیه مقاوم کنند و باز هم به من چه که وقتی یاسمن با اون جثه نحیفش تو سرمای تورنتو موقع زنگ تفریح تو کلاس چپیده بود و وقتی معلمش ازش میخواد که بره تو حیاط،یاسمن جواب میده که سردمه!و معلمش بهش میگه واسه همین باید بری بیرون تا عادت کنی به زندگی تو کانادا و بتونی خودنو با سرما و شرایط زندگی در این منطقه آداپته کنی...

و باز به من چه که تقریبا هر روز باید نق نق والدینی رو بشنوم که بگن،تو مدارس اصلا به بچه ها توجهی نمیکنند!رفتم مدرسه دیدم زنگ ورزش همه بچه ها رو بردن تو حیاط و اجازه میدن که بجه ها تو زمستون تو حیاط بازی کنند!خوب اینطوری میشه که بچه سرما میخوره..ضعیف میشه!!و من تمام مدت سعی میکنم بین لغت ضعیف و اون شکم قلنبیده بچه ۸ ساله تناسبی برقرار کنم!!

همه چی آرومه...اصلا چه اهمیتی داره که بچه ای که تهوع نداره و میتونه شربت بخوره ،با اصرار سعی در فرو کردن شیاف تو ماتحتش داشته باشند؟!

همه چی آرومه...چرا کلاه آقای اقبال،همیشه میره پشت سرش؟چرا برای بار هزارم به صدای پاشنه های وارفته کفش خانوم ب گوش میدم؟چرا از بیرون اومدن لثه های زینب موقع خندیدن خوشم میاد؟چرا هر هفته به روپوش بسیار کوتاه آیسان که از وقتی چاق شده همش میره بالای کمرش نگاه میکنم ؟شاید انتظار دارم این هفته روپوش آیسان نره بالای کمرش!!چرا همیشه از نگاه کردن نیمرخ به مژه های نسرین خوشم میاد؟چرا گاهی از نگاه خیره خانوم خ معذب میشم؟

همه چی آرومه...هنوز احساس کسالت میکنم.این مریضی حس عجیب خودخواهی و یک دنده گی رو در من بوجود آورد..حس اینکه بالاخره یه روز همه تنها میشیم.پس باید تمرین کنم تا وابستگی به دیگران رو به حداقل برسونم!یه جور لذت مازوخیستی از رنج...

تب نوبه!

چند روز پیش یه دختر خانوم از نوع آنچنانی تشریف آوردند نزد بنده جهت تبلیغ نوعی کالای بهداشتی.موقعی که داشت میرفت،یهو گفت:میبینی خانوم دکتر،خوردم زمین،ببین شلوارم  به چه روزی افتاد..منم گفتم:زانوتون چیزیش نشده که؟گفت:نه بابا،من کلا اینطوریم!هر جا میرم چشمم میزنن!!

با قدرت تمام و با ۸ تا مفاصل پی آی پی هام،کوبیدم به تخته!!و گفتم:توروخدا مواظب باشین،از اینجا رفتین بیرون نخورین زمین!بعد بگین دکتره چشمم زد!!گفت:نه که همچین آش دهن سوزی باشم...ولی بعضی ها خیلی تو چشم هستن!!منم از اونام!!خوب،جیگر،منم با اون هیکل تپلی،اون کاپشن کوتاه رو بپوشم و اون پوتین های پاشنه میخی رو به پا کنم و دور لب آفساید بکشم و کلی مداد چشم سبز بکشم و رنگ موهامم که نمیدونم چه رنگی باشه ..به چشم میام ،نه؟

یه آقا و خانوم اومدن مطب.موفع رفتن،خانومه گفت:من یه سوال دارم؟شما چون همش با مریضای سرما خورده سروکار دارین،باید همش سرماخورده باشین!منم،همچین بادی به غبغب انداختم و در حالی که به قول اون دوستی که تو پست قبلی کامنت گذاشته بود،غرور در تمامی جملاتم موج میزد،گفتم:والا،من اصلا سرما نمیخورم!فوقش یه چند ساعت در طول یک زمستان،یکم مریض بشم و تموم میشه..

شوهرش گفت:آخه اینا واکسن آنفولانزا میزنن.تو دلم گفتم:نیست که  درست واکسن هپاتیت میزنم،واکسن آنفولانزا هم میزنم!!و گفتم:نه بابا..خانومه گفت:لابد پنی سیلین میزنین!!گفتم:اصلا یاد ندارم که پنی سیلین زده باشم.آنتی بیوتیک هم خیلی هنر کرده باشم تو کل عمرم ۲۰،۳۰ تا آموکسی سیلین خورده باشم!!خانومه یه ماشالله گفت و رفتند...

 حالا به نظرم مالاریا گرفتم!!جمعه بعد از ظهر،یهو راس ساعت ۲:۴۰ دقیقه،تب و بی حالی اومد سراغم...عصر بهتر شدم..شب دوباره تب کردم!صبح بدک نبودم.عصر،تو کلینیک،بی حال بودم ..دکتر سحر هم حرص خورد که چرا من و نسرین مریض و بیحالیم!

دیروز صبح بد نبودم،شب دقیقا راس ۱:۳۰ بامداد!!یک تب و لرز و آرترالژی و میالژی و سوزش گلو ...اومد سراغم که نگو!اعتقاد عجیبی به قرص سرماخوردگی دکتر عبیدی پیدا کردم!همچین از گلوم که پایین میره به اغما میفتم و دیگه هیچی نمیفهمم!

صبح هم که با سرفه های پروداکتیو از خواب بیدار شدم....نازی ،نازی.. بمیرم واسه خودم!

استراحت کردن هم که بلد نیستم!هر کاری به ذهنتون برسه انجام دادم..الان هم دوباره راس ساعت ۶:۳۰ عصر،تب کردم!همچین لپ گلی شدم...الهی...ساعت ۸ میخوام برم کشیک..

آنفدر دلم میخواد بابا اتی تو سرال قهوه تلخ بیاد بالا سرم،بهم بگه:اوخی....اوخییییی.......