آقا،شرمنده!
خوب در همین راستا،یه ترانه پخش میکنم واستون که دلتون شاد بشه:![]()
مثلا حرفای تو کاش میشد قند و عسل میاوردم واسه تو گل سرخ بغل بغل!!
ادامه ترانه رو خودتون برین گیر بیارین گوش بدین!!![]()
خوب در همین راستا،یه ترانه پخش میکنم واستون که دلتون شاد بشه:![]()
مثلا حرفای تو کاش میشد قند و عسل میاوردم واسه تو گل سرخ بغل بغل!!
ادامه ترانه رو خودتون برین گیر بیارین گوش بدین!!![]()
الان کاناداست.یه دختر داره به اسم مانا..
۲)از مشهد برای اولین بار هوس کردم یه تسبیح بگیرم.یه تسبیح یاسمنی رنگ.از روزی که گرفته بودم تو دستم نچرخوندم .ولی همش تو کیفم بود.امشب،داشتم سفرنامه صادق صبا و مستندش راجع به حکیم عمر خیام رو میدیدم.هوس کردم تسبیحم رو از تو کیفم دربیارم و تو دستم بگیرم.از عصر هم به صورت غیر عادی ساکت بودم.همین طور که برنامه رو نگاه میکردم،و تسبیح میچرخوندم،یهو یکی از شعرهای باباطاهر عریان به ذهنم اومد و ناخودآگاه بلند بلند به زبون آوردم.لحظاتی بعد هم یه شعر از سعدی رو شروع کردم به خوندن.. خلق همچین صحنه ای برای منی که به ندرت کتاب شعر تو دستم میگیرم ،خیلی عجیب بود!و فرزاد همش با دقت منو نگاه میکرد و میگفت چته؟حالت خوبه؟!!!طفلک حس میکنه به زودی ریش میذارم یا یه کلاه سرم میذارم و دامن شلوار سفید می پوشم و میرم تو گروه رقص سماع!!
الان که یکی دو ساعتی از اون صحنه گذاشته ،باز هم یه جورایی داره نگاهم میکنه!!به نظر شما حالم خوب نیست،نه؟!!به نظر خودم که اینطوره!!
زدست دیده و دل هر دو فریاد که هر چه دیده ویند دل کند یاد
بسازم خنجری نیشش ز فولاد زنم بر دیده تا دل گردد آزاد
رویا:یه جای دیدنی داره به اسم"بش قارداش".میدونین،بش به ترکی میشه پنج و قارداش هم به ترکی میشه برادر.پس معنی بش قارداش میشه"پنج برادر"!!!
من:![]()
رویا:ااا....میدونستی معنیشو؟؟!!
من:![]()
رویا:
انگار میدونستی؟
من:
ناسلامتی انگار بچه تبریز هستماااا.......
۲)امروز داشتم رادیو ماشین رو گوش مبدادم.یه نفر شخص آگاه!داشت راجع به فضایل حضرت فاطمه سخن میگفت:حضرت فاطمه با متانت ظرفهای پدرش،حضرت محمد را می شست.
و من تازه فهمیدم که منی که خونه بابام ظرفها رو می شورم و فحش و بد و بیراه نمی گم ویا نمیزنم کاسه بشقابها رو بشکنم و جلافت بازی در نمیارم،پس دارم از سیره اهل بیت پیروی میکنم!
ضمن شستن ظرفها داشتم نگاه میکردم که خوب این ظرف سالاده ،اینم کاسه آش خوری،دیس برنج و ظرف خورشت قیمه و بشقابها و لیوان ها....خوب،ما که همیشه خوندیم وضع اقتصادی مسلمانها بعد از هجرت خیلی دستخوش بحران میشه و حضرت محمد و علی (ع)قوت لایموتشان نان بوده و بعضی روزها ،از فرط گرسنگی پیغنبر سنگ به شکم میبستند و اگه دیگه خیلی اوضاعشون روبراه میشد یکی دو تا خرما میخوردند.حالا حتی بعد از جنگها و فتوحات مسلمین ،و غنائمی که نصبشون میشه و کمی اوضاع اقتصادیشون روبراه میشه ولی تا دوره خلافت عثمان که تجمل بین مسلمین رواج پیدا نمیکنه....
خوب،حالا یه قرص نون و در بهترین حالت ۲تا خرما ،به نظر شما چند تا ظرف میتونسته کثیف کنه؟تازه اون دو تا ظرف رو هم با متانت و آرامش نشوری دیگه خیلی ضایع نیست خداییش؟؟!!....
در همین جا عرض ارادت به عمو ضرغامی می کنم و تقاضا میکنم عمو،توروخدا اینایی که میارین تو رسانه راجع به بزرگان دین سخن پراکنی کنند رو از همون فیلترها که دارین رد کنید!!اصلا قشنگ نیست که با همچین نظریه های سطح پایینی دین و بزرگانشو به بازی بگیریم و باعث وهن دین بشیم..
اولین بار که زلزله رو تو زندگیم حس کردم،نزدیک نیمه شب بود و ما مشغول تماشای یکی از بازیهای فوتبال جام جهانی بودیم.بابام که اون زمانها خیلی خونسرد بود،با آرامش تمام در حالی که پاشو رو پاش انداخته بود،گفت:زلزله!
من و مامان داشتیم با دقت به بازیکن های فوتبال نگاه میکردیم که چه اتفاقی افتاده اونجا ؟!!!یهو بابا گفت:منظورم زمین لرزه است!و اشاره کرد به لوستر...و من اولین بار میدیدم که لوستر چه تاب تاب عباسی...بازی میکنه.این لرزش همچنان ادامه داشت که دیگه بابا،مامان خونسرد من گفتند بریم تو درگاهی در بایستیم..خلاصه بعد از لحظات نسبتا طولانی لرزش زمین تموم شد.بابام گفت:خدا به خیر کنه،فردا صبح تقش درمیاد کجا با خاک یکسان شده...(این خاطره فکر کنم مربوط به ۲۰ سال پیش میشه که اینترنت و ماهواره و این چیزا نبود!تقریبا عهد دقیانوس).صبح بیدار شدیم و فاجعه زلزله رودبار و منجیل رو از رسانه ها شنیدیم...
در طی این سالها زلزله های خفیف رو خیلی احساس کردم.مخصوصا تو تبریز هر چد ماه یکبار این اتفاق میفته.چند بار بعد از ظهر از صدای مهیب و ترسناکی از خواب بیدار شدم و تکون خوردن لوستر اتاق رو دیدم،و فهمیدم که زلزله شده..
آخرین بار که کمی از حالت عادی!!شدیدتر بود،به نظرم دی ماه ۱۳۸۶ بود که حدود ساعتهای ۱۰ شب بود که بکهو لرزشی شدید شروع شد.ولی این بار لوستر نمیلرزید.ولی نگاهم که به گلدون رو میز ناهارخوری افتاد،دیدم برگهای گل عین بید دارن میلرزن!!طی یک پرش ،گلدون رو خوابوندم رو میز که اگه شیشه میشکست حکایتی می داشت...خلاصه هنوز تو کف این زلزله بودیم که به فاصله حدود یک ربع یا نیم ساعت بعدش،یک زلزله اساسی دیگه شروع شد..اینبار فرزاد گفت:میخوای بریم تو محوطه؟کمی فکر کردم و گفتم:۱۱ طبقه رو با پله بریم یا با آسانسور؟اگه برق رفت چی؟تازه رفتیم تو محوطه،تو این سرمای استخوان سوز بریم اونجا چیکار کنیم؟بشینیم تو همین خونه،اگه قرار باشه مردنی باشیم،سر کوه قاف هم که بریم می میریم.پس جامون خوبه!
جونم واستون بگه که فردا ظهرش ،داشتم از تو کمد لباس ،لباس برمیداشتم که یکهو یک صدایی اومد و دیدم این چوب رختی ها،که از رگال آویزون بودن دارن بندری میرقصن!!!خلاصه کلام دو سه روزی تب زلزله اهالی تبریز رو گرفته بود و خیلی ها چادر زده بودن تو پارکهاو...
شکر خدا تا امروز زلزله ویران کننده ای رو ندیدم و امیدوارم که این بلا سر هیچ کس نیاد.ولی یک مساله ای که هست راجع به این مانورهای زلزله است:
چند وقت پیش تو تی وی یه مجری داشت به بچه ها کارهایی رو که موقع وقوع زلزله باید انجام بدن میگفت:بچه های عزیز،هر وقت زلزله شد،فورا برین زیر میز یا یه سرپناه،ضمنا شیر اصلی گاز رو هم ببندین!!
خداییش کسی که داشت این حرف رو میزد به نظرم تو عمرش حتی کسی هلش هم نداده بود!!آخه کل زلزله معمولا چند ثانیه بیشتر نیست.مثلا اگه ۲۰ ثانیه باشه،باور کنین،۱۵ ثانیه طول میکشه که آدم بعد از نگاه کردن به در و دیوار و چراغ باورش بشه که نه بابا...راست راستی زلزله است!!بعد تا بیای بجنبی و زیر میز و بیرون از خونه و اینور کدو،اونور کدو بری زلزله تموم شده!که در این صورت دو حال بیشتر نداره،یا اتفاقی نیفتاده،یا اینکه انقدر شدید بوده که حتی فرصت اشهد خوندن هم نداشتی!!
حالا تو این هیر و بیر،بچه ۹ ساله چطوری هم بپره زیر میز،و هم بره شیر اصلی گاز رو ببنده؟؟؟حالا نمی خوام خیلی هم این اموزشها رو زیر سوال ببرم،ولی اینها همه بدرد بعد از زلزله میخوره،به عبارتی نوشدارو پس از مرگ سهراب!زلزله هایی که زرت و زرت تو ژاپن میاد با اون شدت و حداکثر یک شیشه میشکنه،اگه یک هزارمش هم کمتر تو یکی از شهرهای مدرن! ایران بیاد ،تبدیل میشه به شهر سوخته!!
در پایان بهتره دخترخانوم ها حجاب رو رعایت کنند،آقاپسرها کمتر زیرابرو بردارند تا از بروز زلزله جلوگیری بشه!
با اینکه سعی میکنم خیلی مراعات کنم ولی گاهی هرچند ماه یکبار اعمال مزخرفی انجام میدم که شرمنده هموطنان و نسلهای آینده ام میشم!من جمله اتو کردن انبوهی از لباسها در ساعت ۸ شب!!یعنی عمل سبعانه ای که در طی انجامش هم هر لحظه اعصابم خرابه که این زهرمارو فردا صبح انجام بده دیگه!!ولی نمی دونم چرا هرچند وقت یکبار اینکار رو بنا به ضیق وقت انجام میدم..
و در آخر یکی از امراض به نظر غیر قابل علاجم اینه که هر وقت میخوام مسواک بزنم،شیر آب رو باز میذارم!!!بارها سعی کردم اینکارو نکنم،ولی انگار با بستن شیر آب انگشتان من هم قدرت مسواک زدن رو از دست میدن!!مسواک برقی دیده بودم ،ولی مسواک آبی،نه!!خلاصه من در اینجا این اعتراف رو کردم که هم عذاب وجدانم کم بشه،هم شاید خجالت بکشم از شماها و خودم ،این شیر آب رو ببندم..
در پایان یاد دوستم زهرا افتادم که میگفت بعد از عمل آپاندیسیتش ،دچار احتباس ادراری شده بود و میگفت مثانه ام در حال ترکیدن بود!مامانش رفته بود شیر آب روشویی داخل اتاق بیمارستان رو باز گذاشته بود و بعد از یک ربع،بیست دقیقه مثانه بمبه،رضایت به تخلیه داده بود و الخ.....
یه خاطره هم از بابام که میگفت وقتی بچه بوده با برادراش یا دوستاش بعضی وقتها شبها میرفتن بالا سر بچه های کوچک و آروم در گوش بچه میگفتن:بشاش،بشاش،بشاش...!!و بعد از چند دقیقه ........!!!!!!
یه جا خوندم که یکی از بدترین شکنجه ها این بوده که مجرم رو زیر یه شیر آب میخوابوندن و هر چند لحظه یکبار قطره آب رو سرش میچکوندن!بنا به گفته مجرم،بعد از مدتی صدای اون قطره آب تو مخ آدم عین پتک بوده!!
خلاصه صدای شر شر آب موارد استفاده فراوانی دارد!
مخلص کلام اینکه اسراف نکنید،هرگز نشه فراموش شیر آب رو ببندین!
شب،موقع خواب که ۶ نفری چفت هم خوابیده بودیم،مامان رویا تعریف کرد که دختر یکی از اقوامشون که تو تهران دانشجوی فوق لیسانس بوده ،یک روز جمعه با دوستاش میره کوه.تو کوه یه جهانگرد سویسی!!که با دوچرخه توکوه بوده!!!صاف میاد از این دختر خانوم آدرس میپرسه!خلاصه،دختر خانوم هم آدرس میده و این بگو اون بگو ...ایمیل و چت و تلفن و از این حرفها که مادر آقای جهانگرد از سوییس زنگ میزنه به مادر دختر خانوم که اگه تمایل دارین!!!ما واسه خانواده تون ویزا جور میکنیم،تشریف بیارید سویس ،خونه زندگی مارو ببینین!!تا اگه پسندیدین،این دوتا نوگل شکفته ،با هم ازدواج کنند!!
با شنیدن این ماجرا یاد اون کارتون مورچه و مورچه خوار افتادم که میگفت این اتوبوس جهانگردی سالی یه بار از این جا رد میشه و چرا باید درست در همین لحظه رد بشه!!
خلاصه جمعه صبح که بیدار شده بودیم در حالی که ۶ نفری زیر لحاف بودیم،بحث اینکه چطور میشه یک جهانگرد سویسی تو کوه تور کرد ،بود!
آخه اولا باید بدونیم که اونچا کدوم کوه بوده!ثانیا، آیممکنه تو کوه سنگی یا کوههای آب و برق مشهد یک جهانگرد سویسی با دوچرخه رد بشه!تازه اگه رد شد و آدرس نپرسید چی؟منکه گفتم:آدرس هرجا رو که ازتون پرسیدن،آدرس خونه خودتون رو بدین!!به قول رویا ،از این ماجرا دو تا نکته مهم میشه فهمید:اندر فواید کوه رفتن و آموختن زبان انگلیسی!!
خلاصه تو این فصل بهار من به پسران و دختران مجردی که دوست دارن برن ممالک خارجه،توصیه میکنم که حتما روزهای جمعه صبح بیدار بشین ،خوش تیپ کنید برین کوه.یه دیکشنری چند منظوره و چند زبانه!!هم رو موبایلتون نصب کنین تا در صورت برخورد با یک جهانگرد!در حدی که بتونین آدرس خونه تون رو بدین ،کارتون راه بیفته....
از بستگان:فکر کنم طفلک،هیپوفیزش پرکار بوده!!!
به قول ویگن:بارون بارونه،زمینا تر میشه...گل نسا جونم کارا بهتر میشه..ماشالله،شرق و غرب کشور هوا عالیه..کلی حال و هوای بهاره..
من بعد از شونصد روز میخوام این وبلاگ رو آپ کنم،این فرناز نشسته پیش من هی داره حرف میزنه و سوال میپرسه!!آخه چه انتظاری از آهوی قلم دارین!!
امروز روز معلمه..
من همیشه معلم کلاس اولم خانوم پورناصریان رو خیلی دوست داشتم.همیشه جزو خاطراتش از من،اینه که اومده تو کلاس گفته:بچه ها شما باید مواظب تغذیه تون باشید،شیر بخورید تا استخوانهای قوی داشته باشید،شما باید سالم و قوی باشید چون مادران آینده هستید..
من 6 ساله:خانوم معلم اجازه!یعنی شوهر؟!!
معلم کلاس پنجمم خانوم اسبقی رو خیلی دوست دارم..بلند قد،چهار شونه و صدایی بسیار رسا..سختگیر و در عین حال دارای قلبی از طلا..همیشه 5 دقیقه اخر ،زنگ آخر رو تعطیل میکرد و سوالات اطلاعات عمومی ازمون میپرسید..پایتخت کشورها و از این چیزا...کلی چیز یاد میگرفتیم.
یه بار از مهسا پرسید:پایتخت ایران کجاست؟گفت:تبریز!...نه،اصفهان!!مشهد؟؟
(وقتی شاگرد کلاس پنجم پایتخت ایرانو ندونه،چه انتظاری ازش دارین!!بزرگ هم که شد،هیچ گ....نشد!!فقط در زمینه تیغ زدن پسرها موفقیت چشمگیری کسب کرده!!البته این لابد هنره دیگه..)
نسبت به معلمهای راهنماییم احساس چندان خاصی ندارم!
معلم زبان دبیرستانم،آقای فخیم رو خیلی دوست داشتم..شاید تنها معلمی بود که الی صدام میکرد..همیشه یه بشکن میزد و میگفت :الی تو بگو!!
خانوم آقابیگلو معلم طرح کاد،یه خانوم سرو زبون دار که خیلی با ما خودشو مچ میکرد...کلی برنامه سینما و تفریح ردیف میکرد و مبردمون الواطی...داشتن همچین معلمی تو سن دبیرستان نعمته..
آقای صدیق نیا،دبیر عربی که بیشتر شبیه هنرپیشه ها بود..قد بلند که در اثر کهولت سن کمی خمیده شده بود..موهای خوش حال و یکدست سفیدش که یه عقب شونه میزد و چشمان درشت سبز خوشرنگش..
هر وقت کسی بلند نفس میکشید میگفت:آه نکش دختر...خدا کریمه...
همیشه هم به المیرا میگفت:آش کلم بخور،قدت بلند بشه..
بعدهاچند بار تو ولی عصر دیدمش و باهاش حرف زدم..تا اینکه چند سال پیش اعلامیه فوتشو دیدم.خدا رحمتش کنه..
و آقای دهدیلانی دبیر ادبیاتم...مظهر فروتنی و ادب...هم معلم سر کلاسم و هم معلم خصوصیم بود.به خاطر اینکه خونه هامون نزذیکه،ساعت تدریس منو آخر شب میذاشت.و گاهی وقتا نزدیک به 2:30 منشست ،بدون اینکه پولش رو حساب کنه..کلی با اون صدای رسا شعر میخوند ،گاهی شاهنامه میخوند،نمی دونم با اینکه من اهل شعر نبودم ولی انگار خوب گوش میکردم..همیشه میگفت ما دنبال همچین شاگردهایی هستیم.هرگز درصد ادبیاتم کمتر از 96 درصد نشد..ولی از اون همه اطلاعات الان انگار جای مضاف و مضاف الیه رو هم قاطی میکنم...
روزی که یه هفته مونده بود به کنکور مرحله اول،آخرین جلسه ما بود.برام یه شعر معلم خوند..و من اشک ریختم و اشک ریختم...واقعا دوسش داشتم و دارم..
رفت خونه و زنگ زد به مامانم گفت:خانوم،من خیلی ناراحت شدم که دختر خانوم شما ناراحت شدند...
هنوزم میبینمشون گاهی..با دخترای پزشکش دوستم. عروسیشونم رفتم.ماشالله خود آقای دهدیلانی کم از داماد نداشت.مظهر ادب و تواضع بود..
مامانم معلم بود.ازش متشکرم...از اینکه با تمام سختگیریهاش خیلی چیزا رو یادم داد..اینکه اگه اون سختگیریها رو نمیکرد منم احتمالا فرق خاصی با مهسا نمیکردم!!!
روز معلم مبارک....خودمم چند سال معلم بودم.از خاطراتمم نوشتم..روز معلم به همه کسانی که سالهای سال زحمتمو کشیدن مبارک...
ناصر همیشه خدا در حال سوزاندن کالری،عجله برای انجام کارهایی که ما ازشون سر در نمی آوردیم و مهمترین خصلتش،حس مشکوک و مرموزی بود که نسبت به هر چیزی ایجاد میکرد!کلا همیشه همه چیز رو سیاسی میکرد!!ازش میپرسیدی:حالت چطوره؟میگفت:چطور مگه؟!!!
ولی انصافا خیلی بامعرفت بود و اگه کاری از دستش بر می آمد هرگز دریغ نمیکرد...با همون زیر زیرک بازیاش،موقع فارغ التحصیلی فهمیدیم که چند ساله با یکی از دخترای دوران علوم پایه دوسته!و بماند که خرداد ماه ۲ سال پیش ،رفتم عروسیش.. و کلی حال کردم از انتخابش.انصافا بچه هایی که خانومشو میشناسن هم خیلی تعریفشو میکنن...
مهدی،خوش اخلاق ترین پسر گروه بود.همیشه خدا لبخند به لب داشت!یعنی میگفتی :امتحان داریم..پاس نشدیم...کشیک اضافه داریم...مردیم!اصلا....همیشه لبخند به لب داشت..به شخصا اصلا عصبانیتش یادم نمیاد..بیشتر از همه با حاج مهدی همگروه و هم کشیک بودم..همیشه هم بهشون میگفتم تا رزیدنت نشدین ازدواج نکنید.بعد که رزیدنت شدن،بهشون میگفتم تو رو خدا یه دختر خوب بگیرین ،که من به عنوان خواهر شوهر کیف کنم!!
حالا،امشب نامزدی حاج مهدیه!دارم میرم عروس جدید رو ببینم...امیدوارم که خوشبخت باشن...چون انصافا پسر با لیاقتی هست.
امیر رضا هم یه پسر تپلی...درس خوان،دقیق..تکیه کلام معروفش این بود:سیستم خرابه!!
هنوز که هنوزه،میگه اخه سیستم خرابه!!دروس داخلیش عالی بود.و وردست دکتر غفاری بود...آخرش هم داخلی قبول شد.گرچه اگه سهمیه های زنان نبود مطمئنا تبریز قبول میشد..
از عروسیم به این ور،دیگه امیر رضا رو ندیدم!ولی فکر کنم امشب اگه سیستم خراب نباشه،عروسی دوست صمیمیش بیاد..در حال حاضر عزب اوغلی(املاش درست بود؟)گروه،امیر رضا مونده!
پریسا که الان بچه اش کم مونده بره مدرسه!!ساناز هم که امسال عروس شد!این امیر رضا هم بره خونه بخت،پرونده گروه ما بسته میشه!!
از همینجا به تمام برو بچه های وبلاگستان!عرض سلام و ادب میکنم.این آهو دیگه آهو بشو نیست که نیست....!!!