چشم قشنگ!!!!!

دوم دبیرستان بودم که عینکی شدم!جفت چشمام ،نیم ،میوپ شد.منم رفتم یه عینک با فریم طلایی کم رنگ کاملا گرد خریدم.شدم عین آقای کمپیون که اون وقتا سریالش پخش میشد...البته معمولا زنگهای تفریح عینکم به چشمم نبود و ووقتی داشتیم میرفتیم سر کلاس ،از چشم یکی از بچه های مدرسه پیداش میکردم!!

با پیشرفت تحصیلی،شماره چشم منم ترقی میکرد!!!نا اینکه دانشگاه قبول شدم و اعلام کردم که من عمرا این چشمان شهلا!رو پشت ویترین بذارم و برم دانشگاه ...خلاصه اولین  جفت لنز طبی عمرم رو خریدم و چشمانم رو گذاشتم در طبق اخلاص و د برو دانشگاه که رفتی...

جونم بگه واستون که در طی ۴ سال،۴ جفت لنز فرت شد!!نه که گم بشه یا پاره بشه با غیره..تا لنز رو روز اول میذاشتم تو چشمم،زرتی یه لکه میفتادیه گوشه اش! دکتر میگفت املاحش زیاده،از همون موقع فهمیدم که چشمم چقدر شوره!!!حالا همیشه دست من تو چشمم بود که این لنز رو طوری بچرخونم که لکه خیلی تو مرکز چشمم نباشه!!با این اوضاع من تو استخر،و حتی دریای مواج خزر هم با لنز شنا میکردم!!یه بار یه موج اومد و تا اومدم یه دستی به سر و صورتم بکشم دیدم به به....یه چشمم کمتر میبینه!!شانس آوردم که لنزه از گوشه پلکم آویزون بود

خلاصه اینطور بود که ما اخر سال رفتیم واسه سمیولوژی ،بیمارستان..اخر روز دوم بود که لیلا گفت،تو یه هفته با لنز بیایی بیمارستان ،اخر هفته باید چشمتو تخلیه کنن!!!دیدم راست میگه بابا،چشمام همش قرمزه ..اون موقع هم عمل لیزیک که اینطوری روتین نبود.فقط تو تهران انجام میشد و مخصوصا دکتر ه که واسه ۴ ،۵ ماه بعد وقت میداد...رفتم دست به دامن دکتر شناسی شدم که من میخوام لیزیک کنم.آقای دکتر هم که مثل همیشه گفت بهتره دانشجوی پزشکی اینکار رو نکنه،بعدا اگه خواستی کار ظریف کنی ،واست مشکل پیش میادا..حالا منم هی میگفتم بخدا من عمرا جراح بشم!!

حالا از طرف دیگه تو فامیل و آشناها همه میگفتن ،دستی دستی دختر یکی یکدونه تونو کور کنین راحت شین!!خلاصه من اعلام کردم که یا کور میشم یا بینا!و قرار شد همون هفته برم تهران ،و عمل کنم.

روز عمل فرا رسید و من تو کلینیک هی یه طبقه میرفتم بالا و منو میخوابوندنو زرت و زرت قطره میریختن تو چشمام .دیگه به طبقه اخر که رسیده بودم، دنیا واقعا تیره و تار شده بود.حالا همه اون دکترا عینکی بودن.از یکیشون پرسیدم که چرا خودتون عمل نمیکنین چشماتونو.گفت :اخه چشمای من شماره اش حدود نیمه و ارزش نداره!!جون عمه اش،راحت ۳.۵ بود ضخامت عینکش!!

خلاصه من رسیدم به اتاقی که بعد باید میرفتیم تو اتاق عمل.یه عده انسان کم بینا !دور تا دور اتاق نشسته بودیم و هاله ای از هم میدیدم.یه نرس اومد تو اتاق و دوتاکیسه مثل کلاه نایلونی داد دستم و گفت بکش رو سرت!!حالا هی میخوام بکنم تو سرم ،مگه میره!!با خودمم میگم آخه من یکیشو نمیتونم بکشم رو سرم از بس که کوچیکه!دومیشو چیکار کنم؟به ابن نتیجه رسیدم که دور از چشم نرس این کلاه ها رو فرت کنم که یهو اومد و نیگام کرد.

گفت:چرا نپوشیدی پس؟

گفتم:اخه کوچیکه بابا...

گفت:وا مگه شماره ت چنده؟

من:(من از کجا بدونم دور سرم چنده آخه!!)حالا جلوی اون همه آدمم نمیخوام ضایع بشم..

گفت:معطل نکن ،بپوش دیگه.

منم طی یک حرکت نمادین اومدم کیسه رو بکشم رو سرم که جر خورد!!پرستاره اومد و منو دید و گفت:چرا پاره اش کردی؟چرا مثل اینا نمیپوشی؟و اشاره کرد به پاهای بغل دستیم!!!

خدایا،اینا پاپوش بوده .ولی هرچی بهش گفتم شما گفتین اینو بکش رو سرت ،اصلا به کل زد زیرش!!!

(من در اینجا از اینکه باعث شرمندگی جامعه پزشکی شدم ،معذرت میخوام!!)

خلاصه  رفتم و ۳ سوت عمل کردم و شب در خیابونهای تهران مشغول جولان دادن بودم!!

حالا،همه میگفتن چند ساعت بعد عمل یه ابریزش و دردی میگیره چشمات بیا و ببین.منم هرچی منتطر شدم اصلا اتفاقی نیفتاد.طوری که زنگ زدم به دکتر شناسی و گفتم:اقای دکتر من چشمام نه درد داره نه آبریزش...چه خاکی بریزم تو سرم!!!دکتر گفت:به ،خوش به حالت.ناراحتی چرا!!!

خلاصه الان ۹ سالی از اون روزا میگذره و من حسابی مشعوفم از اینکه عمل کردم و به کل لایف استایلم عوض شد.و کلی همه رو تشویق  کردم که برن عمل کنن،باید از چشم پزشکها یه پورسانتی بگیرم.

نکته:الان،۳،۴ سالی میشه که چشمام کمی استیگمات پیدا کرده ولی اصلا مهم نیست و زندگی بدون عینک و لنز همچنان زیباست.فقط  گاهی موقع تلویزیون یا کارای ظریف عینک میزنم .گرچه فرزاد معتقده  گاهی موقع خیره شدن به یه جایی چپ و چول میشه چشمام!

 

جان سخت.

پسر یکی از همکارای مامانم ،زمان جنگ جهت در رفتن از سربازی تصمیم گرفته بود که به صورت قاچاق از مرز ترکیه فرار کنه.مامانش بعد ها می گفت:از چند ماه مونده به رفتنش ،یهو نصف شب پا میشد و فرش رو کنار میزد و میگرفت رو زمین سرد بدون هیچ رو اندازی میخوابیدو میگفت:باید تمرین کنم تا موقع فرار از کوه و کمر آمادگی مواجهه با شرایط سخت رو داشته باشم.

تازگیها خوندم که شارل ۱۲ ،پادشاه سوئد که در ۱۵ سالگی به پادشاهی رسید،شدیدا علاقه به تمرینهای سخت رزمی و نظامی داشته.و من جمله اینکه بسیاری شبها تو محوطه کاخ میخوابیده یا یه بار تو یکی از زمستونهای سخت سوئد ،حدود چند ماه تو یک اصطبل لای علوفه ها میخوابیده!!

و البته نتیجه اش این شده که بر خلاف سنت جنگهای اروپایی که تابستان و پاییز میجنگیدن و زمستون جنگیدن تعطیل میشده ،تو یک زمستون سخت با هر جون کندنی بوده با ارتشی معادل یک چهارم ارتش روسیه میتونه ،سپاه روس رو شکست بسیار سختی بده که در تاریخ  جنگهای روسیه به عنوان یک فاجعه از اون یاد میشه!

وقتی اون مطلب رو خوندم به این فکر افتادم که آیا بهزاد هم زندگینامه پطر یا شارل رو خونده بود اون زمان...؟؟بهزاد تو ترکیه جراح قلبه الان...

یه پلاکارد زده بودن نزدیک حافظیه ،که همایش معتادان گمنام.حالا احتمالا این ترجمه ای از یک اصطلاح خارجیه ولی وقتی با خودم فکر کردم که مثلا من چند تا معتاد نامدار میشناسم،زیاد یادم نیومد!!!

مثلا:حسن گلزار شیشه ای!ممد رادان حشیشی!شراره فراهانی اکس پرون!!اینا رو میشناسین آیا؟؟

این روزا مشغول دو تا کارم ،که گیر دادم زود هم به اخر برسونمشون!!البته مطمئنا درس خوندن نیست!!!

آرزوهای برباد رفته...

دانشجو که بودم فهمیدم عروسک گردانی رو خیلی دوست دارم.یه بار این حرفو به بابام گفتم.گفت :همون بهتر که دکتر شدی!والا اگه یکی ازم میپرسید دخترت چیکاره است؟باید میگفتم :دخترم تو تلویزیون کلاه قرمزیه!!

چقدر این برنامه فیتیله قشنگه..به جرات میتونم بگم شاد ترین برنامه تلویزیونه!یه جا خوندم که تو دهه هفتاد؛مسعود ده نمکی فرمایش کرده بودن که عامل و شروع ابتذال در سینمای ایران ،فیلم سینمایی شهر موشها بوده!!چون ریتمش شش و هشت بوده..خداییش این فیتیله هم ریتمش حسابی شش و هشته.ولی واقعا تیم نویسنده و شاعر و بازیگر قوی دارن.من بچه بودم هرگز فکر نمیکردم  مجید قنادیه روز این همه پیشرفت کنه!

خداییش خندوندن مردم خیلی سخته..اینکه بخوای بگریونی اصلا کاری نداره! بیایین من واستون یه روضه ای بخونم تا 24 ساعت زار زار گریه کنین!! ولی شاد کردن ملت سخته!خدا بیامرزه مرحوم نوذری رو...چقدر برنامه صبح جمعه با شما قشنگ و شاد بود..

این عروسکای تلویزیون بعضیاشون خیلی ماهن..یه کله گرد،یه جفت چشم سیاه یا قهوه ای درشت،یه چونه کوچیک.الهی ،بمیرم واسه موهاشون که چند تا لاخ بیشتر نیست!! گاهی اونم یه وری میکنن تو صورتشون. جیگرشو بخورم من!!

چند سال پیش داشتیم با بابا تی وی ،نگاه میکردیم. تبلیغ یه شکلات صبحانه فندقی بود.اخرش یه سنجاب میومد که یه دم حسابی بلند و پشمالو داشت...خلاصه این دمشو تکون میداد و قر میداد...

من:کاش ما هم دم داشتیم بابا!

بابا:خوب اون موقع چیکار میکردی؟

من:خوب مثلا ؛الان عوض اینکه با در این قندونه بازی کنم،هی دممو این ور و اونور میکردم...!

بابا:ولی کار شما خانوما سخت میشدا.باید دمتونو رنگ میکردین،فر میزدین،مش میکردین!!

من: وای ،اگه یه پسری میخواست آدمو اذیت کنه ،دممونو میکشید!!

بابا:ولی اگه یه دختری میخواست به یه پسری نخ بده ،با دمش ادا اطوار درمیاورد!!

من: اونوقت نامزدا ،هم دست همو میگرفتن ،هم دمشونو بهم گره میزدن!ولی اگه به یه تیر چراغ برق میرسیدن تا بیان ،دستشونو جدا کنن ،دمشون به چراغ گیر میکرد!!

بابا: مثلا اگه حال نداری پاشی درو ببندی ؛محکم با دمت میزنی درو میبندی!!

من: سر جلسه امتحان عوض اینکه هی موهاتو از مقتعه بیاری بیرون و خودکارو توش بپیچی یا دستتو ببری زیر مقنعه و گردنتو نوازش کنی ،مثل گربه که به یه جا خیره میشه ...دمتو آروم از این ور به اون ور تکون میدی!!

بابا: اگه حوصلت سر بره یه نخ به ته دمت میبندی و هی دور خودت میچرخی  تا دمتو بگیری...

حال کردم بابامو ...خیلی پایه میشه گاهی اوقات باهام.بابایی،بوس بوس!

مخلص شما،این پایینی!!

 

 

 

و اما سفرنامه...

سلام به همگی و با تشکر از تبریکاتتون

فرزاد میگه،من یه فیلم ۶۰ دقیقه ای رو ۹۰ دقیقه تعریف میکنم!!حالا سعی میکنم این سفرنامه رو تا اونجا که میشه خلاصه بگم!!مفهوم خلاصه احتمالا در آخر پست مشخص میشه!!!

ما در التزام یک هیئت سوپر بلند پایه رفتیم بیروت!من در نقش جقله گروه بودم!

اولین چیزی که در بدو ورود شدیدا جلب توجه میکرد،پسرهای خوشگل و دخترها و زنهای خوش اندام بود!!اقا،خوشگل میگما،ماشالله یک چشم و ابرویی داشتن،تیپ چهره مردها بیشتر شبیه مردای خوشگل ترک بود.ولی حقیقتش من صورت خانوما رو زیاد ندیدم!یعنی از فرط این اندامهای جنیفر لوپزی ،دیگه وقت نمیرسید که سرتو بلند کنی و چهره اونا رو ببینی!در کل ،زنان بیروت خلاصه میشدن در :س،ب،م!

یعنی سینه،باسن و موهای بلند و قشنگ!لامصبا یک لباسهای تنگ و چسبی میپوشیدن که کلا ما همینطوری از موهبات الهی بهره مند میشدیم!شدیدا هم کفشای ۱۵ ،۲۰ سانت پاشنه سوزنی می پوشیدن و موقع راه رفتن مثل کره زمین که هم به دور خود میچرخه و هم به دور خورشید،حرکت وضعی و چرخشی داشتن!!البته حتی محجبه ها هم از این تیپ لباس پوشیدن استثناء نداشتن..این کفشا رو حتی تو کوهستان،داخل غار هم میپوشیدن

بیروت یه شهر با پستی و بلندیهای فراوان و پر ترافیک،با کوههای سبز مثل همین شمال خودمونه.ترافیک خیلی سنگینه.کلی پل داره.تو جنگ ۳۳ روزه ،اسراییل اکثر پلهای بیروت را زده بود.ولی الان تقریبا همشون بازسازی شدن.همشون گفتن که ایران ۶ تا از پلها را بازسازی کرده.

کلا حرف سیاسی خیلی میزدن.من مردم از بس نظرمو راجع به آقای احمدی نژاد پرسیدن!!راستی یه راننده گفت:این یوسف و زلیخا خیلی سریال قشنگیه و یه سریال اقای فخیم زاده که ناتاشا توش هس خیلی باحاله!

اینجا پر از مسجد و کلیسا است.کلا تلفیق ادیان خیلی به چشم میخوره.یعنی هر چند ساعت یکبار صدای اذان ،کنارش ناقوس کلیسا طنین انداز میشه.چه مسجدایی..چه حالی میداد نماز خوندن توشون.دوتا کلیسا هم رفتیم موقع دعاشون.

رفتیم منطقه جیتا.یه جا بالای کوههای مشرف به بیروت.دو تا غار.یکی جیتا علیا ،جیتا سفلی..جیتا علیا یه غار بود با سقف بسیار بلند ،پر از استالاگمیتهای عجیب و غریب حتی به شکل آدم.خیلی یلی جای قشنگ و با عظمتی بود.حتی ارتفاع سقف تا کف غار تا ۷۰ ،۸۰ متر هم بود بعضی جاها.نور پردازیهای عجیب غریب و اون راهی که جهت عبور ساخته بودن یه حس لذت امیخته به ترس میداد به آدم.

بیرون از غار،فروشگاه صنایع دستی و یه سالن نمایش نور و صدا بود.ساعتی که ما بودیم ،به عربی پخش میشد.رفتم به پسره گفتم که میخواییم ببینیم ،گفت عربیه ها.گفتم:no problem!رفتیم تو سالن و فقط واسه ما دو نفر فیلم تاریخچه غار رو پخش کرد.پسره گفت:can you understand arabic?گفتم:absoulutly!

بعد با یه قطار مثل قطارهای شهر بازی اومدیم تا در غار سفلی.غار آبی فشنگی که خیلی از علی صدر خودمون کوچکتر بود.با قایق چرخی زدیم و برگشتیم.فقط حیف که عکاسی و فیلمبرداری ممنوع بود!

رفتیمsahira.یه جایی که از لب ساحل سوار تله کابین میشدیم و تا ارتفاعات خیلی بالا که کلی از رو شهر و تو کوه میگذشت رسیدیم اون بالای کوه.که مکان مذهبی و با یک چشم انداز فوق العاده به بیروت و خلیج بود.تندیس حضرت مریم اون بالا بود.با یک کلیسا و یک کنیسه .و عجبا که این زنها با اون تریپ جنیفر لوپزی همچنان بالای کوه مشغول توبه و استغفار بودن.

یه روز رفتیم بعلبک.نزدیک مرز سوریه.یه شهر اکثرا شیعه نشین .ولی یک منطقه باستانی خیلی قشنگ مربوط به ۴۰۰،یا ۵۰۰ سال قبل از میلاد مسیح بود.خیلی وسیع.ولی من کلا اعصابم خراب میشه از اینکه  اینجور جاها رو با تخت جمشید مقایسه میکنن.بابا،این جدا ،اون جدا...

رفتیم دمشق.بعد از چند ساعت برگشتیم.راستی تو راه دمشق ،کلی مزارع کاکتوس دیدیم.از این کاکتوس بزرگا.تازه میوه هم داشتن!!نمردیمو کاکتوس هم خوردیممزه اش مثل هندوانه ای بود که چند روزه تو یخچال مونده!!

تو راه برگشت هم چون ویزای دکتر...و دکتر... و خانومهاشون فقط واسه یکبار ورود به بیروت بود،تو مرز ۴ ساعت معطل شدیم.نمیتونم بگم دکتر....چه آتش زیر خاکستری بودو همه داشتن سکته میکردن که الانه که......و در یه همچین وقتی وجود یک عدد خاله آذر ،کافی بود تا اون فضا رو تبدیل به خنده کنه!!یعنی انقدر خندیدم که همه همینطوری داشتن ریسه میرفتن!!

من باید اعتراف کنم که فکر میکردم فلافل یعنی سمبوسه با فلفل فراوان!!اقا یکی از دوستان لبنانی بردمون یه جایی که فلافلش معروف بود!من به عمرم اینهمه نخود یه جا ندیده و نخورده بودم

حالا فلافل رو با نخود پخته پوست گرفته که ارد میکنن و سرخش میکنن و مثل کتلت میشه و داخل ساندویچ اوردن.ولی انواع و اقسام حمص که اونا هم نخود بود رو میز به عنوان پیش غذا چیدن!نچفسکو خورانی بود....

رفتیم byblos.یک ساعتیه بیروت .یه شهر خیلی قشنگ که مربوط به دوران فنیقیها بود.یعنی انسانهایی همرده مادها.خیلی خیلی قدیمی.قلعه قشنگ،خیابونای سنگفرش. لب دریای مدیترانه..کافه های خیابونی...خلاصه قشنگ.

سور و سیدا جنوب لبنان.نزدیک مرز فلسطین...

بهتون بگم،از down town.جایی که زمان جنگهای داخلی داغون شده بود و بعد توسط رفیق حریری بازسازی شده بود.الهام گرفته از خیابونای قدیمی پاریس یا بوداپست.(من نرفتنما ،اونایی که رفتن داشتن میگفتن!)مغازه های لوکس،کافه های خیابونی،خیابونای سنگفرش ،کلیساها و مساجد قشنگ ،پارلمان لبنان..

یه شب کلی پیاده ساحل منطقه اعیان نشینش رو راه رفتیم.فانوس دریایی،صخره های معروف rowsheh rocks،که نمیدونم چرا بهش میگین صخره مرگ!اپارتمانهای چند میلیون دلاری اعراب سعودی..نوای اهنگای عربی که از تو هر ماشینی به گوش میرسید..کلا اختلاف طبقاتی زیاد بود.ماشینها هم دو دسته بودن.یا بنز بودن یا ژیان!!البته نه در این حد ولی اکثر ماشینها بنز ،بی ام دبلیو ،انواع جیپ ...بودن.در غیر اینصورت گاهی ماشینای عهد عتیق هم بود!

آثار جنگ رو مخصوصا تو مناطق شیعه نشن میشد دید.به خاطر بازیهای المپیک  فرانکوفون شهر پر بود از پلیس.البته پلیس که فرم پلیس پوشیده باشه من که ندیدم.حتی پلیسای راهنمایی رانندگی لباس ارتشی داشتن.تانک و نفر بر هم کم ندیدم!!خیلی حرف زدم...

*در حاشیه ،این خاله آذر حتی دکتر...را هم براه اورد!بهم میگفت:دختر ،اینقدرشیطونی نکن!!

روز آخر همه خانومها اعلام کردن که واسه پسرای ما هم یه دختر ترک پیدا کن!!

کلی هم عجیب بود واسشون که یه دختر جوون تو یک هفته پاشو تو هیچ فروشگاهی نذاشت!

یه راننده عرب کلی مارو چرخوند و حال داد.اینا همشون دو یا سه زبانه بودن.منم کلی عربی که ۱۰ سال خوندیمو بکار گرفتم.خداییش حس خوبی بود.نحن نذهبون الی دمشقِ.نحن نموتون من الجوع!!

این راننده عرب،عادل ،یه جا تنها گیرم آورد و پرسید چند سالته؟گفتم بهم میادچند باشه؟طبق معمول این یکی دو سال اخیر ،۳ ،۴ سالی کوچکتر تخمین زد!بعد گفت:خوب چرا بچه نمیاری!!!

این سوالو یه بار یه دندانپزشک المانی هم ازم پرسید!!بابا ،اینا خیلی فضولن...صد رحمت به خاله خانباجیای خودمون

راستی اینم یه صندوق صدقات کمیته امداد،از چندین صندوق موجود در سوریه...و مرز لبنان!!

سید حسن یا نانسی عجرم؟مساله این است!!

واسه بدنیا اومدن من ،مامان بزرگم نذر کرده بوده که سال اول تولدم ۵ روز آخر ماه صفر رو روضه بگیره و روز آخرم سفره باشه.من نمیدونم چطور شد که این نذر تاریخ اعتبارش تا این لحظه باقیست!!!

یعنی دیگه از زمانی که دخترخاله ام رفت انگلیس . امر خطیر دختر خانواده شامل من شد!یادم میاد هر سال این روضه برگزار میشد و کم کم اون سفره صمیمی تو اتاق نشیمن تبدیل به سفره ابوالفضل تو پذیرایی طبقه بالا شد!!جالبه که این خانومایی که روز آخر تشریف میاوردن ،۷۰ درصدشون روزهای قبل نمی امدن.

اون موقع ها ،هم که مثل الان سفره رو میز ناهارخوری به صورت سلف سرویس سرو نمیشد!!رو زمین از این سر تااااااا اون سر یه سفره مینداختیم.هر سال هم خاله و مامان من شگردهای جددیدشون رو تو آشپزی و چیدمان سفره پیاده میکردن و د بیا!!اینجوریم نبود که از تشریفات مجالس مهماندار بگیم بیاد!!مجسم کنین،میخوایین آش رو بذارین تو سفره!از بین چادر چاقچوق خانومها در حالی که باید مواظب میبودی پا یا چه میدونم دمبشون! رو له نکنی،طی یک حرکت  اکروباتیک ،یه پاتو مثل ژیمناستا ،با حداکثر زاویه میذاشتی تو سفره،و روی نوک این یکی پات ،که کنار سفره است!مثل بالرین ها می ایستادی!!!تازه با این اوضاع،با ارامش و متانت تمام ظرف آش رو وسط سفره میذاشتی!!!

وحشتناکترین لحظات ،اون موقع بود که یک سینی بزرگ ،مثلا حاوی ۳۰ تا استکان چای،یا شله زرد رو دستت گرفتی و میری دور تا دور بگیری واسه مهمونا.یعنی دو تا دستت با زاویه ۱۴۰ درجه دو طرف سینیه !و در همون حال باید خودتو جا کنی بین این دو تا خانوما ،به طرزی که سینی جلوشون بیاد و تازه با زاویه ۹۰ درجه!!خم بشی،اون سنگینه سینی رو هم حساب کنین،هر لحظه احتمال داره با سرعت ۱۰۰ متر بر ثانیه با کله شیرجه بری تو سفره!!و حالا این خانومه داره با بغل دستیش راجع به اینکه پسرش فوق تخصص قبول شده یا دومادش ،دخترشو ماه عسل برده جزایر قناری حرف میزنه!اون خانوم بغلشم ،میبینه شما رو ها!ولی ادب حکم میکنه که تا اخر جزایر قناری صبر کنه و بعد با متانت اشاره میکنه که بفرمایید!!این خانومه سرشو برمیگردونه میگه:ای وای گیزیم یورولدون ها!!!منم با لبخند:خیر،خواهیش الیرم!!و تازه یه نگاه به سینی میندازه ،مکث میکنه میگه ،دخترم من دیابت دارم ،از این شله زردا نخورم!!

ولی این دوستای مامان بزرگم که همه با هم دوره داشتن ،اکثرا خیلی مایه دار بودن!یه خانومی بود با اینکه مسن بود ولی خیلی خوشگل بود.چشماش مثل منجوق آبی رنگ بود و موهاشم گوگوشی میزد و مشکی رنگ میکرد و چاق و سفید هم بود.هر دفعه تو این مهمونیا ،یه پوست سمور،یا دم روباهی چیز ی رو شونه اش مینداخت.یک انگشترایی هم داشت....فکر کنم تو هر دستش اندازه قیمت یه اپارتمان نگین انگشتری داشت.همیشه به اون که میرسیدم،دلم میخواست مثل رابین هود خم شم و انگشتای پرنس جان رو ببوسم و نگینا رو با دندونام بکنم!! 

خلاصه ۶ سال پیش بعد از تموم شدن سفره ،گفتم :مامان بزرگ ،پدرمون دراومد. مامان بزرگم گفت:پدر سوخته ،نذر تو ئه ها!!!گفتم مامان من دانشجواما،اون نذر یک سال بوده.گفت:نه اصلا بد به دلم میاد اگه ادامه ندم!!!هر چی گفتم حالا من با خدا حلش میکنم یه طوری...اصلا!

البته خوشبختانه الان ،این نذر انتقال یافته به مامانم و فقط ۲ روز شده و سفره هم فرت شده!!!

از سال اول هم هر سال واسم تولد گرفتن.نمیدونم بچه که بودم ،شایدم تا همین هفت ،هشت سال پیش خیلی ذوق میکردم.ولی الان اصلا این حسو ندارم.فقط معمولا یه کیک میگیرم تا یه عکسی داشته باشم .وقتی ازدواج کردم ،مامان به فرزاد به شوخی اون اوایل گفت:اقای دکتر!این دختر من یکی یدونه است!!!من تا اینجا هر سال واسش تولد گرفتم و سفره انداختیم!!از این به بعد با شماست!!!

فقط دلم میخواست قیافه فرزاد رو اون لحظه میدیدین...چقدرم که با گروه خونیه شوهر جان من این چیزا جور درمیاد!!!البته خود منم،نه سالگرد آشنایی،نامزدی،عقد،ازدواج،والنتین ،سال نو و اینها یادم نمی مونه و اصلا مهم نیست!!ولی این تولدمو دوست دارم.

همه این قصه های خوب برای بچه های خوب رو نوشتم که بگم،۱۱ مهر تولدمه!!

ولی اینجا نیستم!فردا داریم میریم لبنان.کنگره پیوند اعضا است .واگه فکر میکنین ،مقاله ندارم سخت در اشتباهین!۳ تا مقاله پاپ مد دارم!البته شوهر جان ،۱۳ تا دارن!!!یعنی به صورت تولیدی مقاله های بخش پیوند رو مینویسه،امارش و کوفتشو همه چیزم با خودشه.ولی خود من پارسال ترتیبم داده شد تا این دیتا ها  روجمع و جور کنم.اصلا فکر نکین که اسمم چپو لانده شده!!!

ما رفتیم بیروت،اگه برگشتم واسه همتون نفری یه چفیه میارم!!!!

دمپایی تق تقی یادتونه؟؟

*تو تبریز سر میز شام مامان بهم گفت:بیچاره بخور!بخور تا یه کم اون لپات دربیاد،آدم آبروش میره تو درو همسایه!!!ومن تازه اون موقع فهمیدم که میزان آبروی خانواده با برجستگی گونه های دختر خانواده ارتباط کاملا مستقیمی داره!!

* تبریز ،مهمون داشتیم و مهمونمون راجع به اینکه یکی از خواستگارای قبلی من که اون زمان فرتش کرده بودم!با کی ازدواج کرده...میگن پدر دختره ۲ تا عروسی تو تهران و تبریز گرفته و ارکستر ساسی مانکن!!از تهران اومده بوده ،ارایشگر از تهران و ...چه بریز و بپاشی!!و اپارتمان ولیعصر و یه هیوندای آزرا هم به داماد دادنو...

بعد از رفتن مهمون،مامان گفت:ولی پسره چه شانسی آورد تو اون زمان زنش نشدی!!!

*از بچگی میمردم واسه فیلم بربادرفته..واسه اون لباسای پف که ۶ تا دامن زیرش بود!!واسه اسکارلت با اون دور کمر چه میدونم ۴۵ سانتیش!!واسه رت باتلر و اون ابروی بالا رفته اش واون صحنه ای که یهو از پشت مبل بلند میشه،یه سوت میزنه و میگه:جنگ شروع شده؟؟؟و هیچ وقتم نفهمیدم آخه اسکارلت خنگول واسه چی چیه اون اشلی زردنبو میمیرد!!اون صحنه ای که اسکارلت چشماشو میبنده تا رت ببوستش،رت میگه چشماتو باز کن!!!!میگن اون صحنه مجسمه و تندیس داره..

*منم یه جفت دمپایی تق تقی داشتم!(شرط میبندم هر کدوم از شما دخترا یه جفت داشتین!!)مال من زرشکی بود و ته پاشنه اش فلزی بود که موقع راه رفتن تق تق میکرد!!احالا هی از پله های خونه میرفتم بالا ،بعد با اسلو موشن!!از پله ها میومدم پایین ،حس میکردم منم شدم اسکارلت یعنی!!!

*کلا ما دخترا از همون ۲،۳ سالگی که عروس میبینیم و متوجه مفهوم عروس میشیم،آرزو میکنیم ما هم اون لباس سفید رو بپوشیم...حالا هی مدل لباس هم میدیم!اکثرا دوست داریم یه لباس با دامن پف و دنباله بلند مثل این پرنسسا..با یه تور بلند که روی صورت مثل ماهمون بیاد داشته باشیم!!!

حالا معمولا هر پسری که سر راهمون قرار بگیره ،حتی اگه بدونیم زنش نمیشیم!اون تجسم عروس بودنمونو میذاریم کنار تصویر آقا!!!

ولی من نشنیدم که یه پسری بگه که من آرزو دارم لباس دامادی بپوشم!یا بگه دوست دارم مدل کت شلوارم اینطوری باشه!!یا فلان ارایشگاه برم!!

خلاصه،لطفا دخترخانومای عزیز ،موقع خوندن این پست کولی بازی درنیارین،افه فمینیستی هم نیایین!سرچ کردم ،همه جای دنیا دخترا اینطورین!اصلا هم بد نیست.خیلی حس لطیف و زیباییه.

جونم بگه :طبق نظریه من:دخترا معمولا اگه با پسری دوست بشن ،خصوصا تو سنین ۲۲و۲۳ این حدودا..میخوان تکلیف ارتباطشون معلوم باشه.ولی پسرا...بستگی داره!

یعنی به قول پسرخاله مامانم ،پسر ۲۰ ساله رو زن بدی هر روز زن میگیره!!معمولا این دختر خانوم خوش شانس!!دختر همسایه،دختر خاله،همکلاس دانشکده یا حداکثر یه ترم پایین تره!!و این آقا پسر فکر میکنه دیگه خود خودشه...یعنی اگه اینو نگیره دیگه تو روی هیچ دختری نگاه نمیکنه!!!که معمولا اگه شانس بیاره و بتونه از این مرحله در بره،یهو تازه عقلش میاد سرجاش!و میره تا ۷یا ۸ سال دیگه که زن بگیره!!و همیشه هم این جمله رو شنیدم که میگن:چه خوب شد اون موقع زن نگرفتما..بچه بودم،حالیم نبود هیچی!!

یه بار به یه پسری که تو همون ۲۰ ساگی عشقولانه شده بود و میخواست ازدواج کنه،گفتم هنوز خیلی زوده واست..هم خودت سختی میکشی هم اون دختر.و گفتم صبر کن ،انقدر تو زندگیت  با پیشرفت تحصیلی و شغلیت ،دخترای یکی از یکی بهتر میبینی که به این روزت میخندی...بعد ۷ سال بهم گفت اون حرفت خیلی تاثیر داشت.تو این همه سال هر دختری اومد تو زندگیم،یکی از یکی بهتر بوده..

خلاصه:مجددا طبق نظر و تجربیات و تحقیقات من!!دخترا معمولا امادگی ازدواج دارن،یعنی اگه طرف واسشون اکازیون باشه ،عمرا بگن ما فعلا قصد ازدواج نداریم و میخواییم درس بخونیم!!

ولی...ولی پسرا.این پسرا در یک مقطع خاص به این نتیجه میرسن که میخوان زن بگیرن!حالا بستگی به شانس داره که کی جلوی چشمشمون باشه!میبینی پسره با یه دختر ۴ سال دوست بوده ،خیلی هم دوسش داشته ها ولی چون کلا قصد ازدواج نداشته ،با اون دختره ازدواج نمیکنه.همین پسره ،میبینی یه دختری رو یه بار یا دو بار میبینه،اعلام میکنه که میخوادش.چرا؟چون تو اون مقطع خاصه!!

خلاصه،اگه دوست پسرتون میگه ،من خیلی دوست دارم ولی حرفی از ازدواج نمیزنه،حرص نخورین.بخدا دست خودش نیست!اگه حرف خاله رو قبول ندارین،پس هیچی!هی گیر بدین بهش که پس کی میای خواستگاریم!!اگه یهو فرت نشدین!!از ما گفتن.

البته این قوانین استثنائاتی هم داره حتما.لطفا بدون غرض بخونید و حرص الکی نخورین .افه هم نیایین. ازاین راههایی که شما دارین الان میرینا...خاله آذر چند ساله که برگشته!

بسیار سفر باید.......تا پخته شود کوفته!!!!

عادت ندارم کتابهایی رو که خوندم رو از نو بخونم،ولی ۲ کتابو تو بچگیم چند بار خوندم.یکی کتاب "آنجا که خانه ام نیست"نوشته رضا رهگذر(همون قصه گوی قصه ظهر جمعه رادیو)و یه کتاب دیگه که اسمش"راهپیمایی گروه پنج تایی"بود.که ماجرای ۵ تا بچه بود که واسه تعطیلات میرن راهپیمایی و گردش خارج از شهر.و یه اتفاقاتی میفته واسشون که حتی منجر به پیدا کردن یه گنج میشه!!!

یادمه یه بار همون بچگی به مامانم گفتم:مامان منم میتونم با دوستام برم راهپیمایی خارج از شهر؟مامان گفت:مثلا با کی؟گفتم:مثلا با علی،ارش،ساراو الناز!!(اونا روحشونم خبر نداشتا!!)مامان با خونسردی پرسید:باشه،حالا کجا برین ؟گفتم :مثلا پیاده راه میفتیم میریم میانه،یا زنجان!!!دیگه قیافه مامانم یادم نیست!!!

از بچگی عشق سفر بودم.البته احتمالا چون مامان بابام اینطوری بودن!!مخصوصا میمردم واسه سفر زمینی.میمردم واسه جاده.همیشه وقتی نقشه رو میذاشتم جلوم با انگشت تمام مسیرهایی رو که با ماشین رفته بودم رو میکشیدم.و از اون موقع به این نتیجه میرسیدم که فقط این سیستان بلوچستان رو احتمالا هیچ وقت نشه زمینی برم!!مطمئنم که اگه پسر بودم ،هر وقت عشقم میکشید ماشینو برمیداشتم میزدم به جاده....

عشق رانندگی تو جاده هستم.یه زمانی میگفتم یه موتور میخرم.راه میفتم تبریز،ماکو،بازرگان،ترکیه بعد دور اروپا..!!چند بار این حرفو حتی دوران اینترنی زدم.این همگروهیم حاج مهدی میگفت:اخه دختر تنها کجا میخوای بری،اقلا منو امیر رو هم ترک موتورت سوار کن.و منم خیلی جدی میگفتم:تنها میخوم برم!!

بابام کلا خیلی خوشش نمیاد تو جاده غیر خودش کسی ماشین برونه.حالا به من میداد،ولی به نظرم انقدر دستاشو به داشیورد فشار میدادکه گاهی حس میکردم جای انگشتاش میمونه رو داشبورد!!

ولی وقتی ازدواج کردم به یکی از بزرگترین آرزوهام رسیدم.فرزاد مثل همیشه بهم پرو بال و رو داد!!از همون اول تو جاده ماشینو میداد دستمو خودشم میگرفت میخوابید!وای انقدر حال میکردم..

دیگه اواخر ،اوایل راه خودش میروند،بعد دم غروب ،شب ها یا تو بارون ماشینو میداد بهم میگفت:دستتو میبوسه!!منم که خدایا...انگار تو مسابقات فرمول ۱ شرکت کرده باشم،اعتماد به نفسم میشد در حد شوماخر!!

یکی از ارزوهامم اینه که سوار تریلی بشم و یه سفر کوتاه با این تریلی خارجی خوشگلا برم.موقع طرحم چون منطقه مرزی بود، همیشه کلی تریلی تو گمرک و لب مرز بود .یه بار به فرزاد گفتم کاش میشد سوار یکی از اینا بشیم.گفت:منکه با این سبیل کلفتا جایی نمیرم،خودت میخوای برو!!!و از اون موقع من تندیس سبیل طلایی رو بهش اهدا کردم!!

خلاصه فکر کنم راهپیمایی گروه ۵ تایی یا اون سفر دور اروپای من با موتور ،خیلی با واقعیت فاصله داره.ولی من میرم،تا اخرین روز عمرم،تا اون لحظه که پا داشته باشم،نداشتمم با ویلچیر میرم!میرم و میبینم..

هروقت جوگیر میشم،اینطوری شعار میدم،مامان میگه:انشالله.بعد میگه نیست که اصلا نمیری!!

ولی هروقت اینارو جلوی فرزاد میگم،یهو میگه اخه من از کجا اینهمه پول بیارم الناز که تو گرد جهان بچرخی!!!

مخلص شما

یکی از نتیجه های مارکوپولو!!

 

 

خبر!خبر!یه نفر مامان شده...!!!

لیلا ،از دوستای دوران دانشگاهمه.هر یکی دو ماه یه بار با هم حرف میزنیم،گاهی اس ام اس یا افلاین هم میذاریم.دیشب اس ام اس داد:

ـ خبر،خبر!یکی از بچه های کلاس مامان شده.یه پسر به دنیا آورده!

ـ جدی؟؟منیر یا الناز؟کدوم یکیشون فارغ شده،لیلا؟؟

ـ هیچکدوم.خودم!لیلا!!!

بلافاصله زنگ زدم و دیدم بعععععععععععععله!!خانوم دیروز مامان شده!بهش گفتم،دختر چرا بهم نگفته بودی؟گفت:اخه،خیلی وقته صحبت نکرده بودیم.از عروسی سارا به بعد دیگه حرف نزده بودیم!حالا عروسی سارا ۲۱ تیر ماه بوده!!گفتم:برو بابا،مگه موش زاییدی که ۲ ماه حامله باشی!!بهش گفتم یکی طلبت.تازگیها هم خانوم یکی از همکارای فرزاد تا ۵ ماهگیش ،حاملگیشو قایم میکرد.اخه ،من نمیدونم این چه افه ایه!!اون خارجیا ،یه بلوزای حاملگی میپوشن که فقط تا روی نافشون میاد و با ذوق و افتخار به اون شکم برجسته شون راه میرن!اون وقت اینا تو ۳۳ سالگی ،کلاس میذارن!!

طبق معمول من یاد چی؟یاد چی؟آفرین،....یاد یه خاطره افتادم...

نزدیکیهای امتحان علوم پایه بود که یکی از دخترای خیلی آروم و ساکت کلاسمون ازدواج کرد.بین دخترا و بخصوص دخترای پزشکی خصوصا دانشگاه آزاد، اینکه تو ۲۰و۲۱ سالگی شوهر کنن خیلی زود بود.ولی وقتی دیدیم "م"با پسرخاله اش که گویا عقدشون تو کهکشونها بسته شده بود،ازدواج کرده،دیگه ساکت شدیم!!

چند ماه بعد از عقدش بود که "م"صورتش کم کم تپل مپل شد و باسنش بزرگتر شد و ما هم اونو به

حساب دوران ندید بدیدی بعد از عقد میذاشتیم.(ای بچه،نیشتو ببند !!)

وارد دوران فیزیوپاتولوژی شدیم.یه روز امتحان نفرولوژی(کلیه)داشتیم.ظهر رفتیم ،همگی امتحانو دادیم."م"هم سر جلسه بود. و ساعت ۷ بعد از ظهر بود که فهیمه زنگ زد به من و گفت:

ـ "م"یکی دو ساعت پیش زایید!!!

ـ زایید؟؟چی زایید؟؟

ـ گربه زایید!!بچه زایید دیگه...

ـ وا....مگه اون حامله بود!!

آنقدر فکم افتاده بود که بدو رفتم به مامانم که در حال شستن ظرف بود ،گفتم:مامان،یکی از دخترای کلاسمون زایید!!مامان همچین دستای تو دستکشش رو به  هم کوبید که کلی کف ریخت رو لباسش!و گفت:خاک بر سرم!!من تازه در اون لحظه بود که متوجه عمق سوءتفاهم شدم و گفتم :شوهر داشت مامان!!!

چند روز بعد،رامین ،نماینده کلاسمون رفت جلو و گفت که میخواییم پول جمع کنیم و برای خانوم"م"کادو بخریم.پسرا پرسیدن:چرا؟

رامین:آخه خانوم "م"فارغ شدن!!

افشین(داش مشدیه کلاس!):فارغ شدن؟از چی؟؟

رامین در حالیکه چشماشو گرد کرده بود:فارغ شده ،افشین،فارغ!!!

افشین :آخه اون کی فارغ التحصیل شد که ما نشدیم!!!

امیر:بابا،یعنی دوغوپدی!!!(به ترکی یعنی زاییده)

افشین:وااااااا.......اون مگه شوهر داشت؟؟!!!

خلاصه اگه بدونین بچه دارشدن "م"در حد فجایع روزنامه های زرد جنجالی بود!!!

بعدها از"م"پرسیدم چطوری و چرا قایم کردی؟گفت:هی روپوش گشاد میپوشیدم و یه کلاسور هم میگرفتم جلوی شکمم!آخه خیلی ضایع بود که دو تا دانشجوی پزشکی همون شب اول ازدواج همچین گند عظیم سند داری بزنن!!

*میدونستم که عنوان این مطلب شما رو به انحراف کشونده.نه خیر،من هر وقت مامان شدم این بلاگفا رو آذین بندی میکنم!!!فعلا نی نی یوخدی!

*ریحان میگه:پیاز داغ مطالبتو زیاد میکنی؟توضیح بدم که من نویسنده و روایتگر کاملا متعهدی هستم!این روایات کاملا مستنده!!اگه مهدی ،همگروهیم،اینجا بود حرفمو تایید میکرد.مهدی؟الو ،حاج مهدی،کجایی؟!