دوم دبیرستان بودم که عینکی شدم!جفت چشمام ،نیم ،میوپ شد.منم رفتم یه عینک با فریم طلایی کم رنگ کاملا گرد خریدم.شدم عین آقای کمپیون که اون وقتا سریالش پخش میشد...البته معمولا زنگهای تفریح عینکم به چشمم نبود و ووقتی داشتیم میرفتیم سر کلاس ،از چشم یکی از بچه های مدرسه پیداش میکردم!!

با پیشرفت تحصیلی،شماره چشم منم ترقی میکرد!!!نا اینکه دانشگاه قبول شدم و اعلام کردم که من عمرا این چشمان شهلا!رو پشت ویترین بذارم و برم دانشگاه ...خلاصه اولین  جفت لنز طبی عمرم رو خریدم و چشمانم رو گذاشتم در طبق اخلاص و د برو دانشگاه که رفتی...

جونم بگه واستون که در طی ۴ سال،۴ جفت لنز فرت شد!!نه که گم بشه یا پاره بشه با غیره..تا لنز رو روز اول میذاشتم تو چشمم،زرتی یه لکه میفتادیه گوشه اش! دکتر میگفت املاحش زیاده،از همون موقع فهمیدم که چشمم چقدر شوره!!!حالا همیشه دست من تو چشمم بود که این لنز رو طوری بچرخونم که لکه خیلی تو مرکز چشمم نباشه!!با این اوضاع من تو استخر،و حتی دریای مواج خزر هم با لنز شنا میکردم!!یه بار یه موج اومد و تا اومدم یه دستی به سر و صورتم بکشم دیدم به به....یه چشمم کمتر میبینه!!شانس آوردم که لنزه از گوشه پلکم آویزون بود

خلاصه اینطور بود که ما اخر سال رفتیم واسه سمیولوژی ،بیمارستان..اخر روز دوم بود که لیلا گفت،تو یه هفته با لنز بیایی بیمارستان ،اخر هفته باید چشمتو تخلیه کنن!!!دیدم راست میگه بابا،چشمام همش قرمزه ..اون موقع هم عمل لیزیک که اینطوری روتین نبود.فقط تو تهران انجام میشد و مخصوصا دکتر ه که واسه ۴ ،۵ ماه بعد وقت میداد...رفتم دست به دامن دکتر شناسی شدم که من میخوام لیزیک کنم.آقای دکتر هم که مثل همیشه گفت بهتره دانشجوی پزشکی اینکار رو نکنه،بعدا اگه خواستی کار ظریف کنی ،واست مشکل پیش میادا..حالا منم هی میگفتم بخدا من عمرا جراح بشم!!

حالا از طرف دیگه تو فامیل و آشناها همه میگفتن ،دستی دستی دختر یکی یکدونه تونو کور کنین راحت شین!!خلاصه من اعلام کردم که یا کور میشم یا بینا!و قرار شد همون هفته برم تهران ،و عمل کنم.

روز عمل فرا رسید و من تو کلینیک هی یه طبقه میرفتم بالا و منو میخوابوندنو زرت و زرت قطره میریختن تو چشمام .دیگه به طبقه اخر که رسیده بودم، دنیا واقعا تیره و تار شده بود.حالا همه اون دکترا عینکی بودن.از یکیشون پرسیدم که چرا خودتون عمل نمیکنین چشماتونو.گفت :اخه چشمای من شماره اش حدود نیمه و ارزش نداره!!جون عمه اش،راحت ۳.۵ بود ضخامت عینکش!!

خلاصه من رسیدم به اتاقی که بعد باید میرفتیم تو اتاق عمل.یه عده انسان کم بینا !دور تا دور اتاق نشسته بودیم و هاله ای از هم میدیدم.یه نرس اومد تو اتاق و دوتاکیسه مثل کلاه نایلونی داد دستم و گفت بکش رو سرت!!حالا هی میخوام بکنم تو سرم ،مگه میره!!با خودمم میگم آخه من یکیشو نمیتونم بکشم رو سرم از بس که کوچیکه!دومیشو چیکار کنم؟به ابن نتیجه رسیدم که دور از چشم نرس این کلاه ها رو فرت کنم که یهو اومد و نیگام کرد.

گفت:چرا نپوشیدی پس؟

گفتم:اخه کوچیکه بابا...

گفت:وا مگه شماره ت چنده؟

من:(من از کجا بدونم دور سرم چنده آخه!!)حالا جلوی اون همه آدمم نمیخوام ضایع بشم..

گفت:معطل نکن ،بپوش دیگه.

منم طی یک حرکت نمادین اومدم کیسه رو بکشم رو سرم که جر خورد!!پرستاره اومد و منو دید و گفت:چرا پاره اش کردی؟چرا مثل اینا نمیپوشی؟و اشاره کرد به پاهای بغل دستیم!!!

خدایا،اینا پاپوش بوده .ولی هرچی بهش گفتم شما گفتین اینو بکش رو سرت ،اصلا به کل زد زیرش!!!

(من در اینجا از اینکه باعث شرمندگی جامعه پزشکی شدم ،معذرت میخوام!!)

خلاصه  رفتم و ۳ سوت عمل کردم و شب در خیابونهای تهران مشغول جولان دادن بودم!!

حالا،همه میگفتن چند ساعت بعد عمل یه ابریزش و دردی میگیره چشمات بیا و ببین.منم هرچی منتطر شدم اصلا اتفاقی نیفتاد.طوری که زنگ زدم به دکتر شناسی و گفتم:اقای دکتر من چشمام نه درد داره نه آبریزش...چه خاکی بریزم تو سرم!!!دکتر گفت:به ،خوش به حالت.ناراحتی چرا!!!

خلاصه الان ۹ سالی از اون روزا میگذره و من حسابی مشعوفم از اینکه عمل کردم و به کل لایف استایلم عوض شد.و کلی همه رو تشویق  کردم که برن عمل کنن،باید از چشم پزشکها یه پورسانتی بگیرم.

نکته:الان،۳،۴ سالی میشه که چشمام کمی استیگمات پیدا کرده ولی اصلا مهم نیست و زندگی بدون عینک و لنز همچنان زیباست.فقط  گاهی موقع تلویزیون یا کارای ظریف عینک میزنم .گرچه فرزاد معتقده  گاهی موقع خیره شدن به یه جایی چپ و چول میشه چشمام!