بسیار سفر باید.......تا پخته شود کوفته!!!!
یادمه یه بار همون بچگی به مامانم گفتم:مامان منم میتونم با دوستام برم راهپیمایی خارج از شهر؟مامان گفت:مثلا با کی؟گفتم:مثلا با علی،ارش،ساراو الناز!!(اونا روحشونم خبر نداشتا!!)مامان با خونسردی پرسید:باشه،حالا کجا برین ؟گفتم :مثلا پیاده راه میفتیم میریم میانه،یا زنجان!!!
دیگه قیافه مامانم یادم نیست!!!
از بچگی عشق سفر بودم.البته احتمالا چون مامان بابام اینطوری بودن!!مخصوصا میمردم واسه سفر زمینی.میمردم واسه جاده.همیشه وقتی نقشه رو میذاشتم جلوم با انگشت تمام مسیرهایی رو که با ماشین رفته بودم رو میکشیدم.و از اون موقع به این نتیجه میرسیدم که فقط این سیستان بلوچستان رو احتمالا هیچ وقت نشه زمینی برم!!مطمئنم که اگه پسر بودم ،هر وقت عشقم میکشید ماشینو برمیداشتم میزدم به جاده....![]()
عشق رانندگی تو جاده هستم.یه زمانی میگفتم یه موتور میخرم.راه میفتم تبریز،ماکو،بازرگان،ترکیه بعد دور اروپا..!!چند بار این حرفو حتی دوران اینترنی زدم.این همگروهیم حاج مهدی میگفت:اخه دختر تنها کجا میخوای بری،اقلا منو امیر رو هم ترک موتورت سوار کن.و منم خیلی جدی میگفتم:تنها میخوم برم!!
بابام کلا خیلی خوشش نمیاد تو جاده غیر خودش کسی ماشین برونه.حالا به من میداد،ولی به نظرم انقدر دستاشو به داشیورد فشار میدادکه گاهی حس میکردم جای انگشتاش میمونه رو داشبورد!!
ولی وقتی ازدواج کردم به یکی از بزرگترین آرزوهام رسیدم.فرزاد مثل همیشه بهم پرو بال و رو داد!!از همون اول تو جاده ماشینو میداد دستمو خودشم میگرفت میخوابید!وای انقدر حال میکردم..
دیگه اواخر ،اوایل راه خودش میروند،بعد دم غروب ،شب ها یا تو بارون ماشینو میداد بهم میگفت:دستتو میبوسه!!
منم که خدایا...انگار تو مسابقات فرمول ۱ شرکت کرده باشم،اعتماد به نفسم میشد در حد شوماخر!!
یکی از ارزوهامم اینه که سوار تریلی بشم و یه سفر کوتاه با این تریلی خارجی خوشگلا برم.موقع طرحم چون منطقه مرزی بود، همیشه کلی تریلی تو گمرک و لب مرز بود .یه بار به فرزاد گفتم کاش میشد سوار یکی از اینا بشیم.گفت:منکه با این سبیل کلفتا جایی نمیرم،خودت میخوای برو!!!
و از اون موقع من تندیس سبیل طلایی رو بهش اهدا کردم!!![]()
خلاصه فکر کنم راهپیمایی گروه ۵ تایی یا اون سفر دور اروپای من با موتور ،خیلی با واقعیت فاصله داره.ولی من میرم،تا اخرین روز عمرم،تا اون لحظه که پا داشته باشم،نداشتمم با ویلچیر میرم!میرم و میبینم..
هروقت جوگیر میشم،اینطوری شعار میدم،مامان میگه:انشالله.بعد میگه نیست که اصلا نمیری!!
ولی هروقت اینارو جلوی فرزاد میگم،یهو میگه اخه من از کجا اینهمه پول بیارم الناز که تو گرد جهان بچرخی!!!![]()
مخلص شما
یکی از نتیجه های مارکوپولو!!![]()