۱Q84, جلد دوم

جلد دو کتاب 1Q84از موراکامی را تمام کردم. هشت صفحه مانده به آخر کتاب این پاراگراف را خواندم و یادم کشید به گفته های یکی دوسال اخیر خودم به همسرم. به اینکه سپرده ام اگر به هر دلیلی به دستگاه تنفس مصنوعی وصل شدم، جان من هندزفری در گوشم بگذار، تا پادکست های مورد علاقه ام در گوشم پخش شود...گفته ام کاری نداشته باش می شنوم یا نه، می فهمم یا نه! بگذار صدای علی بندری، مرضیه رادیو مرز، آرش رادیو دال و مهمان هایش در گوشم بپیچد. بگذار ادامه رادیو تجربه و ناوکست و کتاب باز و داستان مهمان های کینگ رام و رادیو رواق و بی بی سی ورد در گوشم زمزمه کند...می دانم جانم آرام می گیرد، حوصله ام کمتر از درد سر می رود...

 

از همین کتاب« پرستار گفت: در آموزشگاه پرستاری بهترین چیزی که یاد گرفته ام این است که حرف های خوش به گوش بیمار خوش می نشیند. این حرف ها طنین خوش خاصی دارند. پس حتی اگر بیمار گفته ها را نفهمد، پرده ی گوشش از لحاظ جسمی طول موج مثبت می فرستد. به ما یاد داده اند با بیمار به لحن بلند و خوش حرف بزنیم، چه بشنود، چه نشنود، منطقش هرچه باشد، بی شک به بیمار یاری می دهد. این را به تجربه می گویم.»

ناف سرجاشه؟

یه مدتی آخر شبها آدرین از مامانش می پرسیده، مامان نافت سرجاشه؟ مامانش می گفته بله! بابا ناف داره؟ بله! دایی نافش سرجاشه؟ بله! خاله ناف داره؟ بله. ناف عمه چی؟ اونم سرجاشه! خب پس دیگه می خوابم! و بعد از اروم شدن خیالش از بودن ناف همه بر سرجای قبلی، به خوابی خوش فرو می رفته! دیشب همراه مریض به سرزنان از اردبیل اومد، که مادرم یه مدتی سر دلش درد می کرد. زنهای محل بردنش پیش یکی از این طب سنتی قدیمیا! اونم گفته حاج خانم نافت سرجاش نیست( این اصطلاح قدیمی متداولی بین مریضهای مسن هست)، باید جا بندازم. خلاصه استاد جا انداختن! و دو روز بعد حاج خانم از درد و بیحالی روانه بیمارستان شدن، کاشف به عمل اومده دنده هاش شکسته، نصف کبد له شده، خونریزی وسیع زیر کبد داده...🤦🏻‍♀️ من واقعا نمی دونم استاد با چه قوایی خواستن ناف یک خانم ۶۹ ساله را جا بندازن! ولی به این نتیجه رسیدم آدرین طفلی حق داشت شبها ناف همه فامیل رو حاضر غایب کنه...! به امید استوار موندن ناف همه انسانها!

خورش دال عدس:)

ترکهای استانبول یه سوپی دارن به اسم ازوگلین چورباسی! با عدس دال یا همون عدس قرمز درست می کنند...بزرگوار سوپ غلیظیه، روش پودر فلفل سیاه و فلفل قرمز و لیمو ترش تازه هم می پاچن! من یکی دوبار اوایل که خوردم خیلی دوست داشتم طعمش رو...ولی بعدها به این نتیجه رسیدم سوپ عدس معمولی شون( مرجیمک چورباسی) رو بیشترمی پسندم. شاید به علت غلظت کمتر، و یا اینکه طعم عدس سبز رو خیلی دوست دارم. یه زمانی هم یه بسته دال عدس گرفته بودم مونده بود تو شیشه ای گوشه کابینت حبوبات. امروز حین باد و باران تبریز، ناگهان گفتم میرم خونه خورش دال عدس درست کنم! البته احتمالا تا هفت جد من نه این خورش رو پختن و نه خوردن! ولی من چنان هوس کردم که گویی طبق یک آیین باستانی، طایفه ما در نیمه مهرماه خورش دال عدس می پزند و بارش باران را جشن می گیرند! ظهر به همسرجان گفتم وای می خوام خورش دال عدس درست کنم، گفت خدا خودش رحم کنه!😂😂بعد انقدر شب دیر کرد که هوس کردم در کنارش سوپ جو قرمز با جعفری خرد شده و زرشک درست کنم با سالاد کلم و سبزی خوردن! هنوز که نیومده خونه اما گمونم جدی خدا خودش رحم کنه از این همه غذاهای بی ربط!😂😂 پ.ن: نوشته به وقت نیمه مهرماه بود.

کلم پلو شیرازی

قسمتی از کتاب باز را می دیدم با حضور خانم گوهر خیر اندیش...چنان با گرما و اشتیاق شعر می خواند و حرف می زد که ناگه هوس کلم پلو شیرازی کردم!😐 شیراز که بودیم، دوبار کلم پلو شیرازی خورده بودم. و کمی هم تعجب کرده بودم! هم شیرین نبود و هم سبزی داشت با کوفته قلقلی های درشت تر! ظهر پریدم به خرید کلم و ریحان و تره و مرزه و ترخون و نعنا و شوید... مدتهای مدیدی ست! اولین قدم من برای شروع کار منزل،انتخاب پادکست و دم کردن چای است! تازگیها از مامان شنیدم که مامان بزرگ می گفته « باید دور سر غذا بگردی»...و من مدتیست که تصمیم می گیرم مثلا امروز غذانین باشینا دولانام! تصمیم می گیرم از پختن غذا لذت ببرم و از خرد کردن و صدای تخته و چاقو...از صدای سرخ شدن و جلز و ولز کیف کنم...با عشق اشپزی کنم، نه اینکه فقط اشپزی کنم... به قول پادکست غذایای ایرانی، اشپزی صرفا پخت غذا نیست...بخشی از زندگیست...و من هم چنان از صبر و حوصله بسیار زیادی که بعضی روزها صرف اشپزی می کنم خرسندم😇 نتیجه کار « قربان صدقه غذا رفتن»، کم کم رسیدن به طعم های دستپخت مامان بزرگیست. تنها مرحله سخت آشپزی، آشپزخانه منفجر شده از ظرف و ظروف کثیف و ریخت و پاش است که از این مرحله آزمون هم با توکل بر خدا، تقوی و عمل صالح نوشیدن چایی دگر و نیوشیدن پادکستی دگر به آرامی گذر می کنم...😂