پياز خاتون

به نظرم پياز مؤنث باشد، شاغل و سرشلوغ هم باشد. اما وقتي پوست كنده مي شود، شسته مي شود، دلش شكافته مي شود، لايه هاي سفيد و رنگارنگ قلبش بيرون مي زند. آن سوز و اشكي كه برمي انگيزد، شوري ست براي شروع طبخ. روي روغن داغ كه مي نشيند، ناگهان جلز و ولزش درمي آيد، انگار عاشق شده باشد. كم كم كه طلايي مي شود، بوي خوب و شيرينش بلند مي شود. يك رضايتي دارد اين لحظه اش، مصداق رنگ رخسار خبر مي دهد از سر ضمير...

رها نمي كنه

آدمهايي را ديده ام كه مصداق بارز " غم با من زاده شده، منو رها نمي كنه" هستند. هربار كه مي بينم شان، هربار كه خبري مي رسد، هربار كه حرف مي زنند غم در چهره، كلام، خاطره، آه كشيدن ها، نوشتن هايشان لانه كرده است. فكر مي كنم غم بال پرواز دارد، يعني مي توان آن را دم پنجره اي گذاشت و آرام آرام هل داد تا پر بگيرد به بيرون جان. اما شك مي كنم كه اينها غم را رها نمي كنند. كاسه ي غمداني را گذاشته اند روي ميز، با هر صبح، با هر عصر، در هر شبي يك حبه غم را بالا مي اندازند، غم را با دندانها خرد مي كنند، يادآوري مي كنند، در گذشته مي مانند، در نبودن ها غرق مي شوند، وقت هدر مي دهند، و در انتها طعم اندوه را در دهان سيال مي كنند، مبادا كه جانشان از غم به در برود.

والماست و المرباي تين!

ديالوگي هست كه مي گويد هيچ چيز ارزش مردن ندارد. هر روز بي احساسي و افسوس گذشته و نداشته ها را خوردن، نوعي هر روز جان دادن است. هر روز هم كه در خانه را باز نمي كنيم ببينيم كسي در هيبت پاپانوئل جعبه اي به سمت ما دراز كند و آرزوهايمان را تقديم كند و هاها بخندد!
ماست را طرلان، از روستاهاي مشكين شهر برايم آورده است. طرلان پير است و خميده، نوه اش مي گويد براي هركدام تان، ماست كوزه اي انداخته و يك شيشه دوغ كنار گذاشته است. ماست را با قيماق چرب و خوشمزه اش در دهان كه مي گذاشتم، دلم پر كشيد براي مرباي انجير مادرم. داشتم مائده هاي آسماني را مي خوردم و با خودم تكرار مي كردم هيچ چيز ارزش مردن ندارد، ارزش حسرت ندارد تا وقتي طعم ها، رنگها،ابراز محبت هايي در جهان جاري است. به گمانم ديگر وقت آن رسيده است كه خداوند ما انسانها را به مرباي انجير و ماست چكيده هم سوگند دهد تا بلكه دلي آرام گيريم...