رها نمي كنه
آدمهايي را ديده ام كه مصداق بارز " غم با من زاده شده، منو رها نمي كنه" هستند. هربار كه مي بينم شان، هربار كه خبري مي رسد، هربار كه حرف مي زنند غم در چهره، كلام، خاطره، آه كشيدن ها، نوشتن هايشان لانه كرده است. فكر مي كنم غم بال پرواز دارد، يعني مي توان آن را دم پنجره اي گذاشت و آرام آرام هل داد تا پر بگيرد به بيرون جان. اما شك مي كنم كه اينها غم را رها نمي كنند. كاسه ي غمداني را گذاشته اند روي ميز، با هر صبح، با هر عصر، در هر شبي يك حبه غم را بالا مي اندازند، غم را با دندانها خرد مي كنند، يادآوري مي كنند، در گذشته مي مانند، در نبودن ها غرق مي شوند، وقت هدر مي دهند، و در انتها طعم اندوه را در دهان سيال مي كنند، مبادا كه جانشان از غم به در برود.
+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم آذر ۱۳۹۵ ساعت 9:46 توسط
|