از بروژ تا شهر ليل در فرانسه با كلي ايستگاه هاي كوچك و محلي دوساعت بيشتر نيست. ظهر يكشنبه اي سرد تصميم به رفتن گرفتيم. جالب كه بليط رفت و برگشت قطار در حدود بيست و يك يورو شد، كه حتي نسبت به برخي سفرهاي بين شهري بلژيك هم ارزانتر بود.
نمي دانم من اين احساس را دارم كه فرانسه پر از كارتن خواب و معتاد و الكلي است يا واقعا هست؟
ليل از شهرهاي شمالي و دانشگاهي فرانسه است. از برفي كه در ارديبهشت ماه بر روي درختي با گلهاي صورتي مي باريد بگذريم، اينجا كه هنوز بهار نيامده است!
مركز شهر و حلقه تاريخي شهر قشنگ است. چند برج و كليساي زيبا و دروازه پاريس بزرگ و قشنگي دارد. دروازه اي كه قسمتي از پل آن چوبي و متحرك است و با زنجير به ديواره وصل است.
ميدان بزرگي دارد كه ساختمان جمهوري و ساعت بزرگش در طرف راست آن واقع است. حوض بزرگي كه مجسمه اي در وسط آن قرار داشت، به قول خودم ليلين ساعات قاباغي!
در كنارش آمفي تئاتر مانندي كه پله هايش احتمالا به ايستگاه مترو ختم مي شد.
خيابانهاي منتهي به اينجا در آخر به پاركي نسبتا بزرگ و باران زده با نرده هاي قرمز رنگ مي رسيد.
بلوار قشنگ و بزرگي در طرف راست ساختمان جمهوري بود. هرس درختانش بسيار شبيه شانزه ليزه بود. در ادامه بلوار درختان در دو طرف خيابان به هم مي رسيدند و معلوم بود كه بهارش كه برسد خيابان تاريك مي شود. ياد بلوار ملك آباد مشهد در قديم افتاديم، ياد درختهاي خيابان وليعصر تهران. گرچه درختان خيابان وليعصر قطورتر و مسن ترند...
مثل اكثر شهرها ماركت و ميدان بزرگ مركز شهر دارد كه دور و برش ساختمانهاي قديمي و زيباست. يكي از ساختمانها گالري تئاتر بود كه در آن بعدازظهر تعطيل، يكشنبه بازار فرهنگي بود. پر از كتابهاي دست دوم و عتيقه ها و اسباب بازي هاي قديمي...مردي كلاه به سر شبيه مردان امريكاي جنوبي با كلاهي بر سر وسط حياط جلوي ميز شطرنجي يك ساعتي ايستاده بود و فكر مي كرد...
يادبود بزرگاني كه در شهر ليل بوده اند بر ديوارهاي اين محوطه بود. من جمله لوئي پاستور كه در دانشگاه ليل بوده است.
گروهي پسران معتاد و داغون هركدام با يكي دو سگ انگار تيمي سر هر خيابان پخش شده بودند، مشغول گدايي، گاه با حركات بامزه...
بعدازظهري باراني و سرد را در شهري كه به خاطر تعطيلي خلوت تر از معمول بود مشغول گز كردن بوديم. وقتي برگشتيم ساعت نه شب هم نشده بود.