گوجه سبز بادامي

با من راجع به گوجه سبز بحث نكنيد اي كساني كه گوجه سبز بادامي سردرود را نخورده ايد!
گوجه سبزهايتان را در مشهد و تهران و اصفهان و شيراز خورده ام، مي دانم كه كم مي آوريد!
اين گوجه سبز بادامي كه در اين فصل در تبريز و اطراف يافت مي شود، يك حجم گوشتي و پوست نازكي ست كه با هرگاز در دهان به دو نيم مي شود، نه هسته اش مي شكند، نه تلخي و ترشي اضافي دارد...
يك ملغمه ي به غايت به كفايت از شيريني و ترشي ست كه با دانه هاي نمك هارموني اش تكميل مي شود. مثل آن دوستهاي تك و توك هميشگي كه با هر خلقشان مي سازيم و باز هم دوستشان مي داريم...از هر طعمي به اندازه دارد.
اي كساني كه گوجه سبز بادامي سردرود نخورده ايد، و چه دانيد كه چه طعمي را در زندگي نچشيده ايد...
پ.ن: سردرود نام يكي از شهرهاي بخش مركزي تبريز است كه حدود ده كيلومتر با تبريز فاصله دارد، و در زبان محلي " سرْدَري" گفته مي شود.

 

جانا چه گويم شرح فراقش

برسد آدمي به جايي كه بفهمد دلش حتي براي صداي مهيب ميخكوب برقي مطب هم تنگ شده است.
از حس لمس تنِ روپوش سفيدم و هق هق گريه در آغوش زهرا ديگر نگويم...

 

روز خون مقدس در بروژ

امروز همزمان با جشن مبعث حضرت پيغمبر، بروژ هم تعطيل رسمي بود. جشن روز خون مقدس و به عبارتي معراج حضرت عيسي به آسمان بود. مراسم و نمايشي با پايه مذهبي كه از حدود هفتصد سال قبل در بروژ هرساله اجرا مي شود و توريستهاي بسياري را جذب مي كند. مراسم از ساعت دو و نيم شروع و تا حدود پنج در خيابانها و دو ميدان اصلي شهر ادامه داشت. تحت تدابير امنيتي بود، چون از مقامات رده بالا هم شركت داشتند. در قسمتي از پياده روها، مغازه دارها در دورديف صندلي چيده بودند كه به قيمت پنج تا هفت يورو جهت نشستن واگذار مي شد. ابتدا چند ماشين بنز تشريفاتي با اسكورت موتورسوارها و اسب هاي پليس مقامات را تا جايگاه ويژه آوردند. و سپس نمايش خياباني شروع شد. به عبارتي تئاتر و جاهايي شبيه خواني و نقالي...از دوران آفرينش انسان شروع شد تا پيغمبرها و فراعين آمدند و دست آخر به داستان حضرت عيسي و شام آخر و امپراطوري روم...رسيد. در اين نمايش خياباني از اسبهاي قدبلند، گاوي عظيم الجثه، دو شتر دو كوهانه، دو گله كوچك گوسفند، چند الاغ و كره الاغ خاكستري رنگ نيز استفاده شده بود. حداقل در چهل گروه چند ده نفره برگزار شد. شايد نزديك هفتصد هشتصد نفر با لباسها و گريم هاي خاص در اين نمايش شركت داشتند...

شهر ليل

از بروژ تا شهر ليل در فرانسه با كلي ايستگاه هاي كوچك و محلي دوساعت بيشتر نيست. ظهر يكشنبه اي سرد تصميم به رفتن گرفتيم. جالب كه بليط رفت و برگشت قطار در حدود بيست و يك يورو شد، كه حتي نسبت به برخي سفرهاي بين شهري بلژيك هم ارزانتر بود.
نمي دانم من اين احساس را دارم كه فرانسه پر از كارتن خواب و معتاد و الكلي است يا واقعا هست؟
ليل از شهرهاي شمالي و دانشگاهي فرانسه است. از برفي كه در ارديبهشت ماه بر روي درختي با گلهاي صورتي مي باريد بگذريم، اينجا كه هنوز بهار نيامده است!
مركز شهر و حلقه تاريخي شهر قشنگ است. چند برج و كليساي زيبا و دروازه پاريس بزرگ و قشنگي دارد. دروازه اي كه قسمتي از پل آن چوبي و متحرك است و با زنجير به ديواره وصل است.
ميدان بزرگي دارد كه ساختمان جمهوري و ساعت بزرگش در طرف راست آن واقع است. حوض بزرگي كه مجسمه اي در وسط آن قرار داشت، به قول خودم ليلين ساعات قاباغي!
در كنارش آمفي تئاتر مانندي كه پله هايش احتمالا به ايستگاه مترو ختم مي شد.
خيابانهاي منتهي به اينجا در آخر به پاركي نسبتا بزرگ و باران زده با نرده هاي قرمز رنگ مي رسيد.
بلوار قشنگ و بزرگي در طرف راست ساختمان جمهوري بود. هرس درختانش بسيار شبيه شانزه ليزه بود. در ادامه بلوار درختان در دو طرف خيابان به هم مي رسيدند و معلوم بود كه بهارش كه برسد خيابان تاريك مي شود. ياد بلوار ملك آباد مشهد در قديم افتاديم، ياد درختهاي خيابان وليعصر تهران. گرچه درختان خيابان وليعصر قطورتر و مسن ترند...
مثل اكثر شهرها ماركت و ميدان بزرگ مركز شهر دارد كه دور و برش ساختمانهاي قديمي و زيباست. يكي از ساختمانها گالري تئاتر بود كه در آن بعدازظهر تعطيل، يكشنبه بازار فرهنگي بود. پر از كتابهاي دست دوم و عتيقه ها و اسباب بازي هاي قديمي...مردي كلاه به سر شبيه مردان امريكاي جنوبي با كلاهي بر سر وسط حياط جلوي ميز شطرنجي يك ساعتي ايستاده بود و فكر مي كرد...
يادبود بزرگاني كه در شهر ليل بوده اند بر ديوارهاي اين محوطه بود. من جمله لوئي پاستور كه در دانشگاه ليل بوده است.
گروهي پسران معتاد و داغون هركدام با يكي دو سگ انگار تيمي سر هر خيابان پخش شده بودند، مشغول گدايي، گاه با حركات بامزه...
بعدازظهري باراني و سرد را در شهري كه به خاطر تعطيلي خلوت تر از معمول بود مشغول گز كردن بوديم. وقتي برگشتيم ساعت نه شب هم نشده بود.

قلب سگي

كتاب قلب سگي روفكر كنم چندسال قبل از مشهد خريدم. سه سال قبل رفتيم روسيه، با خودم بردم كه بخونم، من نخوندم! بس كه تو روسيه در هپروت بودم، ولي همسرجان خوند، جالب قضيه اينجا بود كه در صفحه هجده اين كتاب، جمله اي هست به اين مضمون" تابستان مي شود در پارك ساكولنيكي قدم زد". و هتل ما در مسكو درست روبروي پارك بزرگ و سرسبز ساكولنيكي بود! يادم هست همسرجان داشت كتاب مي خواند كه يكهو گفت همين پارك روبرو رو مي گه ها...
اين كتاب رو يك سفر ديگه هم با خودم بردم و به جاش كتاب ديگري خوندم و باز هم قسمت نشد! نصفه شب ديشب تمامش كردم. كتاب از بولگاكف، پزشك و نمايشنامه نويس و نويسنده مشهور روس است. كتاب در سال ١٩٢٥، نوشته شده و چون انتقادات تندي به كمونيسم دارد، در زمان خودش مخفي ماند و سالها بعد از مرگ نويسنده منتشر شد...كتاب حكايت مغزهاي خالي است كه به راحتي با هر تفكر و ايدئولوژي بيروني پر مي شوند. قطع كوچكي دارد و ١٨٨ صفحه است. خواندنش بسيار مي ارزد. قلب سگي چندبار با من دور شهرها چرخيد تا نيمه شبي باراني در بروژ خوانده شد...
" با محبت قربان، يعني با تنها روش ممكن در رفتار با موجودات زنده. با ايجاد ترس و وحشت در جانوران هيچ كاري پيش نمي رود، بدون توجه به اينكه اين جانور در چه مرحله اي از تكامل قرار داشته باشد. من هميشه روي اين حرفم بودم، هستم و خواهم بود. آنها بيهوده فكر مي كنند كه ايجاد ترس و وحشت كمكشان مي كند."
از كتاب...

خرگوش خان

در شنبه بازار كه خيلي هيجان انگيز و رنگ رنگي برگزار مي شود هر بار به قسمت فروش مرغ و خروس و جوجه و ساتورنن و بلدرچين و فاميلهايشان مي رسيم، تهش دو سه جعبه خرگوش هم هست در رنگها و اندازه هاي متنوع!
كشف كرده ام كه رنگي بودن در خرگوشها هم باعث بازيگوشي و شلوغي بيشتري مي شود. مثل آدمها كه هرچقدر به خط استوا و گرما نزديكترند يا رنگ پوستشان تيره تر است، خونگرمتر هستند. البته گروه مطالعه شاهد من در خرگوشها همين سه جعبه خرگوش شنبه بازار است و در مورد آدمها هم الله بختكي بر اساس موارد برخوردي خودم در طي سالها!
خرگوش خيلي نرم است. اصلا ادم مي خواهد بردارد شكمش را انقدر ناز كند و قلقلك بدهد كه خرگوش بيهوش شود! با آن چشمهاي خيلي درشت و گوشهاي بلند، با اين همه امكانات و آپشن همه ش ٦ يورو؟!
شيشه آب معدني يك و نيم يورو، دستشويي به طور معمول نيم يورو، يعني يك رفع عطش دو يورو آب مي خورد! بعد خرگوش زنده ٦ يورو؟!
نكته مهمش اين هست كه خرگوش با سس مخصوص و آبجو غذاي بسيار محبوبي براي اهالي اينجاست. خوب چطور دلشان مي آيد خرگوش به اين خوشگلي را ٦ يورو بفروشند كه ملت هم بپزند و با سس بخورند؟
اين بلژيكي ها هم با آن سس هايشان! وقتي مي خواهند خيلي غذاي اصيل و آن چناني بدهند، شش ملاقه هم سس شيرين روي ماهي، لازانيا، مرغ و...مي ريزند و آنرا در فر مي گذارند. يعني خرگوش به آن خوشگلي را هم آش مي كنند و در فر مي گذارند؟!
برنامه ام اين است: به اميد خدا كه برگشتم مستقيم مي روم نانوايي آيلار، بربري بو مي كنم، سنگك با پنير سفيد و كم چرب پگاه خواهم خورد. خورشت بادمجان هپلي هپو كرده و روزي هجده ليوان چاي مطب مان را، همان چاي سماور، خوشرنگ و تلخ را سر خواهم كشيد...

بروكسل

و هربار سعي كردم با شهر " بروكسل" ارتباط برقرار كنم، چندان نشد. هر از گاهي خواستم خيلي دوستش داشته باشم، ولي نشد. شهري است كه چندان خودش را لو نمي دهد. مابين سنت و مدرنتيه بسيار معلق است و اين بيشتر به جهت بافت ناهمگون معماري ساختمانهايش است. بافت قديم و جديد در كنار هم هستند. از پشت ساختمانهاي چند صد ساله، برجهاي شيشه اي ديده مي شوند. از كوچه هاي قديمي با صداي سم اسب، ناگهان سر از بلوارهاي فراخ درمي آورم...اختلاف طبقاتي هم مثل هر شهر بزرگي به چشم مي خورد. و مردمان سرزمين و نژادهاي مختلف آنقدر زيادند كه اگر چشمانم را مي بستند و در اين شهر باز مي كردند نمي فهميدم كه كجا هستم؟ آفريقا؟ خاور دور؟ آسيا؟...مطمئنا مثل هر جايي ديدنش مي ارزد. ولي حرفم آن روح اغواگر برخي شهرهاست كه بروكسل براي من چندان ندارد...
اما، از ديدني ترين جاهاي بروكسل، كتابفروشي هاي كميك استريپ است. بزرگ و چند طبقه، چه حجم كتابهاي استريپ...از كارتونها و افسانه ها و فيلمها و هرچه كه فكرتان خطور كند، نقاشي و كميك استريپ دارند...
فكر مي كردم بروكسل، از آن شهرهاست كه ماجراهايش در خانه ها، در راهروهاي باريك، در قژ قژ كف طبقاتش مي گذرد. بوي نا و كهنه بافت قديمش بستر چه داستانها مي تواند باشد. حس مي كردم براي جنايي نويس ها چه جاي خوبي باشد از پنجره طبقه دوم خانه اي قديمي، به كوچه هاي تنگ نگاه كردن و سوژه يافتن هاي بي حد...