بروكسل
و هربار سعي كردم با شهر " بروكسل" ارتباط برقرار كنم، چندان نشد. هر از گاهي خواستم خيلي دوستش داشته باشم، ولي نشد. شهري است كه چندان خودش را لو نمي دهد. مابين سنت و مدرنتيه بسيار معلق است و اين بيشتر به جهت بافت ناهمگون معماري ساختمانهايش است. بافت قديم و جديد در كنار هم هستند. از پشت ساختمانهاي چند صد ساله، برجهاي شيشه اي ديده مي شوند. از كوچه هاي قديمي با صداي سم اسب، ناگهان سر از بلوارهاي فراخ درمي آورم...اختلاف طبقاتي هم مثل هر شهر بزرگي به چشم مي خورد. و مردمان سرزمين و نژادهاي مختلف آنقدر زيادند كه اگر چشمانم را مي بستند و در اين شهر باز مي كردند نمي فهميدم كه كجا هستم؟ آفريقا؟ خاور دور؟ آسيا؟...مطمئنا مثل هر جايي ديدنش مي ارزد. ولي حرفم آن روح اغواگر برخي شهرهاست كه بروكسل براي من چندان ندارد...
اما، از ديدني ترين جاهاي بروكسل، كتابفروشي هاي كميك استريپ است. بزرگ و چند طبقه، چه حجم كتابهاي استريپ...از كارتونها و افسانه ها و فيلمها و هرچه كه فكرتان خطور كند، نقاشي و كميك استريپ دارند...
فكر مي كردم بروكسل، از آن شهرهاست كه ماجراهايش در خانه ها، در راهروهاي باريك، در قژ قژ كف طبقاتش مي گذرد. بوي نا و كهنه بافت قديمش بستر چه داستانها مي تواند باشد. حس مي كردم براي جنايي نويس ها چه جاي خوبي باشد از پنجره طبقه دوم خانه اي قديمي، به كوچه هاي تنگ نگاه كردن و سوژه يافتن هاي بي حد...
اما، از ديدني ترين جاهاي بروكسل، كتابفروشي هاي كميك استريپ است. بزرگ و چند طبقه، چه حجم كتابهاي استريپ...از كارتونها و افسانه ها و فيلمها و هرچه كه فكرتان خطور كند، نقاشي و كميك استريپ دارند...
فكر مي كردم بروكسل، از آن شهرهاست كه ماجراهايش در خانه ها، در راهروهاي باريك، در قژ قژ كف طبقاتش مي گذرد. بوي نا و كهنه بافت قديمش بستر چه داستانها مي تواند باشد. حس مي كردم براي جنايي نويس ها چه جاي خوبي باشد از پنجره طبقه دوم خانه اي قديمي، به كوچه هاي تنگ نگاه كردن و سوژه يافتن هاي بي حد...
+ نوشته شده در پنجشنبه دوم اردیبهشت ۱۳۹۵ ساعت 23:27 توسط
|