دير، دير و ديرتر...
همين روزها:
نشستم رو صندلي شماره شانزده دي و به مرد ميانسال سمت راستي و دختر جوون سمت چپم مثل هميشه سلام دادم. مرد با صداي گرمي جواب سلامم رو داد. مجله چلچراغ رو از كيفم بيرون كشيدم تا پرونده پلنگ نامه هفته قبلش رو بخونم، كه با خودم گفتم اين اقاهه چقدر شبيه استاد حسين عليزاده است. كمي بعد مهماندار اومد و از ما و رديف پشتي خواست تا كارت پروازها رو نشون بديم. كاشف به عمل اومد اين اقاهه بغل دستي من، رديف چهارده بوده. بلند شديم تا جاشو عوض كنه، در حاليكه لبخند به لبخند پاسخ مي داديم، باز با خودم گفتم اي جان! چقدر استاد حسين عليزاده است اين اقاهه!
بعد به تمام جعبه موسيقي هايي كه تو پرواز دست اين و اون بود فكر كردم. اخرش يهو يكي از آشناها رو تو همون راهرو ديدم، سلام عليك كردم و پرسيدم خانوم دكتر؟ ايشون استاد حسين عليزاده نبود؟ گفت بعله...ديروز كنسرت داشتند كه !
هميني كه هست، من دير انتقال بودم و هستم و خواهم بود! فكر كنم قرص مرص هم نداشته باشه!
پ. ن: مشيت الهي بود كه استاد جاشو عوض كرد. والا اون لحظه اي رو مي تونم تجسم كنم كه بعد از يك ربع بيست دقيقه، يهو مجله رو جمع كنم و كمي فكر كنم و يهو برگردم به اقاي بغل دستي بگم...مي بخشيد، نتونستم نگم! از همون لحظه اول كه شما رو ديدم ياد استاد حسين عليزاده افتادم...مي شناسيد ايشون رو؟!
+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام دی ۱۳۹۴ ساعت 8:41 توسط
|