آن قديم ها، پنج شنبه شبي، خانوم مسني درسالن انتظار نشسته بود، قبض تزريق به دست. نفر قبلي دختر رنگ پريده اي بود كه تا وارد اتاق تزريقات شد، آمپول از دستش افتاد و شد صدپاره! وقتي آه از نهاد دخترك برامد كه اي واي آمپولم، ويتامين ب كمپلكسم...خانوم مسن شواليه وار، دخترم دخترم گويان آمپولش را اهدا كرد.
دخترك رفت و آن زن از همكارم خواست كه يك آمپول ويتامين ديگر بهش بزند. وقتي فهميد بين داروهاي اورژانس نوروبين نيست، راهي داروخانه شد. مسوول پذيرش كه توضيح مبسوطي دال بر شبانه روزي نبودن داروخانه داد و تير آخر را زد كه تا شنبه صبح باز نيست، زن، وا رفت...كمي ساكت روي صندلي نشست. شروع كرد سرش را تكان دادن و يكهو زد زير گريه! مي گفت من امشب چه كار كنم؟ من تا صبح از پادرد خواهم مرد، كمردردم مرا خواهد كشت! آخ فشارم، واي فشارم...!
اولش سردرنمي آوردم و غير از تعجب كار ديگه اي نمي توانستم انجام بدهم ولي بعد فهميدم آمپول، اسمش ويتامين بوده، حسش مايه تسكين، اصلا تو بگير مخدر!خوب ادم اگر هرويينش را دو دستي بدهد تا درباسن ديگري فرو كنند حق دارد گريه كند. احساس حماقت بر احساس از خودگذشتگي زود پيشي مي گيرد...زن كمي گريه كرد و من يك پماد رزماري كه ويزيتور يك شركت دارويي همان روز آورده بود تقديمش كردم، بلكه برود و بر اعصابش بمالد و با بوي رزماري كمي حال كند تا چه زايد سحر...