اي واي بر اسيري...
پارسال، سعيده تعريف مي كرد. مي گفت در محل كارش، جراحي هست حدود چهل و چهار پنج ساله، سبزه ي تند. هفته اي سه چهار روز درمانگاه جراحي دارد.
در ادامه گفت، زني هست كه از حدود دوسال قبل، روزهاي درمانگاه اقاي دكتر از اول صبح مي آيد. بر نيمكت مقابل اتاق مي نشيند تا با هربار ورود و خروج بيمار و باز و بسته شدن در، لحظه اي دكتر را ببيند. موقع ظهر، با اتمام مريضها، مي رود...
مي گفت اوايل دكتر ناامن شد و به نگهباني اطلاع داد، مانع زن شده بودند. ولي بعد از چند وقت دوباره سروكله ش پيدا شده بود. يك روزي هم صداي دعوا بلند شده و گيس و گيس كشي...فهميدند كه پدر آمده و به زور دخترش را از انجا برده...افاقه؟ نكرد و زن همچنان مي آمد.
خواستم تجسم كنم، پرسيدم زن چه شكلي است؟ گفت قيافه آرام و معمولي دارد كه چادرمشكي با روسريهاي گلدار به سر مي كند و سنجاق زير گلو مي زند.
گويا گاهي روزها هليم مي گيرد، بعضي اوقات نان تازه . با دكتر حرفي نمي زند، از دور نگاهش مي كند و خوراكي ها را به همكاران دكتر مي دهد تا هم خودشان بخورند هم به دكتر برسانند.
مرخصي هاي دكتر، زن را رنجور مي كند. مي آيد و انقدر اين پا آن پا مي كند تا كسي مطمئنش كند كه اينجا ايستادن بيهوده است. دكتر نيست...
دو سه هفته قبل از سعيده پرسيدم، باز هم مي آيد؟ گفت آره...و حسابي چاقتر و به نظر بي حوصله شده است. مي گفت همه به حضورش عادت كرده اند.
حق دارند. مي شود به شبحي شيدا كه آرام مي آيد و مي رود عادت كرد. انقدر كه حتي متوجه حضورش نشد.
حس مي كردم در عمق ماجرا آن دكتر در ضمير ناخودآگاهش اهلي شده باشد. اهليِ اينكه كسي بي سروصدا، دورادور حواسش جمع او باشد. دل نگرانش باشد، كسي دلش خوش باشد تا نيمرخ يا حتي صندلي خالي او را در هربار باز و بسته شدن در اتاق معاينه ببيند... شايد خيلي روزها متوجه ان حضوري كه از هركسي سبزتر است، نباشد.
بعد خيال كردم كه روزي آن زن نيايد. نتواند بيايد. دوست داشتم تصور كنم كه دكتر بي حواس وارد اتاقش خواهد شد. ولي كمي بعد، چشمش ناخودآگاه دنبال زني شيفته خواهد گشت. نمي دانم چرا سقف خيالم به انجا رسيد كه بعد از دو سه روز از ياد رفته باشد.
از آن طرف خواستم فكر كنم كه دكتر از آن كلينيك برود. اصلا مهاجرت كند. نشود پيدايش كرد...حال آن زن را، نخواستم كه نه...نتوانستم تجسم كنم. تاب تصورم نبود آن زن مانده باشد، دكتر رفته باشد...
در ادامه گفت، زني هست كه از حدود دوسال قبل، روزهاي درمانگاه اقاي دكتر از اول صبح مي آيد. بر نيمكت مقابل اتاق مي نشيند تا با هربار ورود و خروج بيمار و باز و بسته شدن در، لحظه اي دكتر را ببيند. موقع ظهر، با اتمام مريضها، مي رود...
مي گفت اوايل دكتر ناامن شد و به نگهباني اطلاع داد، مانع زن شده بودند. ولي بعد از چند وقت دوباره سروكله ش پيدا شده بود. يك روزي هم صداي دعوا بلند شده و گيس و گيس كشي...فهميدند كه پدر آمده و به زور دخترش را از انجا برده...افاقه؟ نكرد و زن همچنان مي آمد.
خواستم تجسم كنم، پرسيدم زن چه شكلي است؟ گفت قيافه آرام و معمولي دارد كه چادرمشكي با روسريهاي گلدار به سر مي كند و سنجاق زير گلو مي زند.
گويا گاهي روزها هليم مي گيرد، بعضي اوقات نان تازه . با دكتر حرفي نمي زند، از دور نگاهش مي كند و خوراكي ها را به همكاران دكتر مي دهد تا هم خودشان بخورند هم به دكتر برسانند.
مرخصي هاي دكتر، زن را رنجور مي كند. مي آيد و انقدر اين پا آن پا مي كند تا كسي مطمئنش كند كه اينجا ايستادن بيهوده است. دكتر نيست...
دو سه هفته قبل از سعيده پرسيدم، باز هم مي آيد؟ گفت آره...و حسابي چاقتر و به نظر بي حوصله شده است. مي گفت همه به حضورش عادت كرده اند.
حق دارند. مي شود به شبحي شيدا كه آرام مي آيد و مي رود عادت كرد. انقدر كه حتي متوجه حضورش نشد.
حس مي كردم در عمق ماجرا آن دكتر در ضمير ناخودآگاهش اهلي شده باشد. اهليِ اينكه كسي بي سروصدا، دورادور حواسش جمع او باشد. دل نگرانش باشد، كسي دلش خوش باشد تا نيمرخ يا حتي صندلي خالي او را در هربار باز و بسته شدن در اتاق معاينه ببيند... شايد خيلي روزها متوجه ان حضوري كه از هركسي سبزتر است، نباشد.
بعد خيال كردم كه روزي آن زن نيايد. نتواند بيايد. دوست داشتم تصور كنم كه دكتر بي حواس وارد اتاقش خواهد شد. ولي كمي بعد، چشمش ناخودآگاه دنبال زني شيفته خواهد گشت. نمي دانم چرا سقف خيالم به انجا رسيد كه بعد از دو سه روز از ياد رفته باشد.
از آن طرف خواستم فكر كنم كه دكتر از آن كلينيك برود. اصلا مهاجرت كند. نشود پيدايش كرد...حال آن زن را، نخواستم كه نه...نتوانستم تجسم كنم. تاب تصورم نبود آن زن مانده باشد، دكتر رفته باشد...
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم دی ۱۳۹۴ ساعت 0:51 توسط
|