دختری که میشناختم

به کارهای نکرده ام فکر میکنم.به جنگ و صلحی که باز هم ناتمام ماند.به مطلبی که جرقه اش از یکی از پستهای وبلاگ ایرمان در ذهنم زده شد و هنوز فرصت نوشتنش پیش نیامد.به چند نفر از کسانی که دوست دارم خبری از آنها بگیرم و نتوانسته ام.شاید هم نخواسته ام؟به دو ماهی که به خاطر مشغله زیاد نقاشی نکشیدم.به تصویری که مدتها آرزوی رسم آنرا در سر پروراندم.به درسی که باید میخواندم و فرصت نکردم.شاید هم دوست داشتم تجربی یاد بگیرم.این هم یک جور تنبلی است دیگر..

به کارهایی که کرده ام فکر میکنم.به ساعتهایی در شبانه روزم که به جرات دقیقه ای از آنرا به هدر نداده ام.به دوستان جدیدی که بدست آورده ام.به چیزهایی جدیدی که از دوستان جدیدم آموخته ام.به محیط کاری که امسال عوض شد و تداعی 11 سال پیش بود ،فکر میکنم.به 9 تابلوی نقاشی ام که دوستشان میدارم فکر میکنم.به  سختگیریهایی بسیار ساده و گهگاه پیچیده جسمی و روحی که امسال به خودم دادم.به حرفهایی که دلم رو سوزاند فکر میکنم.به کسانی که از چشم افتادند.به کسانی که به حق از من یا نوشته هایم  گلایه کردند و جز سکوت در مقابل چشمهایشان چیزی نداشتم که بگویم.به خیالی که از جانب یکی از عزیزانم راحت شد.به دعایی که بارها در حق کسی کردم فکر میکنم.به حماقتهایی که دیدم.به موفقیت هایی که شنیدم.به قبولی هایی که تبریک گفتم.به رفتن ها و ماندنهایی که پیش امد.به روحی که هر روز یادش میکنم.به بغضهای شکسته ام،به حرفهای نگفته ام،به خنده های از ته دلم،به احساسات صریحم،به حسادتهایم،به موذی گری هایم،به سکوتم در مقابل کنجکاویها،به  نه گفتن هایم، به غر زدنهایم،به تحمل پدر و مادرم، به عشق و احترام همسرم،به پروای من از بسیاری...

از قشنگترین کتابهایی که در این سال خوندم:خداحافظ گری کوپر رومن گری،شیطان و سعادت زناشویی تولستوی بود.

فیلم اسب حیوان نجیبی است رو بسیار دوست داشتم.

کافه کتاب،یکی از دنج ترین و دوست داشتنی مکانهایی که تو نیمه دوم سال بارها به اونجا رفتیم.میز آخر،کنار کتابخونه میز همیشگی ماست.

سفر یک و نیم روزه به آستارا تو اسفند ماه،علی رغم خستگیها،بسیار لذتبخش بود.رانندگی تو گردنه های حیران در حالیکه به خاطر مه،حتی کاپوت ماشین هم دیده نمیشد خیلی باحال بود.در همین جا از اعتماد همیشگی فرزاد و ناگزیر پدر شوهرم که کم کم جای خودش رو به آرامش داد ممنونم!پیچاق قیمه و اون ته چین خوشمزه تو رستوران شاه اسماعیل،نزدیک بقعه شیخ صفی الدین اردبیلی هنوز مزه ش زیر زبونمه..

گردنبدی رو سالها پیش با پول یک شب کشیک  اینترنی جراحی خریده بودم.یا ده هزار تومان با یازده هزار تومان.چند سال پیش یه رشته ش پاره شد .امسال زهرا برام درستش کرد.شد یه عیدی خیلی قشنگ..

جایی نوشته بود که کاش علم اونقدر پیشرفت میکرد که میتونستم از همین جا با بیل بزنم تو سرت!!من عاشق این جمله شدم.

یه آشپز فرانسوی گفت که زیتون رو تا فشار ندی،روغنش درنمیاد.انسان وقتی تو تنگنا قرار میگیره،خلاقیت هاش بروز میکنه..این جمله رو هم خیلی دوست داشتم.

عید 91،که با مامان بابام تو استرالیا حرف میزدم و بهم میگفتن که فلفل سبز اینجا کیلویی 36 هزار تومانه یا اسفناج ساقه ای نمیدونم 2000 تومان چقدر خندیدم!نمیدونستم پسته در فاصله ای کمتر از یک سال تو مملکت خودمون میشه دونه ای 70و80 تومان!کاش سال جدید،به مرخله اسفناج ساقه ای فلان قدر نرسیم..

امیدوارم در سال جدید،اتفاقات غیر مترقبه نیفته..بلای طبیعی نیاد..غیر طبیعیش هم نیاد...همه سلامت باشیم..شاد باشیم...بخندیم...حتی شده به ریش این دنیا!!هر کی به هر جا که حقشه برسه...دلتنگ نشیم...پشیمون نشیم...بی احترام و بی آبرو نشیم...لارج باشیم.،دست و دلباز باشیم ،چه مادی ،چه معنوی...موفق باشیم...محبوب باشیم...جامون خالی دیده بشه!

از همه دوستانی که اینجا رو میخونند ممنونم..از فرناز،رویا در ایتالیا،دور از خانه در آمریکا،سامی نیم وجبی خودم،دکتر مینا با آروزی دیدار در ورسک،دکتر ریحان دوست صمیمی نوشتاری مجازی و حقیقی  من..دکتر ریولی با کامنتهای همیشگیش و آنی عزیز،پرسیسکی وراچ و پستهای با طعم برف و قهوه اش،گوریل فهیم با نوشته های سوررئالیستیش،روزهای پیلگی که امیدورام پروانه ای خوشحال از تو این پیله دربیاد،دکتر نفیس قهرمان با آروزی دویدن و بهبودی هر چه زود تر،آذرخش عزیز به امید دیدار در تبریز، با آرزوی بهترین ها برای پونی وباران و کوچولوهای دوست داشتنی شون ، لژیونلای محترم، دکتر ژیلا و همسر گرامی، دکتر جوراب با آرزوی پشت سر گذاشتن روزهای سخت رزیدنتی ،خانوم دکتر خالقی،دکتر پرتقالی که لطفش همیشه مشمول حالمه،دختر نارنج و ترنج که متاسفانه دیگه دسترسی به وبلاگش ندارم،سبکسر عزیز با آروزی برگشتش به وبلاگستان،نسرین شوخ و یک بغل سیب های سبز و ترشش، ایرمان و به پاس از صراحتش در نوشتن،دکتر یاشار،یک دانشجوی پزشکی ،دکتر دلژین با آرزوی  سلامتی همیشگی،دکتر نم نم که حدس میزنم شاید اینجا رو بخونه،دکتر نگین دوست جدید و در همین نزدیکیهای من، متین بانوی غایب از نظرها،دکتر زهره،ممول و خاطراتش با تشکر ازسوگند عزیز که وبلاگ منو تو مسابقه وبلاگ نویسی معرفی کرد،جوجه انترن و نوشته های خاص و صریحش،شیما،سوگل ومامان بردیا و کامنتهاشون،مجید و لطفش،صبا ی عزیز ،حسام که امیدوارم به دمپایی زنبوری من گیر نده،عسل خانومی،مهدیس ،سارا از لندن،حسنا ،الهام،سمیه،وانی عزیز،حوا و ارسلان در اهواز،سید شهاب حسینی محترم،امیر و فردا و دلبرک،مسافر با امید دادناش،الناز مامان الین...

 دوست ادبی و فرهنگی من،سحر،دوست خوب دندانپزشکم سحر،خاله تابناک عزیزم در تهران،دایی ممد در ونکوور،دکتر نغمه دوست خوبم در شیراز،زهرا در استرالیا،سارا در تبریز،فرشته با آروزی موفقیت در کنکور،ویدا و جودی در مشهد،کاپیتان با آرزوی سلامتی در اقیانوسها،شازده با امید به خوندن خاطراتت در ینگه دنیا،استاد عزیزم با تشکر و سپاس فراوان ،زهرای دوست داشتنی من،نرگسی که مدتهاست ازت بی خبرم،خپل در سرزمین گلها  و با آروزی موفقیت های روز افزون،هلیوس بامعرفت،دوستی که بهم گفت بعضی از نوشته هات اونقدر خوبن که آدم شک میکنه خودت نوشته باشی و دوستان عزیزی که اگه نامشون از یادم رفته،ازشون عذز میخوام...

از پدر و مادر خوبم که مشوق و حامی اصلی من تو خیلی کارها بودند ،به خاطر بودنشون از خداوند متشکرم...از اینکه تو این سالها تنها کسی که همه نوشته های منو خوند و یک بار هم چیزی راجع بهشون از من نپرسید،گلایه ای نکرد،کنجکاوی نکرد...به تمام احساساتم احترام گذاشت ،از همسرم ممنونم.

دوست دارم هر سال با نام و نشون از تمامی شما خواننده های خوب،یاد کنم و قدردان شما باشم.نوروز مبارک.

آخرین پست امسال  رو با پاراگرافی از کتاب" دختری که میشناختم" نوشته جی دی سلینجر به پایان میبرم:

شاید برای هر کسی دست کم یک شهر وجود داشته باشد که دیر یا زود در آن با دختر مورد علاقه اش رو به رو شود.نمیدانم این خوب است یا بد که برای هیچ مردی_که عشقش را دیده _دوری یا نزدیکی آن شهر و سختی یا آسانی رفت و آمد به آن اهمیتی ندارد.دختر آن جاست و تنها همین مهم است.

 

من نه منم!!

*چند وقت پیش یه مقاله از سجاد صاحبان زند خوندم که راجع به سرنوشت و علل مرگ و میر نویسنده ها و شعرا بود.و اینکه یه نرم افزاری هست که باهاش مطالب و اشعار چهار صد پونصد نفر از نویسنده ها رو بررسی کردند(تو انگلستان).دیدن که نویسنده هایی که خودکشی کردند تو مطالبشون بیشتر از "من"استفاده کرده بودند!و کلا انزوا و تنهایی گریز ناپذیر این قشر گویا باعث همچین چیزی میشده...

خلاصه من بعد از اونروز جرات ندارم از پستهای قبلیم چیزی بخونم!!حس میکنم آخرش با یک طناب و حلقه خدمت برسم!!(من الان خودمو جزو نویسنده ها و شعرا میدونم!!اینو داشته باشین!!)

*در راستای پست قبلی و خانوم عزیزی که برامون مربا پخته بود،همون روز عصر که من این پست رو نوشتم،رفتم و دیدم با انبوهی از مریض و یک یخچال خالی در مطب مواجه هستیم!!داشتیم از گرسنگی میمردیم و کسی وقت نداشت بره یه خوراکی بخره که همون خانوم عزیز ،با ظرفی پر از تکه های کیک کاکائوی خانگی  همراه با تکه های رنده شده پوست پرتقال داخل کیک وارد اتاق شدند...یعنی انقدر از این صحنه خوشحال شدیم..نمیدونین تا کجا میره!!

خیلی تلاش کردم گردن آقای دکتر بذارم که توروخدا وقت ویزیت شوهر این خانومو هر هفته،تعیین کنند!!زیر بار نرفتند!!

*از بس مردم افتادن به جون خونه زندگیاشون و خیابونا،آدم هول ورش میداره!حس میکنه الان قراره از سازمان نظارت و بازرسی بیان دونه دونه کمد و کابینت های خونه رو بررسی کنن!!اگه مرتب نبود مثلا یارانه هامونو قطع کنن!!خلاصه این روزا با این کارای خونه و بیرون دیگه حالی به آدم میمونه؟نه والا!!

*یه چند روزه زیر لب میخونم..من دیگه رامت نمیشم...اسیر دامت نمیشم....یادمم نمیاد آهنگ از کی بود..شعرش چی بود..ولی در کل این مصراعش حاوی پیامه!!

*زت زیاد!!

 

 

 

لرزون لرزون...چشمک زنون...

*خانومه که مادرشو برای ویزیت آورده ،برگه آزمایش رو هم میذاره رو میز...استاد نگاهی میکنه و میگه حاج خانوم کم خون هستن..زن میگه:بله آقای دکتر!اتفاقا متخصص خون هم بهمون گفت گلبول های قرمز مادرم در حال چشمک زدن هستند!!

الان شما واسه چشمک زدنشون دارو بنویسین!!

استاد یه کم مکث کرد بعد گفت والا من برای کم خونی ساده بلدم!واسه چشمک زدن ببرین پیش همون متخصص خون دارو بنویسه!!

با خودم فک میکنم گلبول قرمز هم گلبول قرمز قدیم....سرشونو مینداختن پایین ،سنگین رنگین از تو رگها رد میشدن..الان گلبول قرمز چشمک بزنه،لابد فردا میخواد قر هم بده....استغفرالله!!

*چرا روزی که یک ربع زودتر از وقت موعد از مطب خارج میشی و ذوق میکنی که برسی خونه،سی و پنج دقیقه تو اولین چهارراه تو ترافیک گیر میکنی!!

*چرا وقتی یه روز به صورت غیر منتظره تعدادی از مریضها عوض اومدن به مطب و تنظیم باطری قلبی رفتن به بازار جهت تنظیم جیب مبارک!و تقریبا یک ساعت زودتر از وقت معمول از مطب میای بیرون،و در حالی که تو اتوبان داری با آهنگ شهرام شب پره حال میکنی یهو با صحنه ای مواجه میشی که در طول این ده دوازده سال رانندگی،یک یا دو بار بیشتر ندیدی!!و اون اینکه چراغ بنزین ماشین روشن بشه!!بعد مجبور بشی سر خرو کج کنی بری تو پمپ بنزین،در اون صف طولانی سماق بمکی..و سر وقت همیشگی برسی خونه!!

*واقعا چرا؟؟!!با درود بر مورفی عزیز!!

*یه خانومی یه ظرف کوچیک مربا آورد..و گفت که آقای دکتر بخورین دهنتونو شیرین کنین!!من هم از فرصت استفاده کرده مربا رو به آبدارخونه آورده تا با همکاران بزنیم تورگ!!

به دوستم میگم این مربای بالنگه(منظورم پوست بالنگ بود ولی این پوست رو یادم رفت بگم!!)همکارم میگه..نه بابا!بالنگ نیست..

میگم خوب نارنج که نیست..از رنگش معلومه..اگه بالنگ نباشه پس لیمو ترشه(منظور پوست لیمو ترش!!)چشمهای همکارم گرد شده میگه نه بابا..این کجاش لیمو ترشه!!خلاصه بحث به جایی نمیرسه..دوستم یکی از مرباها رو میزنه به چنگال میبره میذاره تو دهان دوست دیگه مون...میگه بخور ببین این چیه؟!!

همکار دیگه مون با صدای بلند از تو سالن انتظاراعلام میکنه که بچه ها این مرباست!!!

میگم تو تنهایی اینو فهمیدی یا مریضا هم کمکت کردن!!ما فک میکردیم ترشیه!!

خلاصه بعد از توضیحات و رفع سوتفاهمات  و تناول بسیارهمگی به این نتیجه رسیدیم که این مربای پوست بالنگه!!

یادم نیست یکی از مرباها برای آقای دکتر باقی موند یا خیر!!!

*یادش به خیر سالها پیش عموی بزرگم از آمریکا اومده بود،مربای گردو گذاشتیم جلوش و گفتیم حدس بزن چیه!!عمو یکی خورد گفت خیلی خوشمزه ست..ولی نفهمیدم چیه!دو تا خورد گفت بذار ببینم این چیه..سه تا..چهار تا... پنج تا...بابام گفت داداش بی خیال!!اون مربای گردو ئه!اون ظرفو رد کن بیاد اینور!!!!

 

خاله آذر 5 ساله شد..

http://s1.picofile.com/file/7675588167/khaleazar.wma.html

جیم نوشت!

یه جوک بود که یارو به خدا میگه خدایا تو که با ۵۰ تومان ۷۰ نوع بلا رو دفع میکنی،چند میگیری کلا بی خیال ما شی؟!!

الان من یه همچین وضعی دارم نسبت به بندگان خدا!!کلا انگار در سالی که گذشت تقریبا مشغول راضی نگهداشتن همه و همه بودم!!از بزرگ و کوچیک و همسایه و فامیل و دوست و آشنا و غیره...

بعد به مرور انگار این مساله در من نهادینه شده...یهنی نهادینه بودا...الان دیگه کلا چسبیده بر من!!

البته هر چی فک میکنم که با پول این مساله رو حل کنم میبینم مگه من چقدر دارم که به این و آن بدم کلا مارو بی خیال بشن!!!

درسته وسط مریضاست...یه چند دقیقه جیم زدم از کار...ولی حس میکنم نوشتنش آرومم کرد...

اه..بی خیال...گاهی دشارژ شدن هم شارژ میخواد!!ا

صاب مرده

دیشب هم خوابم نبرد..بی خوابی ها سراغم اومده...یه زمانی بس که خسته میشدم بیهوش میشدم،الان بس که خسته میشم بیدارم!

تا صبح یه صحنه ای رو چند بار تو ذهنم مجسم کردم!اینکه کاش میشد زبونمو دور دستم بپیچم و از ته حلقم بکشم بیرون و بندازمش جایی که حتی نفهمم کجاست..راحت و آسوده میشدم..فوقش وقتی دلم میگرفت اصوات نامبهمی از دهانم خارج میشد...ولی هرچی به انگشتام نگاه کردم دلم نیومد بلایی بر سرشون تجسم کنم...من سالم بودن انگشتهامو با دنیا عوض نمیکنم...

روزی برام از بیماری ام اس و مشکلاتی که براش پیش اومده میگه...میگه و بغضشو فرو میخوره..میگه و چشماش پر میشه...چی باید میگفتم...وقتی میگه حس میکنم از وقتی بیمار شدم از چشم پدر و مادرم هم افتادم..حالا کدوم مرد غریبه میاد منو بگیره تا با بیماری من بسازه...این روزها انقدر اینو گفتم که باز تو الان میدونی یه بیماری داری..ولی من از خودمو فردای خودم خبر ندارم!!چه میدونم کجا قراره یه کامیون با آسفالت جاده منو یکی کنه یا زورگیرا یه تیر یا قمه خلاصم کنن...

گریه میکنه و بغلم میکنه که نمیدونی چقدر با حرفات منو آروم میکنی..!دیروز میگم پس فلانی کو؟میشنوم که حالش خوش نیست..انگار این  چند روز بیماریش دوباره عود کرده...

زن جوون میاد تو اتاق ...قیافه ش عین مرده متحرک...دکتر ازش میپرسه چیه؟خوبی؟میگه افتضاحم...حامله هستم...استاد وا میره...سکوتی بسیار بسیار طولانی برقرار میشه...آنقدر سکوت سنگینه که چند بار علی رغم خواسته خودم مجبور میشم چهره هردوتاشونو نگاه کنم...استاد میگه آخه چرا؟تو مگه توبکتومی نکردی؟

شوهرشو صدا میکنه بیاد تو مطب...دکتر با آرامش میگه خوب،مینویسم برو از دو تا متخصص قلب دیگه هم تایید بگیر..فردا برو پزشکی قانونی تا مجوز سقط بدن و برو بخواب بیمارستان...زن با صدایی خفه میگه ولی من نمیخوام سقط کنم...اینو نگه میدارم...استاد بهم میگه آیزن منجر سیندرم داره...چند سال پیش هم که حامله شده بود به زور تونستیم زنده نگهش داریم و جون سالم به در برد...زن همچنان اشک میریزه و میگه سقط هم خیلی سخت بود...ولی من بچه ندارم...میخوام اینو نگه دارم...دکتر میگه اخه بالفرض اگه بچه ای بمونه،بی مادر به چه دردی میخوره...تو امکان نداره بتونی حاملگی رو تحمل کنی...

شروع میکنه به نوشتن گواهی...زن گریه میکنه و سرشو به نشونه نفی تکون میده...شوهرش در گوشش چیزایی میگه..دلداریش میده...اوضاع شوهر بدتر از اونه...بهش میگم آخه فک میکنی فقط تو بچه نداری؟اخه به چه قیمتی...هر چی سن حاملگیت بالاتر بره برات خطرناکتره...سقط هم زمانی داره...میگه نمیفهمی منو...

آره!تورم نمیفهمم!

تو همین حین دیگری بهم اس ام اس میزنه که  خانوم دکتر..حس میکنم دنیا منو 3 طلاقه کرده...دلم بدجور از زندگی گرفته...مینویسم اگه دنیا 3 طلاقه ت کرده ولش کن بره به جهنم...برو سراغ یه دنیای دیگه...میگه لابد من گناهانم زیاده که باید اینطوری کفاره بدم...میگم چه ربطی داره اخه دختر...این روزای سخت واسه هممون هست...لامصب دل بی صاحبه...صاب مرده ست...یه روز میگیره ...یه روز وا میشه...غصه از سر تا پای اس ام اس داره میباره...میگه میدونم سر کاری ولی دارم منفجر میشم..باید بهت میگفتم تو سنگ صبورمی...

از دیگری میپرسم چی شد حرف دلتو بهم گفتی؟میگه اخه تو دوستام تو عاقل ترینی!به این حرفش بعد از مدتها بهش زنگ میزنم،خنده م گرفته بهش میگم واست متاسفم که من خل و چل،شدم عاقل ترین دوست تو!میگه آخه خوب مشاوره میدی...بعد از هزار تا اس ام اس این چند روز،شروع میکنم به حرف زدن باهاش...وسطاش بهم میگه الناز اینا که میگی الان چه دردی از من دوا میکنه؟!!این نکات به چه درد من میخوره!!چرا دچار تکلم پرفشار شدی؟!

آخر شب میام یه حسی رو باهاش در میون بذارم...حسه دیگه...دست خود ادم که نیست!!مثل حسادت...مثل رقابت...مثل خساست..میاد سراغ آدم!گربه که نیست پیشت کنی بره!!صبح که پا میشی تموم میشه...یه حس گذراست...

برای هزارمین بار میدونم که حرفهایی که بعد از 12 نیمه شب زده میشه از فیلتر مغز نمیگذره!!ولی چه اصرار احمقانه ایه که من حرفمو با یکی که مطمئنم به خاطر شرایط متفاوت منو درک نخواهد کرد درمیون بذارم...

جوابای پشت سر هم میزنه برام...نصیحت پشت نصیحت...نگرانه..حرص خورده از حرفام...ولی نمیتونم...نمیتونم توضیح بدم براش...فقط مینویسم بالاخره یه روز میرسی به سن من...شرایطت مثل من میشه...یه زمانی منم مثل تو فکر میکردم...شاید متعصب تر از تو...یه زمانی وقتی خواهر بزرگتر دوستم اومده بود یه حرفی تو خونه از احساس قلبیش زده بود،منم یه جورایی خوشم نیومده بود...یه روزی به حرفم میرسی..همون طور که من به حرف بعضیا هر روزه میرسم...

مرده شوی سنگ صبور بودن منو ببره با خودش نیاره!مرده شوی دلی که واسه من تنگ شد و ببره!مرده شوی درک نکردن منو ببره!مرده شوی منو با مشاوره دادنم از رو زمین برداره!!ولی ...این دله...این لامصب یه روزی میگیره یه روزی وا میشه...یه روز دل تو واسه یکی میگیره...یه روز دل دیگری واسه تو...یه روز تو یه خاطره یادت میاد...یه روز یه عالمه خاطره یادت میارن...

واست چی نوشتم؟من مرده،تو زنده!شاید به این حرفام رسیدی...گفتی هر وقت رسیدم فکرشو میکنم!