چشمها را باید شست..دقت باید کرد!!

دو هفته قبل رفتم کلاس نقاشی..نشستم تا نقاشی نیمه کاره رو به یه جایی برسونم..همون اولش آقا معلم  طبق معمول گفت،از همون  کنار ،یه کم روزنامه بردار بذار زیر دستت...مثل همیشه یه چند برگ روزنامه باطله برداشتم و زیر دستم گذاشتم ...

یه کم بعد بابا زنگ زد و گفت کلیدو بیار...منم جلدی پریدم تا کلیدو ببرم..بعد از 10 دقیقه ای که برگشتم،کلاس خالی بود و فرشته و یه خانوم دیگه رفته بودند...تا رفتم ،معلم گفت:میدونی چیکار کردی؟گفتم:چیکار کردم؟!گفت:نگو خانوم ج ،یه پرتره بزرگ کشیده بوده و گذاشته بوده لای روزنامه رو میز،تا من براش قاب بگیرم..دست بر قضا،تو همون روزنامه رو زیر دستت گذاشته بودی و نقاشیش تا شده بود...

وای..آتقدر ناراحت شدم...و گفتم من اصلا فکر نمی کردم لای روزنامه نقاشی به اون بزرگی باشه..استاد هم گفت:که اتفاقا منم بهش همینو گفتم که اون چه میدونسته و تو نباید کارتو همین جوری رو میز میذاشتی....

این هفته تو کلاس دیدمش و ازش معذارت خواستم..یه کم دلش پر بود که خودت میدونی که آدم چقدر زحمت میکشه واسه هر نقاشی..کاش قبل از اینکه روزنامه برمیداشتی یه سوال میکردی یا لاشو نگاه میکردی...منم گفتم:والا،من که عمدا اینکارو نکردم...الان چند ماهه که میام اینجا و هر دفعه استاد یه روزنامه ورمیداره یا میگه از اون گوشه بردار بذار زیر دستت...!ولی ای کاش شما نقاشیتونو کنار دست خودتون میگذاشتین...

انصافا گفت:این یه تجربه شد وسه هر دوتامون..از این به بعد من در مورد وسایلم بیشتر دقت میکنم...خداییش من هم از اون روز لای هر کاغذ و آت و آشغالی رو چند بار نگاه میکنم!!

*روز عروسیم بود...یک پنج شنبه سرد تو آذر ماه..شب قبل مراسم عقد و اینا...بود و ظهر خیلی خسته و خواب آلود بودم...از آرایشگاه زنگ زدند که مگه امروز هم قرار نبود بیای؟دیر شده ها...گفتم:اومدم!!

ظهر بود و آرایشگر یه چند تا غر هم بهم زد که الان باید هول هولکی تا ساعت 4 تورو آماده کنم و...گفتم:خودت که میدونی من اصلا اهل ارایشها و کارای اجق وجق نیستم...دیگه یه آرایش ساده هول کردن نداره...

خلاصه نشستم رو صندلی و شاگردش اومد و گفت چشماتونو باز کنید توش قطره بریزم..تو یه چشمم قطره ریخت و اومد تو این یکی چشمم که بریزه...

گفتم:چشمم سوخت..

گفت:قطره است دیگه..یه کم میسوزونه!این یکی چشمتو باز کن..

گفتم:ولی بدجور میسوزه ها..

گفت:دیر شده..اون یکی چشمتم باز کن..

گفتم:به جان خودم یه جوری شده این چشمم...

فقط صدای جیغ این دخترو شنیدم که گفت:....خانوم!من چسب ناخن ریختم تو چشمش!!

چشمتون روز بد نبینه!در کسری از ثانیه چشمم کمپلت به هم چسبید و چش و چال همگی به فنا رفت...

نمیدونم چند نفری ریختن رو من...یکی هی به زور میگه چشمتو باز کن،توش بتامتازون بریزم...یکی داره نمیدونم دعای چی میخونه...دختره اونور داره گریه میکنه...یادمه گفتم:توروخدا شلوغ نکنین...فقط منو ببرین کنار روشویی..

رفتم و با آب ولرم شروع کردم به شستن چشمم...به آرومی این چسبها رو میکندم...می شستم...مژه هام میاد تو دستم...هی چسبا کنده میشد..هی مژه هام میومد تو دستم...

هر چند دقیقه یکبار هم صدای خانوم آرایشگرو میشنیدم که میگفت :خدارو شکر که خودت دکتری!!

و من تو دلم همش میگفتم  واقعاالان چه اهمیتی داره دکتر بودن من؟!!

فکر کنم بیست دقیقه یا نیم ساعتی با این چشم ور رفتم ...یه کم باز شده بود...نشستم رو صندلی و گفتم الان یه کم بتامتازون  بریز تو چشمم...و فقط منو اماده کن برم تالار..هر شکلی بودم مهم نیست!!

شروع کرد به آرایش  پشت چشمهام...خودم که نفهمیدم ،ولی یه کم بعد آروم بیدارم کرد که  بیدار شو...چشماتو باز کن بقیه کارتو انجام بدم...همون فرصت کوتاهی که خوابم برده بود برام کافی بود تا یه کم حالم بهتر بشه...

 اونروزکسی تا وقتی چیزی نگفتم،متوجه نشد...فقط تو عکسها،چشمهای خسته و کمی قرمزم یاد اور اون اتفاقه...

خیلی سال بعد که داشتم این خاطره رو تعریف میکردم،یکی از دوستام پرسید:آرایشگرو چیکار کردی؟اون دختره رو چیکار کردی؟!پولشو که ندادی؟!!

گفتم:هیچ چی... هیچ کدوم...اصلا به روی دختره نیاوردم...به اندازه کافی خودش ترسیده بود...

گفت:من اگه بودم تیکه تیکه ش کرده بودم(البته با شناختی که ازش داریم،مطمئن بودیم که قیمه قیمه میکرد اون طرفو!!)

گفتم:اون که عمدا اینکارو نکرده بود...ولی فکر میکنم این حادثه باعث میشه همیشه اول روی قطره ها رو درست بخونه..بعد استفاده کنه...

فرزندان من!روی داروها رو درست بخونید!!لای روزنامه ها را درست نگاه کنید تا گند نزنید!!

 

 

سنگدون؟سنگدان؟!

یه آقای حدودا 65 ساله ،چهارشونه و درشت و سرخ وسفید با یه کت و شلوار مرتب و پالتوی تر و تمیز اومد تو اتاق..پشت سرش یه خانوم حدودا 45 یا 50 ساله که ابروهاشو حسابی سیاهی کشیده بود با یه پالتو پوست مشکی و یه شال پوست مشکی و پوتینی که دوروبرش پوست و موهای مشکی آویزون بود وارد شد!

مرد نشست رو صندلی و گفت دوختور،تو قول داده بودی بیای نخجوان !چرا به قولت وفا نکردی ؟استادگفت:باشه ..حالا قهر نکن..وقت بشه میاییم..

معاینه تموم شد و داروهاشو نوشتیم و مرد وقتی میخواست لباساشومرتب کنه ،به زن گفت بیا لباسامو درست کن بینم!

رو به دکتر کرد و گفت:دوختور!ماشالله خیلی خوبم ...حالم خیلی خوب شده..

دکتر توضیح داد که قرار بوده واسه این مرد باطری قلب بذارن ولی اومد بیمارستان و خلاصه با یه شوک،ریتمش منظم شد و دیگه احتیاجی به درمانهای دیگه پیدا تکرد...

مرد گفت:نه....دوختور!میدونی علتش اینه که یه خانومی هست که خیلی به من میرسه و خیلی خدمت میکنه !واسه اینه که حالم خوبه!!

یه کم سکوت بین من و استاد برقرار میشه!دکتر اشاره میکنه به خانوم پوست پوستی و میگه منظورت ایشونه؟

مرد در حالی که داره دستشو میکنه تو آستین های پالتو که زن براش گرفته،میگه:نه..این که مادر بچه هاست!!اون یه خانوم دیگه است!!

چند لحظه بعد دکتر میگه:خوب جرات داری جلوی مادر بچه ها از این حرفها میزنیا!!

مرد میگه:چرا؟مگه چیکارش دارم؟اذیتش نمیکنم،کتکش نمیزنم،پول هم بهش مبدم!چرا باید ناراحت بشه!!دوختور...!پیغمبر خدا وقتی مرد 7تا زن داشت..من چرا نباید داشته باشم!

زیر لب میگم:الان یعنی شما به پیغمبری مبعوث شدین!!

دکتر میگه :حالا از این حرفها  جلوی این خانومت نزن...برو به سلامت...

داره میره و میگه :بهار حتما بیایین نخجوان..همگی بیایین...به من اشاره میکنه و میگه این خانوم دوختور......هممممم...همکار چیلیخ میکنه با شما؟

دکتر میگه :آره..هم خودش هم همسرش !

لب و لوچه اشو جمع میکنه میگه..هممم..باشه  بابا ..شما ها هم بیایین!!!

زهرا میگه دیدی این مرد چقدر چشم چرونه...وزیر اقتصاد نخجوان بوده زمان  نمیدونم بابای الهام علیف!!

میگم :اوه..اوه!پس اینطور!

زهرا میگه :همیشه میگه یه زن صیغه ای هم تو تبریز دارم!هر وقت این مادر بچه ها باهام نیاد،میرم پیش اون!تازه به یکی از بچه ها گفته بود بیا تورو هم بگیرم!!مگه چیه!!

اینطور مریضهایی داریم ما!!

*یه هفته پیش،همسر جان یهو گیر دادن که سنگدون بخریم ،برام سوپ درست کن بریز تو سوپ!!

منکه تو این چند سال همچین چیزی از همسر جان نشنیده بودم کلی متعجب شدم!و گفتم مامان خیلی وقتها تو خوراک لوبیا چیتی سنگدون میریزه و کلا بامزه است!یک تکه لاستیکی که زیر دندون قرچ قوروچ میکنه و اینا...خلاصه  یه ظرف سنگدون خریدیم از مرغ فروشی...چون  شب هوا سرد بود گذاشتیم تو صندوق عقب ماشین و رفتیم خونه بابام...ساعتی بعد که اومدیم بیرون تا سوار ماشین بشیم یهو یه گربه آنچنان اومد طرف ما و همچون کافری که به آغوش اسلام پناه بیاره خودشو انداخت رو پاهای منو...

منم گفتم:ای جااان..چه خوشش اومده از من!همسر جان گفت :نه بابا!!به بوی سنگدون اومده!!

خلاصه،در صندوق رو باز کرد و یه سنگدون در آورد و انداخت جلوی پیشی!!

گربه یه چند لحظه به ما نگاه کرد...یه چند لحظه به سنگدون ...بعد دوباره اومد به پرو پای من پیچید!!از پشتش گرفتم،سرشو آوردم جلوی گوشت و بهش میگم:بخور عزیز من!!

دوباره عین بز زل زده به من و اومده دو رو برم میچرخه...نشستم و بهش میگم:معرفی میکنم!پیشی..سنگدون!....سنگدون...پیشی!!

باز انگار نه انگار!!میگم عجب خل منگیه این گربه!!

همسر جان یه تیکه دیگه از تو نایلون درمیاره جلوی پیشی بندازه...میگم:صبر کن ببینم این اصلا میفهمه این خوردنیه!!نکنه شوکه شده و میگه اخر شب تو این سرما ،منو اینهمه خوشبختی محاله؟!!

خم شدم و سنگدونو گرفتم جلوی دماغش که بخور گوگولی مگولی....این خوردنیه!!تو چشام نگا کرد و دستشو گذاشت تو دستم و خلاصه ...به این نتیجه میرسیم بریم ...شاید سر عقل بیاد!

ماشینو که روشن میکنیم،میدوه و سنگدونو میبره زیر اون ماشین جلویی و قایم میکنه..میاد این یکی سنگدونو به دندون میگیره و شروع به خوردن میکنه....میفهمیم که نقشه اش این بود که ببینه مارو تا کجا میتونه با عشوه هاش تیغ بزنه!!

یکی دوروز قبل دارم از جلوی یه نمایشگاه اتوموبیل سر کوچه بابا اینا رد میشم..میبینم که یه گربه همچین روی کاپوت یه لکسوس  که جلو در،پارک شده نشسته و صورتشو گرفته رو به آفتاب و چشماشو بسته که صاحب اون ماشین همچین لذتی رو تجربه نکرده!!

دارم از کنارش رد میشم ،چشماشو نیمه باز میکنه و یهو یه چند تا میو میکنه...همچین انگار به نظرش آشنا میام!!

تو خونه واسه همسر جان تعریف میکنم..مشخصاتشو که میپرسه ،میگه همون گربه است  دیکه تورو شناخته!! آخه خاله سنگدونشی دیگه!!

*همچین گربه هایی داریم ما!!

 

کات

گفتم ارزش فکر کردن نداره..

گفت دلم دریایی نیست...

گفتم واسه کسی بمیر که واست تب کنه...

گفت گفتنش برات آسونه..

گفتم آسون نیست..ولی کسی با ترک کردن یا ترک شدن نمرده..

گفت تا دیروز باید به فلانی فکر میکردم..از امروز میگین به بهمانی فکر کن...

گفتم ولی فلانی زد زیر همه چیز...همون فلانی که قرار بود متفاوت تر از همه باشه...

گفت راست میگی..ولی چرا اینکارو کرد؟

گفتم به قول دوستی بهانه برای ترک کردن و بهم زدن زندگی زیاده ولی برای موندن یکی دو تا بهانه بیشتر نیست..ولی همون یکی دو تا بهانه خیلی قویه...

چیزی نگفت...

گفتم لابد بهانه برای موندنش قوی نبوده...

گفت میدونم چی میگی..قبول دارم ...ولی نمیتونم به دلم بگم بهش فکر نکن..

گفتم ذره ذره تموم کردن و کش دادن یه رابطه آزار دهنده،خرد خرد روح و جسمتو میخوره...

گفت آخه دوست ندارم خاطرات خوبشو از یاد ببرم...

گفتم خاطرات خوب و خاطرات بد...حرفهای دلنشین و حرفهای گزنده...با معرفتی ها و نامردی ها...راستی ها و اتهام ها...خنده ها و گریه ها...همه جای خودشونو تو تک تک سلولهای قلب و مغزت حفظ میکنند...و به موقع عین یه فیلم جلوی چشمات میارن...

چیزی نگفت...

چیزی نگفتم...

گفت ولی دوسش داشتم..دوسش دارم..

گفتم اون چی؟

گفت انگار اونقدر که میگفت دوسم نداشته..والا اینطوری نامردی نمیکرد...

چیزی نگفتم..

گفت دوسم نداشته...؟

گفتم نمیدونم...

گفت چطور خودمو جمع و جور کنم؟

گفتم  باید تصمیم جدی بگیری...یکی از همون بهانه ها رو پیدا میکنی..یه روز صبح..مثلا یه صبح یکشنبه از خواب بیدار میشی و میگی به این دلیل باید تموم کنم...یه موکت بر، برمیداری و اون ریسمان زهوار در رفته رو میبری...کات!

گفت راستش از اولش میدونستم باهم جور نیستیم...یه جایی کم میاریم.........زجر میکشیم...بی اعتبار میشیم..

گفتم پس بادت باشه..به قول عباس معروفی ،آدم باید یه چایی بنوشه که به شاشیدنش بیارزه..

 

شکلات باراکا

هر وقت شکلات باراکا،میبینم یاد پونی و همسرش و دو تا کوچولوهای بامزه شون میفتم...یاد خرداد ماه امسال که با باران بعد از کلی بالا پایین شدن، قرار گذاشتیم تو پارک همدیگه رو ببینیم..یادمه مامان فرزاد اون موقع تبریز بود و یهو بدجور از ناحیه پا و کمر دچار مشکل شد که شکر خدا ۴۸ ساعته برطرف شد..و به همون جهت با یه اوضاعی با بچه ها قرار گذاشتیم...تنها نشونه ای که میدونستم موهای فرفری کاوه کوچولو بود...خلاصه از همون پسر بچه مو طلایی مو فرفری و کتی که بزرگتر از عکسش شده بود شناختمشون...رو نیمکت نشستیم و با  این خواننده ها و دوستان اردبیلی عزیز صخبت کردیم...

برام چند تا شیرینی خوشمزه و تازه و یک جعبه شکلات باراکای خیلی خوش طعم هدیه آورده بودند..

از اون به بعد شکلات باراکا منو یاد این خانواده میندازه..امیدوارم هر جا باشین سلامت باشید...

 

نشنال جئوگرافیک!!

3 سوال شدیدا ذهنمو مشغول کرده:

!)کانگوروها وقتی حامله نیستند در کیسه شکمشون بازه؟میتونن وقتی بچه تو کیسه شون نیست،میوه ای ،شاخه درختی چیزی بذارن تو کیسه؟مثلا میتونن در حالی که با یه دستشون کاسه شله زرد گرفتند،تو کیسه شون ساندویچ نذری بذارن؟؟

2)حیوانات وقتی پیر میشن،دندنوناشون میریزه؟مثلا گربه پیری نداریم که بی دندون باشه عوض میو میو مثل مادربزرگه بگه ننه قلی مادرررر؟؟!!

3)میشه زرافه سوار شد؟اصلا زرافه سوار داریم؟میشه پیتکو پیتکو کرد با زرافه؟؟

من زیاد حوصله سرچ کردن ندارم..اگه میشه نتایج تحقیقات و دانسته های خود را بیان کنید و انسانی را از نگرانی و همسرش را از  شنیدن این سوالها برهانید!!

*عجب زبلیه این ممد مرسی هااااا....