سنگدون؟سنگدان؟!
یه آقای حدودا 65 ساله ،چهارشونه و درشت و سرخ وسفید با یه کت و شلوار مرتب و پالتوی تر و تمیز اومد تو اتاق..پشت سرش یه خانوم حدودا 45 یا 50 ساله که ابروهاشو حسابی سیاهی کشیده بود با یه پالتو پوست مشکی و یه شال پوست مشکی و پوتینی که دوروبرش پوست و موهای مشکی آویزون بود وارد شد!
مرد نشست رو صندلی و گفت دوختور،تو قول داده بودی بیای نخجوان !چرا به قولت وفا نکردی ؟استادگفت:باشه ..حالا قهر نکن..وقت بشه میاییم..
معاینه تموم شد و داروهاشو نوشتیم و مرد وقتی میخواست لباساشومرتب کنه ،به زن گفت بیا لباسامو درست کن بینم!
رو به دکتر کرد و گفت:دوختور!ماشالله خیلی خوبم ...حالم خیلی خوب شده..
دکتر توضیح داد که قرار بوده واسه این مرد باطری قلب بذارن ولی اومد بیمارستان و خلاصه با یه شوک،ریتمش منظم شد و دیگه احتیاجی به درمانهای دیگه پیدا تکرد...
مرد گفت:نه....دوختور!میدونی علتش اینه که یه خانومی هست که خیلی به من میرسه و خیلی خدمت میکنه !واسه اینه که حالم خوبه!!
یه کم سکوت بین من و استاد برقرار میشه!دکتر اشاره میکنه به خانوم پوست پوستی و میگه منظورت ایشونه؟
مرد در حالی که داره دستشو میکنه تو آستین های پالتو که زن براش گرفته،میگه:نه..این که مادر بچه هاست!!اون یه خانوم دیگه است!!
چند لحظه بعد دکتر میگه:خوب جرات داری جلوی مادر بچه ها از این حرفها میزنیا!!
مرد میگه:چرا؟مگه چیکارش دارم؟اذیتش نمیکنم،کتکش نمیزنم،پول هم بهش مبدم!چرا باید ناراحت بشه!!دوختور...!پیغمبر خدا وقتی مرد 7تا زن داشت..من چرا نباید داشته باشم!
زیر لب میگم:الان یعنی شما به پیغمبری مبعوث شدین!!
دکتر میگه :حالا از این حرفها جلوی این خانومت نزن...برو به سلامت...
داره میره و میگه :بهار حتما بیایین نخجوان..همگی بیایین...به من اشاره میکنه و میگه این خانوم دوختور......هممممم...همکار چیلیخ میکنه با شما؟
دکتر میگه :آره..هم خودش هم همسرش !
لب و لوچه اشو جمع میکنه میگه..هممم..باشه بابا ..شما ها هم بیایین!!!
زهرا میگه دیدی این مرد چقدر چشم چرونه...وزیر اقتصاد نخجوان بوده زمان نمیدونم بابای الهام علیف!!
میگم :اوه..اوه!پس اینطور!
زهرا میگه :همیشه میگه یه زن صیغه ای هم تو تبریز دارم!هر وقت این مادر بچه ها باهام نیاد،میرم پیش اون!تازه به یکی از بچه ها گفته بود بیا تورو هم بگیرم!!مگه چیه!!
اینطور مریضهایی داریم ما!!
*یه هفته پیش،همسر جان یهو گیر دادن که سنگدون بخریم ،برام سوپ درست کن بریز تو سوپ!!
منکه تو این چند سال همچین چیزی از همسر جان نشنیده بودم کلی متعجب شدم!و گفتم مامان خیلی وقتها تو خوراک لوبیا چیتی سنگدون میریزه و کلا بامزه است!یک تکه لاستیکی که زیر دندون قرچ قوروچ میکنه و اینا...خلاصه یه ظرف سنگدون خریدیم از مرغ فروشی...چون شب هوا سرد بود گذاشتیم تو صندوق عقب ماشین و رفتیم خونه بابام...ساعتی بعد که اومدیم بیرون تا سوار ماشین بشیم یهو یه گربه آنچنان اومد طرف ما و همچون کافری که به آغوش اسلام پناه بیاره خودشو انداخت رو پاهای منو...
منم گفتم:ای جااان..چه خوشش اومده از من!همسر جان گفت :نه بابا!!به بوی سنگدون اومده!!
خلاصه،در صندوق رو باز کرد و یه سنگدون در آورد و انداخت جلوی پیشی!!
گربه یه چند لحظه به ما نگاه کرد...یه چند لحظه به سنگدون ...بعد دوباره اومد به پرو پای من پیچید!!از پشتش گرفتم،سرشو آوردم جلوی گوشت و بهش میگم:بخور عزیز من!!
دوباره عین بز زل زده به من و اومده دو رو برم میچرخه...نشستم و بهش میگم:معرفی میکنم!پیشی..سنگدون!....سنگدون...پیشی!!
باز انگار نه انگار!!میگم عجب خل منگیه این گربه!!
همسر جان یه تیکه دیگه از تو نایلون درمیاره جلوی پیشی بندازه...میگم:صبر کن ببینم این اصلا میفهمه این خوردنیه!!نکنه شوکه شده و میگه اخر شب تو این سرما ،منو اینهمه خوشبختی محاله؟!!
خم شدم و سنگدونو گرفتم جلوی دماغش که بخور گوگولی مگولی....این خوردنیه!!تو چشام نگا کرد و دستشو گذاشت تو دستم و خلاصه ...به این نتیجه میرسیم بریم ...شاید سر عقل بیاد!
ماشینو که روشن میکنیم،میدوه و سنگدونو میبره زیر اون ماشین جلویی و قایم میکنه..میاد این یکی سنگدونو به دندون میگیره و شروع به خوردن میکنه....میفهمیم که نقشه اش این بود که ببینه مارو تا کجا میتونه با عشوه هاش تیغ بزنه!!
یکی دوروز قبل دارم از جلوی یه نمایشگاه اتوموبیل سر کوچه بابا اینا رد میشم..میبینم که یه گربه همچین روی کاپوت یه لکسوس که جلو در،پارک شده نشسته و صورتشو گرفته رو به آفتاب و چشماشو بسته که صاحب اون ماشین همچین لذتی رو تجربه نکرده!!
دارم از کنارش رد میشم ،چشماشو نیمه باز میکنه و یهو یه چند تا میو میکنه...همچین انگار به نظرش آشنا میام!!
تو خونه واسه همسر جان تعریف میکنم..مشخصاتشو که میپرسه ،میگه همون گربه است دیکه تورو شناخته!! آخه خاله سنگدونشی دیگه!!
*همچین گربه هایی داریم ما!!