شراره!

سالها پیش وقتی ریتم قلبی رو یادمون دادند،گفتند ریتم میتونه منظم منظم باشه،نامنظم منظم باشه ،نامنظم نا منظم باشه...

امشب تمام راه برگشت از سر کار،داشتم شرافت رو تو ذهنم طبقه بندی میکردم.به این نتیجه رسیدم که حداقل من هیچ وقت نمیتونم ادعا کنم که جزو دسته باشرف باشرف هستم!!

بالاخره زیر آب زدم،دروغ گفتم از نوع کاملا غیر مصلحتی!،دور زدم،پیچوندم،حسادت کردم،غیبت تا دلتون بخواد..یعنی دیگه خیلی منطقی فکر کنم و بخوام بی نهایتشو در نظر بگیرم،محترمانه فقط مرتکب جنایت و قتل عمد نشدم!!(البته تا این لحظه از قتلهای غیر عمدم خبر ندارم،اگه شواهدی در دست دارین منو بی خبر نذارین!)

ولی تو تمام این خباثت ها،یه حسی هم در کنارش همیشه داشتم..حالا نمیدونم اسمشو بذارم وجدان ،حس انسان دوستی،یا شاید تظاهر به نیکویی،ریا..(راحتین تو این پست هرچی دلتون میخواد فکر کنین!)

این حس،باعث میشه که مثلا اگه هزار سال پیش راهزن میشدم،احتمالا ماههای حرام،راهزنی نمیکردم!!یا مثلا از هر شش تا کاروان،یهو هوس میکردم به خاطر زنان و کودکان بی دفاع(این اصطلاح رو اعصاب منه،همیشه تو اخباروقتی میخوان مظلومیت رو به تصویر بکشن،یاد زنان و کودکان بی دفاع میفتند!نمیدونم مگه مردان جوان،حق حیات ندارن!!)،به یک کاروان حال بدم و بذارم بدون خون و خونریزی به راه خودشون ادامه بدن!!

یا چند صد سال پیش مطمئنا یه کلاه میذاشتم رو سرم که یه پر گوشه اش داشته باشه..الی هود میشدم!یه خرس گنده ای هم پیدا میکردم باهاش رفیق میشدم اسمشو میذاشتم جان کوچولو!!میرفتیم با خدعه و نیرنگ پولدارها رو سرکیسه میکردیم..بعد میدادیم به فقرا!!به این ترتیب هم اون ذات خبیث به مقصودش میرسید،و هم وجدان رو آروم میکردیم!!

یا مثل این سالها،که هر غلطی هم بکنم آخرش یه جورایی به صاحب حق،اعتراف میکنم..حتی با علم به اینکه این اعتراف ممکنه خیلی به ضررم تموم بشه...و میشه!ولی این حس،این وجدان،این هر کوفتی که اسمشو میذارین،آروم میگیره..

امشب تو ماشین وقتی بعد از مدتها اهنگ شراره رو شنیدم و یاد جمله پارسا پیروز فر تو فیلم"اسب حیوان نجیبی است"افتادم ،که به باران گفت همون آهنگ خودتو بذار والا مجبوریم شراره گوش بدیم،به این نتیجه رسیدم که من تو طبقه بندی شرافت،احتمالا و امیدوارم که جزو دسته بی شرف باشرف باشم،نه بی شرف بی شرف!!

نهنگ بر ساحل نشسته..

باراني که روزها

بالاي شهر ايستاده بود

عاقبت باريد،

تو بعد سال‌ها به خانه‌ام آمدي...

 

تکليف رنگ موهات

در چشم‌هام روشن نبود

تکليف مهرباني، اندوه، خشم

و چيزهاي ديگري که در کمد آماده کرده بودم

تکليف شمع‌هاي روي ميز

روشن نبود...

من و تو بارها

زمان را

در کافه‌ها و خيابان‌ها فراموش کرده بوديم

و حالا زمان داشت

از ما انتقام مي‌گرفت

 

در زدي

باز کردم،

سلام کردي

اما صدا نداشتي،

به آغوشم کشيدي

اما سايه‌ات را ديدم

که دست‌هايش توي جيبش بود

به اتاق آمديم

شمع‌ها را روشن کردم

ولي هيچ چيز روشن نشد

نور

تاريکي را

پنهان کرده بود...

بعد

بر مبل نشستي

در مبل فرو رفتي

در مبل لرزيدي

در مبل عرق کردي

پنهاني، گوشه‌ي تقويم نوشتم:

                     نهنگي که در ساحل تقلا مي‌کند

                     براي ديدن هيچ کس نيامده است

*نام شعر"ملاقات"،از مجموعه شعر "حفره ها" سروده"گروس عبدالملکیان".

والتین والزیتون

روی پاتختی اتاقم،۶ کتاب است:

جنگ و صلحی که برای بار سوم ناتمام ماند

سمفونی مردگان از عباس معروفی

ناامیدی از ناباکوف

مرگ کسب و کار من است.هدیه ای از دکتر ریحان

مردی که گورش گم شد.هدیه ای از سحر

و زن در ریگ روان هدیه ای از دوست دندانپزشکم سحر

و سوگند به زیتون که فعلا نمیتوانم جنگ و صلح را  بخوانم.سوگند به انجیر که سمفونی مردگان را فقط به خاطر اینکه پرسیسکی وراچ چند بار آنرا با عشق خوانده،میخواهم بخوانم...چند صفحه ای از ناامیدی خواندم..ولی فقط توانستم چشمهای آبی عمو اسد را بخوانم ..فقط توانستم یک داستان کوتاه بخوانم.

دست و دلم به رنگ کردن این طرح قشنگم نمیرود.کار میکنم.کار میکنم.و گویا فقط دوباره سراغ چشمهای آبی عمو اسد خواهم رفت...

میزان ،رای ملت است.

خوب..اینجانب رتبه هشتم رو کسب کردم،به حول و قوه شما خواننده های عزیز..به من یکی که خوش گذشت!علی رغم اوضاع قاراشمیشی که تو این چند روز داشتم ،این مسایقه تنوعی شد در میان شلوغ پلوغیهای زندگی...

اینکه کلی وبلاگ وزین و فهیم تو وبلاگستان هست،اصلا درش حرفی نیست.و اینکه گفته شده،که رقبا باید در سطوح یکسان باشند تا مسابقه درست و حسابی باشه و اینکه بعضی ها ناراحت شدند که چرا باید در میان مشتی روزانه نویس،به رقابت کشیده بشن و...از نظر من مهم نیست...کنکور که نمیدیم..جایزه بوکر که قرار نیست بهمون بدن!بی خیال بابا...

چند وقت پیش،تو یه جمعی بودیم و پیشنهاد بازی اسم فامیل دادم..اولش با دهان کج و کوله اطرافیان روبرو شدم و در این میون فقط نرگس 10 ساله داشت ذوق میزد!نشون به همین نشون که یک ربع بعد 2 تا دانشجوی پزشکی و 2 تا دکتر و 4 تا اتندیگ متخصص و فوق تخصص درگیر رقابتی تنگاتنگ شده بودیم و یک جیغ و داد و یک  تقلب بازار و یک  استرس و خنده ای حاکم بود که بیا و ببین!و درپایاین وقتی گفتند با "ث"بنویسین،از حرصم بعد از 3 سوت داد زدم استوپپپپپپپپپپپپپ!!و فک همه پیاده شد!خوندم:اسم:ثریا!فامیل:ثریایی.شهر:ٍثریا آباد!اشیا:ثریای مصنوعی!!..........خلاصه ،به همه کلی خوش گذشت!

الانم  نه اینکه  چون جزو سه تا نشدم ،میگم گوشت بو میده ...نه والا!ولی خداییش دوست داشتم یا هفتم یا یازدهم بشم!آخه من این دو تا عدد رو خیلی دوست میدارم!حالا هشتم شدم!خوب،خیلی خوبه..انگار تو المپیک با چین و روسیه و آمریکا مسابقه بدی،بدون مربی بشی هشتم!!خداییش واسه المپیک بعدی میرم با آقای بنا کار میکنم،این آهوی قلمو ،تو قسمت قلم فرنگی،پروارش کنه!!شاید دفعه بعد وبا وبلاگهای خارجکی،مسابقه دادیم!!

در پایان،این خبر خوش رو به همگی بدم که جشنواره تولدهای من به پایان رسید!

از سوگند آرتیست ممنونم که منو به هیئت داوران معرفی کرد.

از تمام دوستان قدیمی و جدیدی که منو تو این مسابقه حمایت کردند،حتی دوستانی که همیشه گلایه دارن که من براشون کامنت نمیذارم،(کار بدی میکنم ولی شما ببخشید!)،دوستانی که صبورانه جشنواره تولدهای منو تحمل کردند و دم نزدند و حتی تبریک گفتند بسیار ممنونم...!به من که این مسابقه خوش گذشت..تازه به شایستگی هام کلی افزوده شد!(اعتماد به نفسو دارین!)انشالله دفعه بعد میرم لیگ برتر اروپا!!

در ادامه پست قبلی!

مجددا لیدیز اند جنتلمنز!

والا،روم به دیوار...شرمنده شماها هستم!ولی چه کنم که ۱۱ مهر تاریخ حقیقی و شمسی تولدمه!و من نمیخواستم به روی خودم بیارما...چون با مسابقه قاطی شده،اصلا نمیدونم از خجالت خودمو تو کدوم کمد قایم کنم!ولی یک دو دقیقه مونده به شروع بامداد ۱۱ مهر،دکتر مینا بهم اس ام اس زد و تولدمو تبریک گفت و من اصلا دیدم نمیتونم به روی خودم نیارم...حالا اگه ریا هم باشه که نیست!امروز هم تولدمه هم اینکه به من رای بدین..البته اگه زرشک طلایی رو نبردم این هیچ چی از شایستگیهای من کم نمیکنه!(خداوند جواد خیابانی رو به همه ما ببخشاید!)

خلاصه اینکه من خیلی شماها رو دوست میدارم...و خاله آذر را خیلی  بیشتر ،چون تونست منو با شماها آشنا کنه...از فرناز عزیز بخاطر اینکه باعث وبلاگ نویسی من شد بسی ممنونم ...

اند لیدیز اند جنتلمنز!

سلام بر بهار،سلام بر بهار و باز هم سلام بر بهار!!

به من رای بدهید!

 لیدیز اند جنتلمنز!

این وبلاگ من از سوی یه تعدادی هیئت داوران که به جان خودم نمیشناسم کی هستند،در طی یک آمارگیری که به مرگ خودم نمیدونم کی برگزار شده،بین صد وبلاگ برتر نیمه اول سال،جژو ۱۸ وبلاگ برتر شده،یعنی منو کفن کنید روحم خبر نداشته،ولی....ولی...

زمان رای گیری از ساعت ۱۰ صبح دوشنبه است.با شناسنامه و کارت ملی و خودکار جهت دادن رای به اینترنت مراجعه کنید!

البته گویا باید به ۳ وبلاگ رای بدین!به شخصا من وبلاگ دکتر آرش(خاطرات یک پزشک )رو خیلی دوست دارم.و بهش رای خواهم داد!ولی وبلاگهای دیگر رو نمیشناسم!به کرم خودتون بستگی داره..

حالا در راستای جشنواره تولدهای من ،که اختتامیه اش ۱۱ مهر خواهد بود،اگه تولد منم تبریک نگفتین،برین یه رای بدین..تشویق کنین خاله آذرو...شاید آهوی قلمش به تکاپو افتاد...شاید نقطه عطفی شد،آهو یهو رم کرد،مثلا کتاب چاپ کردم..بعد آنقدر کتابم فروش کرد،که به چاپ چندم رسید...بعد کتاب بعدی،کتاب بعدی...بعد روزی که میخواد کتاب هشتمم چاپ بشه،صدها نفر جلوی انتشاراتی و کتابفروشی صف بکشند تا در اولین لحظه چاپ،کتاب منو بخرند...بعد از روش فیلم ساخته بشه...بعد فیلم یک...فیلم دو..فیلم سه...بعد ...بعد.....یعنی اگه یه ذره انصاف داشته باشین،خاموش نمی مونید و رای میدین و استعداد آهوی قلم رو در نطفه خفه نمیکنید!!

http://meysamak.blogfa.com/

(لینک دادن هم یاد نگرفتیم!!آبرو ریزیه ها...)!!

گوجه فرنگی پرت نکنین دیگه!!

در راستای جشنواره تولدهای من!میلاد امام رضا هم،یکی  تولدهای من هست!!