نهنگ بر ساحل نشسته..
باراني که روزها
بالاي شهر ايستاده بود
عاقبت باريد،
تو بعد سالها به خانهام آمدي...
تکليف رنگ موهات
در چشمهام روشن نبود
تکليف مهرباني، اندوه، خشم
و چيزهاي ديگري که در کمد آماده کرده بودم
تکليف شمعهاي روي ميز
روشن نبود...
من و تو بارها
زمان را
در کافهها و خيابانها فراموش کرده بوديم
و حالا زمان داشت
از ما انتقام ميگرفت
در زدي
باز کردم،
سلام کردي
اما صدا نداشتي،
به آغوشم کشيدي
اما سايهات را ديدم
که دستهايش توي جيبش بود
به اتاق آمديم
شمعها را روشن کردم
ولي هيچ چيز روشن نشد
نور
تاريکي را
پنهان کرده بود...
بعد
بر مبل نشستي
در مبل فرو رفتي
در مبل لرزيدي
در مبل عرق کردي
پنهاني، گوشهي تقويم نوشتم:
نهنگي که در ساحل تقلا ميکند
براي ديدن هيچ کس نيامده است
*نام شعر"ملاقات"،از مجموعه شعر "حفره ها" سروده"گروس عبدالملکیان".
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم مهر ۱۳۹۱ ساعت 21:24 توسط
|