روی پاتختی اتاقم،۶ کتاب است:

جنگ و صلحی که برای بار سوم ناتمام ماند

سمفونی مردگان از عباس معروفی

ناامیدی از ناباکوف

مرگ کسب و کار من است.هدیه ای از دکتر ریحان

مردی که گورش گم شد.هدیه ای از سحر

و زن در ریگ روان هدیه ای از دوست دندانپزشکم سحر

و سوگند به زیتون که فعلا نمیتوانم جنگ و صلح را  بخوانم.سوگند به انجیر که سمفونی مردگان را فقط به خاطر اینکه پرسیسکی وراچ چند بار آنرا با عشق خوانده،میخواهم بخوانم...چند صفحه ای از ناامیدی خواندم..ولی فقط توانستم چشمهای آبی عمو اسد را بخوانم ..فقط توانستم یک داستان کوتاه بخوانم.

دست و دلم به رنگ کردن این طرح قشنگم نمیرود.کار میکنم.کار میکنم.و گویا فقط دوباره سراغ چشمهای آبی عمو اسد خواهم رفت...