مستر گلامپ!

اپیزودهایی که در چند سال زندگی مشترکم بارها تکرار شده اند!

اپیزود اول:

من با هیجان بسیار:فرزاد،فرزاد؟میدونی چی شده؟

فرزاد(در حالی که به احتمال  نود و اندی درصد به یک مانیتور خیره است!):نه! چی شده؟

من:وای...(مثلا) حسن آقا رو که یادت هست؟

فرزاد:نه!

من:وا..حسن آقا..برادر حسین آقا...همون که هفته پیش خونه شون مهمون بودیم!

فرزاد:یادم نیست!حالا چه اهمیتی داره!

من:ای بابا...

فرزاد:خوب...هان...انگار..خوب ،حالا چی شده مگه؟

من:گویا دیروز که حسن اقا داشته از در خونه درمیومده بیرون،یهو...

فرزاد در حالیکه که همچنان به مانیتور خیره است ،با خونسردی تمام میپره وسط حرفم:حسن آقا مرده؟

من:مرده؟نه...من کی گفتم مرده؟

فرزاد:خوب ،حالا بقیه اشو بگو..

من:آهان...،اوهوم..داشته  از در میومده بیرون که یهو یه موتور میاد..

فرزاد دقیقا با همون حالت قبلی:داره میمیره؟

من:ای بابا...صبر کن تعریف کنم آخه..

فرزاد:باشه بابا...تعریف کن!

من:از در اومده بیرون و یه موتور اومده بپیچه به راست،اشتباهی پیچیده به چپ!حسن آقا هم سمت چپ سمت راست موتور بوده و خلاصه زده به حسن اقا وحسن آقا کله پا شده و سرش خورده کنار جدول و الان تو کماست..

فرزاد با همون خونسردی  و خیرگی به مونیتور:دیدی از اولش گفتم!پس خواهد مرد!!

اپیزود دوم:

احتمالا در جمع خانوادگی :

مامان فرزاد:راستی،هفته پیش تو فلان مراسم تقدیر از فلان دکتر پیش کسوت،دکتر فلانی رو دیدم.هنوز مطب مبره ها...میگفت پسرم سلام داره خدمت شما..

فرزاد در حالیکه یهو ذوق میکنه و در اثر این ذوق میتونه چشمهاشو از صفحه مونیتور برداره به مامانش میگه:جدی...پسر دکتر فلانی؟زنده است یا مرده؟

مامان فرزاد در حالیکه چشمهاش از تعجب گرد شده:مرده؟واسه چی بمیره؟مگه چی شده؟

فرزاد:نه ،همین طوری!منظورم اینه که زنده است؟!یعنی !الان کجاست؟چیکار میکنه؟!

مامان فرزاددر حالیکه تو فکره:آهان...الان تو امریکا داره دکترا میخونه...

اپیزود سوم:

تلفن همراه فرزاد زنگ زده و یکی از یاران گرمابه و گلستان قدیمیش پشت خطه.

فرزاد:الو،بفرمایید؟..نه خیر،نشناختم...اهان..وای..سلااااااام..مجید تویی؟تو هنوز زنده ای؟!!!!!!(یعنی دیگه لاو ترکونده ها....)

اپیزود چهارم:

در پاسخ به این سوال که چرا همش میگی فلانی میمیره؟بهمانی مرده؟!با نگاهی  که  سلطان جنگل به یک موش آب کشیده میندازه مواجه میشین و میگه:ببین،از نظر من،انسانها 3 دسته هستند!انهایی که مرده اند،انهایی که دارن میمیرند و اونها که خواهند مرد!!!

بعضی وقتها که حرف سن و سال میشه،حس میکنم احتمالا از نظرش،من یکی از اعجاز خلقت و تازه های پزشکی هستم که علی رغم 32 سال سن،هنوز در قید حیات به سر میبرم!!ولی مطمئنا جزو دسته سوم هستم!

 

 

آرامش آبی..

امشب پر از حرفم. از نوع سکوت.مثل جواب تمام کامنتهای پستهای اخیرم که تو ذهنم دادم ولی ننوشتم..مثل تمام پستهای وبلاگهایی که خوندم و تو ذهنم براشون کامنت گذاشتم...مثل کامنتی که تو ذهنم برای دکتر نفیس گذاشتم،که خواستم بگم وقتی صداتو شنیدم،تنها چیزی که به ذهنم اومد این بود که اصلا انتظار نداشتم صدات اینطوری باشه..نه اینکه اون صدا و دکلمه بد باشه یا خوب..فقط من فکر نمیکردم که صدای نفیس اینطوری باشه..ولی حتی نمیدونم انتظار داشتم چطوری باشه..

مثل کامنتی که مدتهاست تو ذهنم واسه دکتر مینا گذاشتم .اینکه دوست دارم ببینمش،یه روز،یه جا...نمیدونم چه روزی،نمیدونم کجا..فقط دلم میخواد ببینمش ولی اصلا نمیدونم میتونم باهاش حرف بزنم یا نه.فقط دلم میخواد بهش بگم :سلام مینای شهر خاموش.

مثل کامنتی که تو ذهنم واسه خیلیها گذاشتم...واسه اینکه بگم  دلم تنگه..دلم تنگ شده..یا اینکه دلم بدجور تنگ میشه...امشب میخوام  واسه خدا کامنت بذارم که خدایا باهام بمون..میخوام کامنت بذارم که دلم واست تنگ شده..واسه تویی که هر لحظه باهامی...امشب میخوام بهت بگم که معنی شعر ابی رو میفهمم که خدا داره با ما چای مینوشه!

امشب میخوام برات کامنت بذارم که دستمو بگیر..عین همون دختر بچه دو ساله ای که مامانش دستشو میگیره و تاتی تاتی میکنه...

امشب میخوام برات کامنت بذارم که متشکرم ازت..از اینکه به این سن رسیدم...از اینکه خیلی چیزا دیدم و خیلی چیزا رو ندیدم..از اینکه خیلی اتفاقها برام افتاد و از اینکه خیلی اتفاقها برام رخ نداد.....متشکرم که هر ده تا انگشتهام سالمند تا من بتونم برات کامنت بذارم که دوست دارم.

متشکرم که اشک رو آفریدی تا دل نترکه...متشکرم که دلتنگی رو آفریدی تا به امید دیدار دلشاد باشم...متشکرم که انتظار رو آفریدی تا پی به ارزش جواب ببرم...متشکرم که اضطراب رو آفریدی تا قدر آرامش بعدشو بدونم...متشکرم که منو،من ،آفریدی...متشکرم که امشب نون بربری با پنیر لیقوان و هندوانه خوردم..متشکرم که من امشب جزو گرسنه های سومالیایی،سیل زده های پاکستانی یا جنگ زده های لیبیایی نبودم...همیشه به خاطر انگشتهام ازت ممنونم که میتونم با کمک اونها و یک دستمال کاغذی اشکهامو پاک کنم و آب دماغمو بگیرم...

به قول سهراب:

تعمیر سکوت

گیجم کرد.

دیدم که درخت، هست

وقتی که درخت هست

پیداست که باید بود

و رد روایت را

تا متن سپید

دنبال کرد.

خیلی کامنت نگذاشته دارم هنوز..خیلی..بیشتر از این حال نوشتن ندارم.راستی دوست من،در پایان کامنتهام واست یه آیکون میگذارم،اونی که چشمهاشو میبنده و دستهاشو واسه بغل کردنت از هم باز میکنه...خدایا،با تو بودم ها...

 

عاشقی بد دردیه..!

دو تا مرد جوون اومدن تو اتاق.اونی که بزرگتر بود،دو تا عصای زیر بغل داشت.از جوونتره که رو صندلی بیمار نشسته بود،پرسیدم که چی شده؟جواب نداد.مرد بزرگتر که فهمیدم برادرشه،گفت:راستش از مجلس خواستگاری اومدیم.

هم ناراحت شدم و هم خنده ام گرفت.ولی خوشم اومد که اخر شبی،خوراکم پیدا شده!...بهش گفتم:آقا،حالا اول ماجراست..صبر کن به مراحل عروسی و بعدی برسی،آنقدر حرف و حدیث پیش خواهد اومد که...

موقع معاینه گفت:خانوم دکتر،قلبم یه جوریه!انگار داره فشرده میشه..همین طوری که گوشی رو داشتم میگذاشتم تو گوشم،گفتم:خداییش،با این قیمت  روز افزون سکه،من اگه جای شما بودم تا بحال ایست قلبی داده بودم!

خلاصه..یکم معاینه  و سوال جواب کردم و ازش پرسیدم:خوب حالا من چکاری از دستم برمیاد؟برادرش گفت:والا،ازم خواسته منو ببر دکتر یه آمپول آرامبخش بزنه برام!اینو که گفت،همین طوری که سرم پایین بود،زدم زیر خنده!و گفتم:ببین ،دیگه نمیتونم جلوی خودمو نگه دارم!آخه،میگن آقایون،یکبار در طول زندگی عقلشونو از دست میدن،اونم وقتیه که میخوان زن بگیرن!حالا،ما آمپولی نداریم که به شما بزنیم،عقلتون سر جاش بیاد!

برادرش گفت:منم وکیلم و انقدر تو دادگاه از این مسائل میبینم و بالاخره یا برادرم باید مارو قانع کنه و یا ما اونو..بعدشم یه شعر بانمک از شهریار خوند و من دوباره خنده ام گرفت!گفتم:ببین،ما دخترا از بچگی دلمون میخواد،عروس بشیم ولباس عروس بشیم ولی پسرا فقط تو یه مقطع از زندگیشون تصمیم میگیرن که زن بگیرن!مثلا شما تصمیم گرفتی از 22 شهریور امسال زن بگیری،حالا دیگه گیر افتادی و نمیشه کاریش کرد!!

بعدشم یکم رفتم رو منبر،که اگر خانواده ات  یه ایراد منطقی میبینن و بهت  میگن،گوش بده و اینو بدون که حتما بهش میرسی و پیه اینو به تنت بمال که همیشه تو زندگی مشترکت با اون مشکل باید سر کنی...

کم کم  اخمهاش داشت از هم باز میشد..و در اخر بهش گفتم که معذرت میخوام که نصیحتت کردم ولی در اخر اینم اضافه کنم که این ادا اطوارا که قلبم گرفت و غش کردم و ضعف کردمو اگه ما خانومها دربیاریم،مساله ای نیست!ولی شما این اداها رو درنیار،کاسه کوزه ما خانومها رو بهم نریز...دیگه زد زیر خنده و گفت:واقعا؟..گفتم:واقعا!

دارویی ننوشتم براش و فقط ازش خواستم خوب فکر کنه و براش آرزوی خوشبختی کردم.برادر بزرگ،عصا زنان جلو میرفت و داماد عقل از کف ربوده پشت سرش از در خارج شدند..

شرق

چند ماه بود که دل تو دلم نبود..از طرفی دلم میخواست تکلیفش مشخص بشه ولی از طرفی با خودخواهی تمام دلم نمیخواست فاصله و دوری،این تکلیف رو روشن کنه...تمام این مدت از این شاخه به اون شاخه پریدناش خسته شده بودم..همش میگفتم توروخدا تصمیمتو یکدفعه بگیر..دل دل نکن...

وقتی دوروز پیش رسیدیم خونه و بغل کردیم همدیگه رو،با خوشحالی گفت:فهمیدی؟الان نتیجه ام اومد..نتیجه پذیرشمو میگم!باید تا 2 هفته دیگه برم اونجا،ثبت نام کنم  و ترم از چند روز بعدش شروع میشه...هم خوشحال شدم..هم یهو انگار شوکه شدم..بیشتر تو خودم بودم..حوصله حرف زدن نداشتم..باهاش رفتم تا مدارکشو بگیره..دوست همراهشو دیدم..ولی حس کردم برخوردم مثل اکثر دیدارهای اولم نسبتا خشک بود،و ضمنا انگار هیچ تلاشی واسه گرم نشون دادن خودم انجام ندادم!!حتی بعد دو روز حس کردم که تا دیشب زیاد تو چشمهای دیگران نگاه نکردم..کاملا برام مشخص بود که ارتباط چشمی نمیوتنستم برقرار کنم..تمام مدت باهام حرف میزد،ولی حوصله جواب دادنشو نداشتم!نمیدونم حسودی میکردم،انتظارشو نداشتم به این زودی جور بشه..نمیدونم چه مرگم بود!فقط لحظه به لحظه عصبی تر میشدم!سعی میکردم زیاد حرف نزنم،چون انگار دنبال دعوا میگشتم!!

عصر رفتیم نمایشگاه عکس خودش و دوستاش...با رویا دونه دونه عکسها رو نگاه کردیم ..توضیح داد..نظر دادیم....خیلی دلم میخواست از شیرینی شکلاتی بخورم ولی نتونستم،میل نداشتم.شکلاتی رو که یکی از خانومها تعارف کرد تو دستم گرفتم ولی بعدش دیدم از گرما و عرق کف دستم داره آب میشه...اومدیم با بچه ها عکس گرفتیم..به مریم گفتم:میشه از ما دو تا عکس بگیری؟جلوی عکسش ایستادیم..یهو رو بهش کردم و دو تا دستاشو گرفتم و با فاصله از هم ایستادیم و به دوربین نگاه کردیم..اون لحظه خنده ام گرفت و گفتم فرناز، ما از این ژست فیلم هندی،چند تا عکس تو جاهای مختلف داریم.یادت میاد تو باغ ارم شیراز یه عکس داریم؟پشت سرمون بوته گلهای صورتی رنگه؟بعد دو تایی زدیم زیر خنده..

و یکهو در غیر منتظره ترین هنگام برای خودم،یهو دستامو رو صورتم گرفتم و صورتمو زیر شونه های فرناز پنهون کردم..گریه کردم..دیگه نتونستم جلوی اشکهامو بگیرم..هق هق میزدم و شونه هام میلرزید...فقط صدای فلاشهای دوربین مریم رو میشنیدم که از این صحنه درام عکس میگرفت..رویا بهم گفت:آب بیارم برات؟چایی میخوای؟نمیخواستم..رفتم پشت یکی از پرده ها..مگه اشکهام بند میومد..همین طوری میریخت.اصلا واسه خودم هم عجیب بود..از بین جمعیت گذشتم..مهم نبود نگاههای دیگران برام..اومدم تو حیاط.مامان رویا و مامان بزرگ صدام کردند که بیا پیش ما رو نیمکت بشین..با سر اشاره کردم که نه..دلم داشت منفجر میشد..اشکهامو نمیتونستم جلودار باشم..دستم رفت به گوشیم که به رویا بگم توروخدا بیا پیشم بشین حرف بزنم باهات..داغونم رویا..

یکم بعد فرزاد و بابا اومدن .تو تاریکی چشمهای اشکبارمو فرزاد دید..گفت:غصه نخور.فرناز  داره میره ادامه درسشو بخونه،به آرزوهاش  برسه..

رو پله ها با فرناز و رویا و مریم ایستادیم.گفتم که میدونم نباید با ابراز دلتنگی،استرس شمارو بیشتر کنم.ولی میخوام حرفهامو بزنم.مطمئنم در عین حال که به خیلی از اهدافتون میرسید،خیلی سختی هم خواهید کشید.ولی در کل در پایان همه اینها خیلی تجربه کسب میکنین.مطمنا،مریم و فرنازی که الان روبروی من ایستادین حتی با مریم و فرناز شش ماه بعد یکی نخواهید بود.خوشحالم که میرین،ولی همیشه تو این هفت سال این فکر تو ذهنم بود که مشهد بدون وجود فرناز واسم خفقان میاره..و الان اون روزها انگار داره میرسه..میدونم الان میگین که دو سال بعد برمیگردیم ولی هیچ کس از سرتوشت آدمها خبر نداره.شاید دو سال دیگه یه جای خیلی خیلی دورتر رفتین..همیشه از اینکه خانواده شوهرم دور از من بودند ناراحت بودم و الان با رفتن فرناز دیگه دورتر... درحالیکه با دستمال کاغذی خیس تو دستم بازی میکردم  صدام دوباره لرزید و سرمو انداختم پایین و گفتم:فرناز هرگز خواهر شوهر من نبوده..فرناز همیشه خواهر نداشته منه..

اطرافیان صدامون کردند که بسه دیگه..بیایین بریم.مامان بزرگ گفت:دعا کن سلامت باشه و زیر لب گفت:ای بابا..چشمهای طفلکی شده کاسه خون!

با اینکه بار دومم بود که مریم رو میدیدم موقع خداحافظی بهش گفتم:نامرد،خوب از فرصت استفاده کردی و از لحظات احساساتی شدن ما ثبت لحظه کردی با دوربینت!دو روز دیگه تو فلان نمایشگاه از همین عکسها میخوای استفاده کنی؟!

و موقع خداحافظی با رویا،محکم بغلش کردم و گفتم :رویا،تو مشهد فقط امیدم به تو هستش!و زدیم زیر گریه(خداییش امروز به فرناز میگفتم که عجب کولی بازی در آوردم و مخصوصا اون جمله من به رویا در حد جمله یک قحطی زده سومالیایی به یکی از بازرسان سازمان ملل بود!!)

دنبال فرزاد اینا تو حیاط قدیم دانشکده ادبیات دویدم.به صورتم از فواره های حوض،آبی زدم و رفتیم بیرون.ولی به شدت احساس کردم خالی شدم و آروم..گرچه هنوز هم که اینها رو مینویسم دارم آب دماغمو بالا میکشم و اشکهام گاهی رو کی بورد میریزه ولی از بعضی صحنه ها هم خنده ام میگیره!

به فرناز گفتم فقط از اینکه تو فرودگاه نیستم تا مراسم مسخره خداحافظی رو ببینم،خوشحالم. دیشب که داشتیم لباساشو جمع میکردیم بهش گفتم واسه این شب بیداریها تو اتاقت،دلم خیلی تنگ میشه فرناز..و یهو یکی از بلوزهاشو پرت کردم تو صورتش و با خنده گفتم:میکشمت اگه تعطیلات پایان ترم نیای..!

پارسال عید،وقتی تو مسجد صورتی رنگ پوترا جایای مالزی،نگاهی به رودخونه و پلهای زیباش انداختم به مامان گفتم:ممکنه دوباره من این منظره رو ببینم؟

شاید اگه عمری بود دوباره به خاطر فرناز اون منظره رو ببینم.بهش گفتم و همیشه میگم:این گردنبند تو گردنتو هروقت دیدی،به یاد اون دو تکه عقیق،یاد من بیفت که دو تا چشم نگرانم همیشه دنبالته.

 

 

 

 

فک کن....بنیاد ملی انسانهای وحشی ایران!

 از این دو مطلب تو شماره این هفته چلچراغ آنقدر خوشم اومد،که حیف دیدم با شما هم شریک نشم!

*"در کتاب "اسرار اشهادة"نوشته شده که امام حسین (ع)در روز عاشورا ۳۰۰ هزار نفر را با دست خودش کشت.با بمبی که در هیروشیما انداختند،تازه ۶۰ هزار نفر کشته شدند و من حساب کردم که اگر فرض کنیم شمشیر مرتب بیاید و در هر ثانیه یک نفر کشته شود،کشتن ۳۰۰ هزار نفر ،هشتاد و سه ساعت و بیست دقیقه طول میکشد.بعد که دیدند این تعداد کشته با طول روز جور درنمی اید،گفتند که روز عاشورا هم ۷۰ ساعت بوده است!"

*"بنیاد ملی انسانهای وحشی برزیل ،معتقد است که حدود ۶۸ قبیله به دور از تمدن در برزیل زندگی میکنند که تنها وجود ۲۴ قبیله تاکنون تایید شده است(ای کاش چنین بنیادی در همه کشورهای دنیا وجود داشت)".

اوشگون!

به روش فیلمهای معنا گرا و مجید مجیدی و اینها...این پست به زبان اصلی نوشته میشود!)

یه جکی هست که میگه :یه یارویی میره قله اورست!ازش میپرسن:انگیزه ت چی بوده؟میگه:والا من نمیدونم انگیزه چی چی هست؟ولی من اومده بودم اوشگون درم!!

تازه اینترن شده بودم که با یه سری از دوستام و  همکلاسها و اینترنهای سال بالاشون رفتیم اردو.فصل بهار بود و وقت گل و بلبل و دشت و دمن...رفته بودیم بالای تپه ها که یکی از پسرهای اینترن سال بالا،که بیشتر از یکی دو بار طی چند هفته قبل ندیده بودمش،یهو به روش گوزن آسایی!از کنار تپه ها رفت پایین و با همون روش سوپرمنی،اومد بالا و یه مشت علف تو دستش آورد!یکی از علفها رو داد به  یکی از پسرها و بقیه علفها رو اومد واسه من تعارف کرد!!

منم با دقت هرچه تمام محتویات دستشو نگاه کردم و تو دایره علفها و گیاهان ذهنم مرور کردم و دیدم فوقش پونه و کاکوتی یادم میاد که این شکلی نیستن!!

گفتم:این چیه؟با تعجب نگاهم کرد و گفت:وا...اوشگون دی دا!!منم ضایع ،پرسیدم:اوشگون؟؟چیکارش میکنن؟!

در حالیکه از تعجب داشت شاخ درمیاورد گفت:وا... تو میگی اوشگون چیه!

خنده ای کرد و رفت...

*خوب چیکار کنم،از بچگی اهل ریواس و ذغال اخته و چاقاله بادوم و علف ملف خوردن نبودم!!!اسمش رو هم به ترکی نمیدونستم!

*اوشگون: گویا در زبان ترکی به معنای ریواس است!

*همیشه این حرفش یادمه که گفت:به کوری چشم شما هم که شده،جراحی شهید بهشتی قبول میشم تا نشونتون بدم!!

و من هرگز نفهمیدم چرا به کوری چشم من!من هرگز تو عمرم نگفته و نخواسته بودم که جراحی قبول بشم!حالا شهید بهشتیشو از کجا آورد،اونو که دیگه اصلا ملتفت نشدم!!

*جهت رفع علامت سوال بوجود امده تو ذهنتون،ایشون یکی از لوکس ترین  و بی دردسرترین رشته های رزیدنتی رو قبول شدند! الحمدالله چشمهای من هم سالم موندند!

*امروز حرف اوشگون شد،و من با کلمه اوشگون همیشه این خاطره یادم میاد!!

 

 

 

هدیه روز پزشک

دارم شیشه های پنجره اتاق نشیمن رو پاک میکنم..هوس کردم پرده رو یاز کنم و بشورم..مگه حتما باید عید باشه؟میتونه به مناسبت آغاز شهریور باشه...اصلا شاید یمن خوبی باشه برای یک اتفاق خوب..یک عروسی..یک مهمونی...تو همین فکرها هستم که میبینم انگار فکرم به واقعیت میپیونده...یهو تعداد زیادی افراد با لباسهای یک شکل و یک فرم میان تو محوطه..تو محوطه پشتی...خدایا..چه خبره؟همه تو یک ردیف منظم حرکت میکنند..با ساز و برگ ...از پیرمرد نگهبان،با ملایمت سوالی میپرسند ...گویا همه میخوان برن به محل برگزاری مراسم...تو همون صف منظم پیش میرن ...یعنی چی میخوان بیارن؟یعنی چیکار میخوان بکنن؟عید فطر که هفته آینده است؟اینروزا که ایام سوگواریه؟

میرن تو بلوک روبرویی..کمی بعد سرو صدا میاد..این صدای چه سازیه؟یه چیزی تو مایه های جاز..شایدم مثل سنج..پرکاشن که نیست..منتظرم ببینم آخر این کارناوال چی میشه؟وای یه ماشین بزرگ هم دم در میاد..احتمالا جهاز میخوان بیارن..کامیونت،کانتینر داره،محتواشو نمیتونم ببینم...

لحظاتی بعد،یونیفورم پوش ها با طبق ها میان پایین..وای خدای من خنچه میبرن...خیلی وقت بود همچین مراسمی ندیده بودم...آه،خیابونهای پشتی..وای چند تا وانت..چند تا کامیونت..وای تو همه مجتمع های روبرویی هم مراسم خنچه برون هست....چه نظمی،چه ترتیبی...چه عزمی...

هدیه روز پزشک،به اکثریت ساکنین پزشک و غیر پزشک این منطقه ،جمع اوری دیش های ماهواره بود!

یادمه چند سال پیش جلوی چشممون تو جاده مرند یه تریلی رو با راننده اش طی یک عملیات گانگستری دزدیدند..وقتی همون لحظه به پلیس 110 زنگ زدیم،گفتند مگه تریلی مال شما بود؟به شما هم آسیبی رسید؟وقتی پاسخ دادیم که نه ما فقط شاهد عینی بودیم،گفتند:پس شما کاریتون نباشه.راه خودتونو برین!حتی نخواست شماره پلاک تریلی سارق و مسروقه رو هم بدونه!!

خداییش اینهمه سرباز رو یکجا فقط تو رژه های روز ارتش و سپاه دیده بودم!

یک شهریور

به صورت کلیشه ای میخواستم پست کاملا تکراری روز پزشک سالهای قبل رو دوباره پست کنم.ولی راستش ترسیدم دیگه ایندفعه گوجه فرنگی پرت کنین و تخم مرغ بشکونین عوض کامنت گذاشتن!

امشب به طور اتفاقی تو یه جمعی که چند نفر پزشک بودیم،یک غیر پزشک یادش اومد که:روز پزشک مبارک!