اوشگون!
یه جکی هست که میگه :یه یارویی میره قله اورست!ازش میپرسن:انگیزه ت چی بوده؟میگه:والا من نمیدونم انگیزه چی چی هست؟ولی من اومده بودم اوشگون درم!!
تازه اینترن شده بودم که با یه سری از دوستام و همکلاسها و اینترنهای سال بالاشون رفتیم اردو.فصل بهار بود و وقت گل و بلبل و دشت و دمن...رفته بودیم بالای تپه ها که یکی از پسرهای اینترن سال بالا،که بیشتر از یکی دو بار طی چند هفته قبل ندیده بودمش،یهو به روش گوزن آسایی!از کنار تپه ها رفت پایین و با همون روش سوپرمنی،اومد بالا و یه مشت علف تو دستش آورد!یکی از علفها رو داد به یکی از پسرها و بقیه علفها رو اومد واسه من تعارف کرد!!
منم با دقت هرچه تمام محتویات دستشو نگاه کردم و تو دایره علفها و گیاهان ذهنم مرور کردم و دیدم فوقش پونه و کاکوتی یادم میاد که این شکلی نیستن!!
گفتم:این چیه؟با تعجب نگاهم کرد و گفت:وا...اوشگون دی دا!!منم ضایع ،پرسیدم:اوشگون؟؟چیکارش میکنن؟!
در حالیکه از تعجب داشت شاخ درمیاورد گفت:وا... تو میگی اوشگون چیه!
خنده ای کرد و رفت...
*خوب چیکار کنم،از بچگی اهل ریواس و ذغال اخته و چاقاله بادوم و علف ملف خوردن نبودم!!!اسمش رو هم به ترکی نمیدونستم!
*اوشگون: گویا در زبان ترکی به معنای ریواس است!
*همیشه این حرفش یادمه که گفت:به کوری چشم شما هم که شده،جراحی شهید بهشتی قبول میشم تا نشونتون بدم!!
و من هرگز نفهمیدم چرا به کوری چشم من!من هرگز تو عمرم نگفته و نخواسته بودم که جراحی قبول بشم!حالا شهید بهشتیشو از کجا آورد،اونو که دیگه اصلا ملتفت نشدم!!
*جهت رفع علامت سوال بوجود امده تو ذهنتون،ایشون یکی از لوکس ترین و بی دردسرترین رشته های رزیدنتی رو قبول شدند! الحمدالله چشمهای من هم سالم موندند!
*امروز حرف اوشگون شد،و من با کلمه اوشگون همیشه این خاطره یادم میاد!!