وقتی شروع به نوشتن مطلبی میکنم،یه زمانی قلمم و الان انگشتهام همین طوری پیش میره...فرقی نداره چه ساعتی از روز باشه....خسته باشم یا خواب آلود...حواسم جای دیگه باشه....چون این حس رو دارم که الان که دوست دارم بنویسم باید بنویسم.و الان با این حس و تریگری که تو ذهنم هست،مطلب خودش پیش خواهد رفت...معمولا قشنگترین نوشته ها از نظر خودم هم ،شاید نوشته هاییه که در اوج خستگیم یا ناراحتیم یا تهییج احساسیم نوشتم...فقط بیشترین مشکلی که اینجور وقتا برام پیش میاد،غلط های املایی یا رعایت نکردن آیین نگارشه...چون فقط متاسفانه به صورت گذرا،یه بازبینی میکنم و بلافاصله مطلب رو پست میکنم.گرچه شاید این موضوع و ایراد بسیار مهمی باشه،ولی خوب که فکر میکنم میبینم ،که معمولا کسی برای نوشتن تو دفتر خاطرات خودش،خیلی حساب کتاب نمیکنه...من نویسنده یک مقاله تو یک نشریه عمومی نیستم که هیجانهای مردمی با خوندن مطالب من به انگیزش دربیاد.
اوایل که مینوشتم،شاید هفته ای یک کامنت داشتم و اونم احتمالا از اینا بود که وب زیبایی داری!آیا مایل به تبادل لینک هستی؟!ولی به مرور و بعد از چند سال که تا حدود بسیار کمی شناخته شدم،حس میکنم کامنتها بر اساس نظریاتیه که خواننده از خوندن واقعی مطالبم برام مینویسه.مدتی پیش بود که حس کردم موقع نوشتن دارم دچار خود سانسوری میشم...یک جمله مینوشتم و بعد یهو میگفتم،نکنه فلانی هم اینجارو بخونه،بد میشه...نکنه بهمانی متوجه بشه من فلان مشکل برام پیش اومده بره به اینو اون بگه؟...که دیدم،من هی مجبورم این جمله رو پاک کنم،اون فعل رو حذف کنم،فلان زمان رو تغییر بدم...خوب دیگه چی میمونه؟!
اگه بیام یک مطلب تاریخی و علمی از یه جا کپی کنم یا از کتاب شعر،چند بیت شعر عاشقانه بنویسم که بهتره...هم به کسی برنمیخوره،هم خواننده ها روحشون لطیف میشه،دو تا کلمه هم به معلوماتشون اضافه میشه...ولی این وسط افکار اصلی من،ساختار ذهنی من چی میشه؟منی که تو جامعه به خاطر اخلاق خودم،شرایطم و هر چیز دیگه ای باید خیلی مواظب باشم دل کسی رو نشکنم،محترم برخورد کنم،صبور باشم،هر حرفی رو نزنم .....پس،دل لامصب من کجا باید بترکه؟مگه،اینجا وب شخصی من نیست؟مگه اینجا حکم چهار دیواری منو نداره؟گرچه حتی تو همون چهار دیواری هم همگی مجبور به رعایت احترام اون فضا هستیم.
مدتیه که خیلی از مطالبمو ،به علت ذیق وقت،حین خستگی مینویسم.به قول ایما،حرفهای بعد از ساعت ۱۲ شب،خیلی از فیلتر مغز رد نمیشه..و به همین جهت،بر دل بعضی ها مینشیند،چونکه از دل من برمی آید...و احتمالا به این جهت،حرفهام گاهی برمیخوره به خواننده ها...
راستش،خودم هم حس میکنم روحیه انتقاد پذیریم کم شده...ولی،علت داره.
وقتی از خاطرات بامزه طبابتم مینویسم،یکی میگه شما دکترا،مریضا رو مسخره میکنین..وقتی از زیبایی یک زن تعریف میکنم،میگن به زنها تمایلات خاصی داری و یا زشته زن از یک زن با دید جسمی تعریف کنه...وقتی از یک مرد و حتی شاید خاطرات زمان کودکی و احساسی که مثلا اونوقتا نسبت به ازدواج با فلان سیاستمدارو داشتم،مینویسم،یکی میگه تو واقعا متاهلی؟شوهرتم اینا رو میخونه؟وقتی میام مثلا از قشنگی یه پسر تعریف کنم میگن انشالله دید خواهرانه داشتی دیگه!وقتی از یه بچه ناز تعریف میکنم یکی میگه چون خودت بچه نداری،چرا حسودی بچه های دیگرانو میکنی؟!وقتی از سگ و گربه تعریف میکنم،کامنت خصوصی میذارن که در شان یک خانوم دکتر نیست از این حرفهای بچه گانه بزنه ،بهتره مطالب علمی بنویسین!وقتی از یک معضل اجتماعی حرف میزنم ،میگن خیلی بی پرده مینویسی...وقتی خاطره حرف فلان پیرمرد رو مینویسم،میگن چه لزومی داره عین حرفشو بگی؟و وقتی کاملا بی منظور جک نوشتم،دوستان توهین تلقی کردند...
راستش،وقتی داشتم مطلبو برای فرزاد تعریف میکردم،یهو بهم گفت این جک رو نوشتی و اسم شمالیها رو آوردی توش،نکنه به مردم بربخوره...اونوقت بود که تازه یادم افتاد که من اسم بردم از شمالیها..ولی چون روز قبل مطلب رو پست کرده بودم،یادمه به فرزاد گفتم نه بابا..من خواننده های شمالی دارم..اصلا اهل این حرف درآوردنها نیستند..حتی یادمه از دیادیا اسم بردم که به نظرم اصلا تو این خط ها نباشه که جک بهش بربخوره...راستش وقتی کامنت دیا دیا رو دیدم،یهو خیلی ناراحت شدم. و پیش خودم فکر کردم که فرزاد راست گفت و من باید بیشتر دقت میکردم و به این حساب نمیذاشتم که جکه و همه عادت دارندو...وواسه همین از بی دقتی خودم از ایشون و هرکس دیگه ای که بهش برخورد،معذرت خواستم و میخوام.
ولی در پایان میخوام از خودم دفاع کنم!من،دیدم نسبت به مردها و زنها و اشیا و هرچیز دیگه ای ،توصیفیه.معمولا گرایش خاصی نسبت به اون موردی که ازش تعریف میکنم شاید نداشته باشم.توصیف میکنم چون می خوام شنونده یا خواننده دقیقا تو همون حال و هوایی قرار بگیره که موضوع برای خودم اتفاق افتاده...قبلا هم گفتم من نه خواهر دارم نه برادر و به همین جهت مفهوم این دید رو نمیدونم!شوهرم و فکر میکنم مادرم هم گاهی مطالبمو میخونند ولی نظری ارائه نمیدن!و فکر میکنم علتش اینه که یا به عواطفم احترام میذارن و یا احتمالا نوشته های من با آگهی تبلیغ پرورش شتر مرغ در منزل براشون فرقی نداره!وقتی شروع به نوشتن این بلاگ کردم اصلا و هرگز قصد نوشتن مطالب علمی نداشتم و به کل من مطلقا آدم علمی ای نیستم!!این از اسم بلاگ هم پیداست....
وقتی جریان یا داستانی رو میخوام تعریف کنم به ناچار،شخصیت داستان یک شغلی داره یا اهل جایی هستش یا مریضه یا فامیله یا .....در نتیجه این وسط ممکنه در هر صورت وجوه تشابهاتی با برخی از خواننده ها داشته باشه.ولی این بدین منزله نیست که قصد توهین یا کنایه زدن داشته باشم.من مطئنم اگر قصدم نیش و کنایه زدن به کسی باشه،اقلا ازش عذرخواهی نمیکنم!
دیگه اینم خطبه های امروز اینجانب...آخیش....دلم خالی شد!خیلی وقت بود انگارتریپ انتقاد پذیر و جبهه مقاومت و روحیه پولادین و ....این چیزا اومده بودم!!یکی نیست بگه الکی چرا واسه خودت کلاس میذاری اخه دختر!!سرتونو خیلی درد اوردم ولی
اینم یه ترانه تقدیم به همه خواننده های عزیز:
پنجره دن داش گلیر.....آی بری باخ ،بری باخ!
خومار گز دن یاش گلیر...ِآی بری باخ،بری باخ!
سنی منه ورسلر...اللها دا خوش گلیر....آی بری باخ ...!!
................................
..........................
......باخ....آی بری باخ..!!
........................
........................
(اینجاشو خیلی دوست دارم،همچین آدم خونش به جوشش میاد!!)
اوینین بله اوینار،آنام وای،گولوم وای...سکینه دایی قزی نا نای!!!