یکی داره در میزنه!

*چند سال پیش تو شیراز،که با ماریانا قرار شد بریم و بگردیم،بردمش بازار وکیل...تو سرای مشیر،یه انگشتر بدلی پسندید و خواست که پولشو بده ..بهش گفتم تن تاوزند تومان میشه!یه نگاه به پولها انداخت و یه هزار تومانی از لای اسکناسها کشید بیرون و خواست بده به فروشنده..گفتم:نه،اون تن تاوزند نیست!وان تاوزنده..خلاصه،یه نگاه به صفرهای پول انداخت و گفت که این تن تاوزنده..

گفتم:آره،تن تاوزنده ولی وان تاوزند حساب میشه!دیدم خیلی چشماش گرد شد،گفتم:اخه این تن تاوزند ریاله!یه نگاه به روی اسکناس انداخت و گفت:خوب،مگه پول شما ریال نیست؟گفتم:چرا واحد پولمون ریاله،ولی تومانه!!دیدم همچین نگاهم میکنه ،انگار ای تی از فضا اومده!خلاصه،شروع کردم به توضیح دادن که واحد پولمون ریاله،ولی ما با تومان کار میکنیم و این هزار ریاله ولی صد تومان بیشتر نمی ارزه..!!که یهو اسکناسها رو گذاشت توی کیف و کیفشو داد به من و گفت:من ۳ روز بیشتر تو ایران نیستم و اصلا ارزش نداره به خاطر دو سه تا سوغاتی این پول شما رو یاد بگیرم!!خودت حساب کن...

حالا موندم این واحد پول جدید پارسه و دریک (درست نوشتم؟!)رو کجای دلم بذارم!!

*رفتیم فیلم "ورود آقایان ممنوع "رو دیدیم.با توجه به تعریف و نقدهایی که خونده بودم،خداییش فیلم باحالی بود و طنز دلنشینی داشت.کاملا به دیدنش می ارزید...

یه صحنه که یکی از بچه های دبیرستان تو حیاط جلوی رضا عطاران رو که دبیر شیمی بود گرفت و پرسید:آقا،شما فیزیک هم درس میدین؟!!طبق معمول منو یاد یه خاطره انداخت!

از اونجا که اکثر اساتید دوران علوم پایه ما سن و سالشون یکم از خدا کمتر،و تیپ و قیافه شون تو مایه های بابا شاه و حداکثر بابا اتی بود...نمیدونم چی شد و دری به تخته خورد و یک پاتولوژیست  جوان پا به عرصه دانشکده ما گذاشت و قرار شد دکتر بابی(اسم کوچکش بابک بود!)پاتو تدریس کنه..کم کم قرار شد بافت شناسی نظری و حتی عملی !رو هم دکتر بابی آموزش بده...ما هم که از خدا خواسته،اقلا یه مرد جوون(به نظرم حدود ۳۵ ساله بود اون زمان)،قد بلند و با فرهنگ و محجوب استادمون باشه،سعی میکردیم در دروس فوق اصلا غیبتی نداشته باشیم و خیلی خوب به مطالب گوش جان بسپاریم!!

ناگفته نماند که پسرهای کلاس هم کلی حرص میخوردند!!تا اینکه استاد جنین شناسی با آموزش مشکل پیدا کرد و خبر رسید که شاید دکتر فلانی نیاد...ما هم اعلام کردیم که نمیخواد ،نیاد!!نماینده کلاس پرسید که خوب،کی بیاد وسط ترم درس بده؟!ا گفتیم:دکتر بابی!!

خدا سلامت کنه دکتر پیرزه رو...برگشت به من و یکی از دوستان گفت:چقدر شما ندید بدیدین!!حالا یه قد بلند دیدین،میخوایین پاتو و بافت و جنین و تربیت بدنی  و کل پزشکی رو بهتون درس بده!!آخه این چی داره مگه؟

منم احتمالا با لهجه خانوم شیرزاد جوابشو دادم:حسودی میکنیییییییییییینننننن؟خوب خوش تیپه دیگه!!

*هر وقت این آهنگ ابی رو میشنوم خیلی سعی مبکنم که حواسم رو جمع کنم ببینم چی میگه ،ولی صد رحمت به آهنگ سیاوش قمیشی که دلش میخواست چند روز قایم شه ببینه تو چکار میکنی و بعد بشینه موهاتو ببافه!ابی که نشسته بود تو خونه ،یکی در خونه رو زد،خدا رفت در باز کرد..تازه بعدش دور هم نشستن،دیدن خدا داره با ما چای مینوشه!!!!

این آهنگ رو تقدیم به شخص خاصی نمیکنم،ولی اگه خواستین میتونین گوش بدین...اگه خیلی حال کردین به منم خبر بدین،شاید خیلی تمرکز کردم ،مفهوم عرفانیشو دریافتم!

دکتر،برو دکتر!!

*یه آقایی اومده،میگه:از دیشب تمام تنم درد میکنه،تب دارم،تمام تنم داره میسوزه..

دستمو که گذاشتم رو پیشونیش،یهو سرشو آورد بالا و گفت:ببخشیدا،شما که خودتون بیشتر از من تب دارین!!!!

*یکی از بچه ها تعریف میکرد،که چند شب پبش که هوا خیلی گرم بود و داشت هلاک میشد،پدر شوهرش اصلا تمایلی برای روشن کردن کولر از خودش نشون نداده و وقتی با زبون بی زبونی ازش پرسیده،جواب شنیده که:دخترم،اولا کولر دست و پا درد میاره و در ضمن یه قانونی هست که میگه هرکس تو تابستون بیشتر عرق کنه،تو زمستون کمتر سردش میشه!!!

ملاحظات ۱:طبق دیده ها،آقای پدر شوهر همیشه تو زمستون به بخاری میچسبند!

ملاحظات ۲:عروس خانوم بچه فابریک خوزستانه!و همیشه تو پاییز و زمستون ،نوک بینی و انگشتان دست و پاش در حال یخ زدنه!!

ملاحظات ۳:از صحت و سقم این قانون و زمان به تصویب رسیدنش،من یکی بی اطلاعم!!

*چند نفر سیاه پوش با چشمان پف کرده اومدن تو اتاق معاینه.حال یکی از خانومها که معلوم بود مادرشونه بد بود و فشار خونش رفته بود بالا..پرسیدم کسی فوت کرده؟خیلی نزدیک بوده؟

خانومه گفت پسر خواهرم بود که من بهش شیر داده بودم وعین پسر خودم دوستش داشتم..

پسرش با لحنی عصبی گفت:آقا به همراه عشقش خودکشی کرده..

گفتم:جدی میگی؟چرا؟چطوری؟گفتن:این پسرو دختر چند وقت بود همدیگه رو میخواستند ولی خانواده هاشون مخالف بودند.تا اینکه امروز صبح رفتند تو گاراژ و با گاز خودکشی کردند.(برداشت من این بود که احتمالا ماشین رو تو گاراژ در بسته روشن کردند و خفه شدند).

منم گفتم :ای بابا...اخه این چه کاریه..لابد خانواده ها یه چیزی میدونستند که مخالفت میکردند دیگه..

خلاصه،این شد سوژه بحث اونروز ما و حین بخیه زدن به پای آش و لاش شده یک کارگر ساختمان شدیدا با آیسان به نقد و بررسی این حادثه پرداختیم..

اولش که کلی متاسف شدیم،بعد به این نتیجه رسیدیم که حتما کم سن و سال بودند این دو جوان و در مراحل بعدی به تجسم صحنه حادثه پرداختیم و از اونجا که خانومها بیشتر اقدام به خودکشی میکنند و آقایون خودکشی های موفق دارند،گفتم،به نظرم تو لحظات آخر دختره پشیمون شده و گفته بیا بیخیال شیم و پسره یهو مج دختره رو گرفته و گفته:بیخود،با هم اومدیم و با هم هم میمیریم..من بمیرم که تو بعد از چهلمم بری زن فلان پسره بشی؟!عمرا...

*نتیجه گیری:الان تو فامیل همه دارن به هم میپرن که تو باعث شدی،و تو نذاشتی این دو تا به هم برسند و ....

*نتیجه گیری بعدی:دوست عزیزم که همیشه سر به زیر دارد گفت عجب پخمه ای بودند اینا...باید با هم فقط یه شب فرار میکردند و بعد خانواده ها مجبور میشدند که موافقت کنند..اگه من بودم اینکارو میکردم!بابا،دختر(اسمتو به دلایل امنیتی نمیبرم ولی میدونم اینجا رو میخونی!!)...بابا،پتانسیل....فلفل ریزه میزه...بابا،بالقوه!!

*تنها مزیت این حادثه :از اون لحظه به بعد تمام دلداده های فامیل اون دختر و پسر،شروع به تهدید خانواده ها کرده مبنی بر اینکه اگه نرین واسه من خواستگاری میرم تو گاراژ!!اگه منو به فلانی شوهر ندین میرم تو گاراژ!!...گاراژ!...گاراژ...!!!

در پایان یه آهنگ به افتخار خوزستانی های عزیز:

ما بچه شطم،ما مار هفت خطم...ز کس نمی ترسوم...ما آخر خطم..

 

صلح نامه حدیبیه.

وقتی شروع به نوشتن مطلبی میکنم،یه زمانی قلمم و الان انگشتهام همین طوری پیش میره...فرقی نداره چه ساعتی از روز باشه....خسته باشم یا خواب آلود...حواسم جای دیگه باشه....چون این حس رو دارم که الان که دوست دارم بنویسم باید بنویسم.و الان با این حس و تریگری که تو ذهنم هست،مطلب خودش پیش خواهد رفت...معمولا قشنگترین نوشته ها از نظر خودم هم ،شاید نوشته هاییه که در اوج خستگیم یا ناراحتیم یا تهییج احساسیم نوشتم...فقط بیشترین مشکلی که اینجور وقتا برام پیش میاد،غلط های املایی یا رعایت نکردن آیین نگارشه...چون فقط متاسفانه به صورت گذرا،یه بازبینی میکنم و بلافاصله مطلب رو پست میکنم.گرچه شاید این موضوع و ایراد بسیار مهمی باشه،ولی خوب که فکر میکنم میبینم ،که معمولا کسی برای نوشتن تو دفتر خاطرات خودش،خیلی حساب کتاب نمیکنه...من نویسنده یک مقاله تو یک نشریه عمومی نیستم که هیجانهای مردمی با خوندن مطالب من به انگیزش دربیاد.

اوایل که مینوشتم،شاید هفته ای یک کامنت داشتم و اونم احتمالا از اینا بود که وب زیبایی داری!آیا مایل به تبادل لینک هستی؟!ولی به مرور و بعد از چند سال که تا حدود بسیار کمی شناخته شدم،حس میکنم کامنتها بر اساس نظریاتیه که خواننده از خوندن واقعی مطالبم برام مینویسه.مدتی پیش بود که حس کردم موقع نوشتن دارم دچار خود سانسوری میشم...یک جمله مینوشتم و بعد یهو میگفتم،نکنه فلانی هم اینجارو بخونه،بد میشه...نکنه بهمانی متوجه بشه من فلان مشکل برام پیش اومده بره به اینو اون بگه؟...که دیدم،من هی مجبورم این جمله رو پاک کنم،اون فعل رو حذف کنم،فلان زمان رو تغییر بدم...خوب دیگه چی میمونه؟!

اگه بیام یک مطلب تاریخی و علمی از یه جا کپی کنم یا از کتاب شعر،چند بیت شعر عاشقانه بنویسم که بهتره...هم به کسی برنمیخوره،هم خواننده ها روحشون لطیف میشه،دو تا کلمه هم به معلوماتشون اضافه میشه...ولی این وسط افکار اصلی من،ساختار ذهنی من چی میشه؟منی که تو جامعه به خاطر اخلاق خودم،شرایطم و هر چیز دیگه ای باید خیلی مواظب باشم دل کسی رو نشکنم،محترم برخورد کنم،صبور باشم،هر حرفی رو نزنم .....پس،دل لامصب من کجا باید بترکه؟مگه،اینجا وب شخصی من نیست؟مگه اینجا حکم چهار دیواری منو نداره؟گرچه حتی تو همون چهار دیواری هم همگی مجبور به رعایت احترام اون فضا هستیم.

مدتیه که خیلی از مطالبمو ،به علت ذیق وقت،حین خستگی مینویسم.به قول ایما،حرفهای بعد از ساعت ۱۲ شب،خیلی از فیلتر مغز رد نمیشه..و به همین جهت،بر دل بعضی ها مینشیند،چونکه از دل من برمی آید...و احتمالا به این جهت،حرفهام گاهی برمیخوره به خواننده ها...

راستش،خودم هم حس میکنم روحیه انتقاد پذیریم کم شده...ولی،علت داره.

وقتی از خاطرات بامزه طبابتم مینویسم،یکی میگه شما دکترا،مریضا رو مسخره میکنین..وقتی از زیبایی یک زن تعریف میکنم،میگن به زنها تمایلات خاصی داری و یا زشته زن از  یک زن با دید جسمی تعریف کنه...وقتی از یک مرد و حتی شاید خاطرات زمان کودکی و احساسی که مثلا اونوقتا نسبت به ازدواج با فلان سیاستمدارو داشتم،مینویسم،یکی میگه تو واقعا متاهلی؟شوهرتم اینا رو میخونه؟وقتی میام مثلا از قشنگی یه پسر تعریف کنم میگن انشالله دید خواهرانه داشتی دیگه!وقتی از یه بچه ناز تعریف میکنم یکی میگه چون خودت بچه نداری،چرا حسودی بچه های دیگرانو میکنی؟!وقتی از سگ و گربه تعریف میکنم،کامنت خصوصی میذارن که در شان یک خانوم دکتر نیست از این حرفهای بچه گانه بزنه ،بهتره مطالب علمی بنویسین!وقتی از یک معضل اجتماعی حرف میزنم ،میگن خیلی بی پرده مینویسی...وقتی خاطره حرف فلان پیرمرد رو مینویسم،میگن چه لزومی داره عین حرفشو بگی؟و وقتی کاملا بی منظور جک نوشتم،دوستان توهین تلقی کردند...

راستش،وقتی داشتم مطلبو برای فرزاد تعریف میکردم،یهو بهم گفت این جک رو نوشتی و اسم شمالیها رو آوردی توش،نکنه به مردم بربخوره...اونوقت بود که تازه یادم افتاد که من اسم بردم از شمالیها..ولی چون روز قبل مطلب رو پست کرده بودم،یادمه به فرزاد گفتم نه بابا..من خواننده های شمالی دارم..اصلا اهل این حرف درآوردنها نیستند..حتی یادمه از دیادیا اسم بردم که به نظرم اصلا تو این خط ها نباشه که جک بهش بربخوره...راستش وقتی کامنت دیا دیا رو دیدم،یهو خیلی ناراحت شدم. و پیش خودم فکر کردم که فرزاد راست گفت و من باید بیشتر دقت میکردم و به این حساب نمیذاشتم که جکه و همه عادت دارندو...وواسه همین از بی دقتی خودم از ایشون و هرکس دیگه ای که بهش برخورد،معذرت خواستم و میخوام.

ولی در پایان میخوام از خودم دفاع کنم!من،دیدم نسبت به مردها و زنها و اشیا و هرچیز دیگه ای ،توصیفیه.معمولا گرایش خاصی نسبت به اون موردی که ازش تعریف میکنم شاید نداشته باشم.توصیف میکنم چون می خوام شنونده یا خواننده دقیقا تو همون حال و هوایی قرار بگیره که موضوع برای خودم اتفاق افتاده...قبلا هم گفتم من نه خواهر دارم نه برادر و به همین جهت مفهوم این دید رو نمیدونم!شوهرم و فکر میکنم مادرم هم گاهی مطالبمو میخونند ولی نظری ارائه نمیدن!و فکر میکنم علتش اینه که یا به عواطفم احترام میذارن و یا احتمالا نوشته های من با آگهی تبلیغ پرورش شتر مرغ در منزل براشون فرقی نداره!وقتی شروع به نوشتن این بلاگ کردم اصلا و هرگز قصد نوشتن مطالب علمی نداشتم و به کل من مطلقا آدم علمی ای نیستم!!این از اسم بلاگ هم پیداست....

وقتی جریان یا داستانی رو میخوام تعریف کنم به ناچار،شخصیت داستان یک شغلی داره یا اهل جایی هستش یا مریضه یا فامیله یا .....در نتیجه این وسط ممکنه در هر صورت  وجوه تشابهاتی با برخی از خواننده ها داشته باشه.ولی این بدین منزله نیست که قصد توهین یا کنایه زدن داشته باشم.من مطئنم اگر قصدم نیش و کنایه زدن به کسی باشه،اقلا ازش عذرخواهی نمیکنم!

دیگه اینم خطبه های امروز اینجانب...آخیش....دلم خالی شد!خیلی وقت بود  انگارتریپ انتقاد پذیر و جبهه مقاومت و روحیه پولادین و ....این چیزا اومده بودم!!یکی نیست بگه الکی چرا واسه خودت کلاس میذاری اخه دختر!!سرتونو خیلی درد اوردم ولی

اینم یه ترانه تقدیم  به همه خواننده های عزیز:

پنجره دن داش گلیر.....آی بری باخ ،بری باخ!

خومار گز دن یاش گلیر...ِآی بری باخ،بری باخ!

سنی منه ورسلر...اللها دا خوش گلیر....آی بری باخ ...!!

................................

..........................

......باخ....آی بری باخ..!!

........................

........................

(اینجاشو خیلی دوست دارم،همچین آدم خونش به جوشش میاد!!)

اوینین بله اوینار،آنام وای،گولوم وای...سکینه دایی قزی نا نای!!!

اظهار توبه و ندامت.

من از تمام کسانی که از نوشته پست قبلیم احساس کردند مورد توهین واقع شده اند،عذر میخوام.و ضمنا از اینکه با نوشته هام موجبات سرافکندگی جامعه تحصیل کرده رو فراهم میکنم،شرمنده هستم!

از آوانگارد بودن،خسته گشته ایم

سکولار بودنمان آرزوست.

 

بدجور تاخیر فاز داریا.....

اول دو تا خاطره میگم تا برم سر اصل مطلب!

۱)گویا من زمانی سه چهار ساله بودم!منو میبرن آمپول بزنند!اونوقتا طبقه پایین پاساژ شهرشب ولی عصر،یه تزریقاتی بود..منو میبرن و آمپول رو میزنند و من به اتفاق اولیا،از اونهمه پله های پاساژ میام بالا و ووقتی میرسیم تو خیابون،احتمالا جلوی قنادی لاله سرخ(به نظرم من باید پلیس آگاهی میشدم!خداییش نقشه محل جنایت رو خیلی عالی میکشما!!)یهو میزنم زیر گریه!!!که به من آمپول زدند......!!بابام معتقده من بعضی وقتا تاخیر فاز دارم!!

۲)یه روز دختر دیر میاد خونه...باباش میپرسه:تو ۳ساعته کجا بودی؟دختره میگه:پدر،به من تجاوز شده!پدر میگه:تجاوز فوقش میشه نیم ساعت!!بقیه اش کدوم گوری بودی؟!!!!

الان رسیدم به اصل مطلب....مطمئنا این خبر رو که رییس بانک جهانی رو به اتهام تجاوز به خدمه هتل گرفتند و فاتحه مقامش خونده شدو.....شنیدین!دیروز شنیدم که تو خبرها میگفت خانوم خدمه هتل بعد از اینکه بهش تجاوز شده،رفته یک اتاق دیگر  هتل رو مرتب کرده و بعد اومده اعلام کرده که به من تجاوز شده!!!

خوب،با تشکر از این خانوم هاوس کیپر عزیز که این فرصت رو در اختیار من گذاشت که من با چهره اصلی حقیقت رو در رو بشم!

من واقعا یکی از علل پیشرفت کشورهای غربی و ینگه دنیا،و در مقابل،پسرفت کشورهای جهان سوم و چهارم که ایران جزو دسته دومی است،را فهمیدم!!به این صورت که،مجسم کنید به عنوان نظافتچی رفته تو اتاق هتل و دیده یه آقای متشخص  و دیپلمات همیچین یه جورایی حالش خوب نیست!بعد میاد از اتاق بره بیرون که لابد آقای دیپلمات گفته:واستا واستا،کارت دارم،من خرگوش بی آزارم...کاریت ندارم!!

خوب،به هرحال آقای دیپلمات که دروغ نمیگه!خانوم خدمه هم واستاده بنده خدا ببینه خرگوشه چیکار داره؟!!

...................................................................................................................................

صحنه بعد،اینه که خانوم نظافتچی پامیشه جارو برقی و تریلی پر از شیشه پاک کن و دستمال توالت رو تو راهرو میرونه به سمت اتاق بعدی،و کلی جارو پارو میکنه اتاق رو تا تعهد کاریشو انجام بده!بعد که کاراش تموم میشه،میره پایین تو لابی،اعلام میکنه که به من تجاوز شده!!

اینطوری میشه که آمریکا میشه امریکا!

حالا،فرقش با ایران چیه؟اینه...:

مثلا  احتمالا اگه یه آقایی میومد از من میرسید ساعت چنده؟من احتمالا میگفتم:من فعلا قصد ادامه تحصیل دارم!!بعدشم اگه پسره آش دهان سوزی نبود،میرفتم به دوستام میگفتم:پسره با چه جراتی اومده از من سوال میپرسه!!اصلا خودشو تو آینه دیده؟!!

ولی اگه احتمالا پسره سرش به تنش می ارزید و آدم حسابی بود،احتمالا میرفتم به دوستان و خاله و خانباجی اعلام میکردم که فلانی بهم پیشنهاد  ازدواج داد ولی من فعلا چون قصد ادامه تحصیل دارم ،قبول نکردم پیشنهادشو!!و حتی احتمالا طی سالها بعد که  مثلا اون آقا واسه خودش اسم و رسمی بهم زده و خیلی معروف شده،هر وقت حرفش به میون میاد،احتمالا میگم :ای بابا،میدونین چقدر منو میخواست؟میدونین چندبار اومد خواستگاری؟از در مینداختیمش بیرون،از پنجره میومد تو!!!......

خوب،اینجوری میشه که وقتی من از یک جمله ساده ،سالها واسه خودم رویا بافی کردم و انرژی تلف کردم،ایران میشه اینطوری!!ولی وقتی یک خانوم انور آبها حس میکنه که بهش تجاوز شده!!باز هم به کار نظافتش ادامه میده!!!و آمریکا میشه امریکا!!

 

خاله آذر این هالیدی!!!

1)اونوقتا ده سال بیشتر نداشتم..مریم  یکی از دو خواهری بود که نسبت خانوادگی دوری با ما داشتند.هر دو خواهر دلشون میخواست که  ازدواج کنن و برن خارج زندگی کنند.و مریم اعلام کرده بود که یا دوست داره تو آمریکا زندگی کنه و یا موناکو!!!!

دیروز که مراسم ازدواج شاهزاده موناکو رو دیدم ناخود آگاه یاد مریم افتادم!!

کلا ادم باید به حرف پیغمبرش گوش بده..حضرت محمد هزارو اندی سال پیش گفته بود که به فرزندان خود شنا و تیر اندازی را بیاموزید....ما مسلمونا گوش نمیدیم به حرف پیغمبرمون،اونوقت پدر و مادر عروس زیبای موناکو،یه دختر قهرمان شنا بار میارن ،اخرشم شوهرش میدن به شاهزاده موناکو!!

*میدونم لابد میخوایین بپرسین عاقبت مریم چی شد!!مریم طی یک ازدواج غیابی در ایران و یک مراسم باشکوه بر عرصه یک کشتی در ترکیه بالاخره،راهی آمریکا شد!!ولی احتمالا به علت عدم آشنایی با فنون شنا و تیراندازی،بعد از چند ماه بنای ناسازگاری با شوهر گذاشت و خلاصه به تبریز شهید پرور دیپورت شد!!!

*خداییش عروس خیلی ناز و خوش هیکل بودا......

2)این تریلی ها رو دیدین که ماشینهای آماده فروش رو تو دو طبقه پشتشون چیدن و میبرن به صاحبانشون تحویل بدن؟

همیشه،وقتی این تریلی ها رو میدیدم فقط به این فکر میکردم که اگه الان قفل محافظ ریل یکی از طبقاتش باز بشه،چی میشه!!بعد عین کارتونها مجسم میکردم که ماشینهای شیک،دونه دونه از پشت ماشین پرت میشن رو جاده!!!

یکی دو سال پیش تو مجله خوندم که یکی از همین راننده های تریلی،که پشت ماشینش حداقل 5 تا ماشن انچنانی سوار بوده ،تو جاده جلوی یک رستوران توقف میکنه و میره برای دست به آّب...

وقتی میاد بیرون،یهو میبینه ای بابا....پس کو تریلی؟ماشین به این گندگی چی شد؟ به پلیس راه خبر میدن، و در زمان کوتاهی،،تریلی با ماشینهای سوارش،پیدا میشه در حالی که آقا دزده احتمالا داشته با خودش  قیمت این محموله مسروقه رو حساب میکرده!!

خداییش،ادم دزدی هم کنه؛یه همچین دزدی بکنه!!نه دله دزدی..که فقط بدنامیش میمونه!!

3)آقاهه اومده پیشم ،ار لهجه اش پیداست که شیرازیه...میگم میخچه ای که دکتر برداشته ،خیلی گنده بوده انگار...میگه؟چه جالب!شما هم میگین گنده؟!!

منم از اون تعطیل تر،میگم اخه منم 2 سال تو شیراز زندگی کردم!میگه:آهان ،لابد واسه اینه که میگین گنده!!خودمم کم کم قاطی میکنم!میرم از منشیمون میپرسم:مگه ما نمیگیم گنده؟میگه: به چی میگیم گنده؟!!میگم:به گنده!!و....این دیالوگ همچنان ادامه پیدا میکنه.....!!

 

اووستاددد به من بگیو چرا؟اخه چرا؟!!

من شدیدا گلایه دارم استاد!!یعنی بعد از ۱۰ سال احساس غبن به من دست داده!!یعنی منو دیدین،یه مغبون بزرگ دیدین!!

جریان از این قراره که بنده حین مطالعه کتاب معاینات بالینی باربارا بتز به این جمله رسیدم که میگفت:

s4صدایی مشابه صدای"رودخانه تنسی "دارد.(این روخانه در ایالت تنسی آمریکا جریان دارد-مترجم)!!!!

اولا :جناب مترجم مگه ما ایالت تنسی ندیده هستیم که شما تو پرانتز توضیح میدین!!یه زمانی آخر هفته هامونو با برو بچ میرفتیم کنار رودخانه تنسی..اصلا پاتوقمون بود اونجا..به جون خودم،برو بپرس خاله آذرو میشناسی ،تمام بومیهای اونجا منو یاد دارند...

ثانیا:وقتی این جمله رو خوندم آه از نهادم برآمد که ۴ماه تمام رفتم دنبال یادگیری سمیولوژی قلب و اونهمه کلینیک ویژه رفتنو درمانگاه و بخش اکو رفتن....چه افتخار میکردم که چه سمع قلبم عالیه!هی کلیک سیستولی میشنیدم و سوفل دکرشندو تشخیص میدادمو...شرط میبستم که این صدای s3 یا s4؟

استاد....اووووووستااااددددد!!به من بفرمیو؟اگه همون زمان یک کلمه میگفتی این صدا شبیه صدای رودخانه تنسی هستش منم عوض اینکه خودمو تیکه پاره کنم،میرفتم یه توک پا لب رود و یاد میگرفتم s4یعنی چه؟!!

حالا من موندم اگه این کتابو عوض باربارا،ملیحه خاتون مینوشت،لابد میگفت:s4صدایی شبیه رودخانه زاینده رود دارد.(زاینده رود رودی بود که زمانی در ایالت اصفهان کشور ایران جاری بود،و الان هر از گاهی میخشکد-مترجم امریکایی!!!!!)

من همش عاشق اینم.....

*من عاشق اون پسر بچه ای هستم که وقتی ازش میپرسم چی شد میخ رفت تو پات؟میگه:آقای دکتر!!تو کوچه ...و باباش اروم میزنه پشت سرش و میگه آخه به این میاد آقای دکتر باشه؟!!!

*من شیفته اون پیرمرد کتابفروشی هستم که وقتی بهش میگم همش کتابهای دبیرستانی دارین انگار؟میگه:نه ،کتابهایی که به درد دانشجوها هم بخوره داریم!

*من عاشق برنامه پارازیت هستم!

*من همش عاشق مجله چلچراغ هستم!

*من عاشق اینم که از خدا بپرسم چرا ذبیح الله منصوری رو از دنیا برد تا ما مجبور بشیم خیلی از کتابها رو با ترجمه نامانوس بخونیم؟

*من عاشق اینم که اعلام شد هوس بازیهای سیاستمداران بیماری است و مثل اعتیاد جرم نیست.حالا با اینهمه سیاستمدار چیکار میخوان بکنن؟

*من عاشق اونم که مرد ۳زنه رو میارن برنامه خانواده!حالا اینقدر قحط الرجال شده؟مستندهای راز بقا،ته کشیده مگه؟

*من عاشق اینم که تو جلسه هیئت امنای ساختمون،۲ تا دختر جینگول تو ضیح بدن که بابای ما ۲ تا خونه تو ولی عصر داره،یه خونه هم تو چین داره!!!!ما هم تا این سن شوهر نکردیم که بریم مالزی و از اونجا هم بریم استرالیا!!!!!خداییش این چه ربطی میتونه داشته باشه به حق شارژ و پول قبض گازو...اینا،من نفهمیدم!!

*من عاشق اینم که بعضی وقتها کسی که دوست نداری رو ،چندان تحویل نگیری!اصلا خودتو حسابی بگیری براش...گیرم که با خودش بگه الناز چه خودشو گرفته!!گیرم که از ۱۰ سالگیم به این ور،شاید به تعداد انگشتهای دستم ندیده باشمش،ولی در هر صورت خوشم نمیاد ازش...خوب کردم!خوب کردم که به یک سلام علیک خشک بسنده کردم...من اصلا مجبور نیستم همیشه خوش برخورد باشم!

*من عاشق اینم که خانوم خ،بیاد تو اتاق استراحت و پاشو رو پاش بندازه و بگه خانوم دکتر بیا پفک با چایی بخور و آهنگ سیاوش قمیشی رو با موبایلش پخش کنه که همش بگه بخونه:من فقط عاشق اینم که یه جند روزی بذارم و برم،ببینم تو چیکار میکنی و بعد بشینم موهاتو ببافم واز این مردم آزاریها...(سحر،توروخدا نخند وقتی اینجا رو خوندی!!بخدا حفظم نمیشه اشعار این آهنگ!!)