فیلم دزد عروسکها یادتونه؟

یه زمانی که دخملکی نوجوان بودم!!از لغت"محله"خیلی بدم میومد!!اصلا آنقدر به نظرم یه جوری میومد...بعدها فهمیدم منظور از یه جوری"بی کلاسی"بوده...یادمه یه بار،یه پسری داشت میگفت ما تو فلان محله هستیم...آنقدر از چشمم افتاد!!!!چه میدونم...از این افه های مسخره ذهن بی الایش من!!

حالا،یکی از بچه ها که نمیشناسمش،پی ام گذاشته،خاله با مهسا شرط بستیم سر اینکه تو اهل کدوم محله تبریزی!!

حالا من نمیخواستم بگم..ولی من بچه بورلی هیلز هستم،به هر حال یه چیزایی رو نباید گفت!ریا میشه...من از بچگی،بازی رو از زمینهای خاکی بورلی هیلز تو ایالات متحده شروع کردم!!بعد،مستضعفان امریکا،اموال بابای مولتی میلیاردر منو مصادره کردند..والا من هم وارث هتلهای زنجیره ای شرایتون بودم!!

خلاصه،مارو که از خانواده سلطنتی بودیم،مجبور به ترک بورلی هیلز کردن و هیچ کشوری حاضر نشد به ما روادید بده تا اینکه سر از تبریز مه آلود درآوردیم...و شدیم ساکن محله اوشکول آباد تبریز!!

بعد،یکی از دوستان نوشته بود،که الی،تو با اینهمه فامیلی که اونور آب داری چرا موندی ایران؟!خوب،من  جواب این سوال رو تو یه پست بلند بالا توضیح داده بودم که من هم فکر میکردم که در عنفوان ۱۸ سالگی همچون خاله و دختر یه خاله دیگه ام،میرم انگلیس و میزنم رو دست هر دوتاشون و با دیوید بکهام ازدواج میکنم!!ولی،نمیدونم چی شد،سرمو انداختم پایین و درس خوندم و کنکور قبول شدم و.....هیج چی دیگه!هیچ وقت هم اصراری نکردم که منو بفرستین برم یونایتد کینگ دام!!و اینطوری شد،که دیوید هم قاط زد و رفت و اون ویکتوریای لاغر مردنی(عمق حسادت منو از هر کلمه میشه فهمید!!!!)رو گرفت....والا،من کجاااااااا.....ویکی کجاااااااا.....

یه کلاه رنگی خوشگول که تو لابی خونه،گم شده بود و اویزونش کرده بودن به تابلوی برق،هر روز جلوی چشمم رژه میرفت.یه کلاه بچه چند رنگ،که یه منگول هم داره و یه موش کوچولو هم روشه....وای...جان...خلاصه،سه روز تمام،هر دفعه از اونجا رد شدم،حس میکردم اگه برگشتم و این کلاه اونجا نبود چیکار کنم؟حس انتظار میداد بهم...حس اینکه حتی وقتی تنها میام تو خونه،یکی در خونه منتظرمه...تو ساختمون،بچه کوچولو نداریم.حالا،شاید مال مهمون یکی از همسایه ها بوده....پریشب ساعت ۱۲ که از سر کار برگشتم،کلاه رو دیدم،انگار تمام خستگیم در رفت..حس کردم،اگه،نباشه،خیلی ناراحت میشم.از پله ها برگشتم پایین و دل به دریا زدم و کلاه رو برداشتم..از پله ها بدو بدو اومدم بالا و زنگ خونه رو زدم..فرزاد در رو باز کرد.ایستاده بودم دم در..کلاه رو پشتم قایم کرده بودم...با تعجب نگاهم کرد...گفتم:فرزاد،من یه چیزی دزدیم!گفت:چی؟خیلی با احتیاط دستمو اوردم جلو و کلاه رو نشونش دادم..

گفت:این کلاهه...چند روزه که پایینه..شاید مال بچه همسایه روبرویی باشه که هنوز اسباب کشی نکردن...گفتم:خواهش میکنم،بذار اینو ببندم به در کمد...از اونا هم میپرسم،اگه مال بچه اونا بود،یه شال و کلاه نو میخرم براش..ولی اینو نمیدم!!!ا

حالا،از فردا هر بچه ای تو فامیلتون کلاه گم کرد،با پلیس ۱۱۰ نیایین درخونه ما،که این دزد معروف کلاه بچه است ها.....!!

از هر دری،وری!

الحمدالله رب العالمین..من مطب خصوصی ندارم و چشمم به دست آقای ابراهیمیه تا اخر ماه یه چندر غاز حقوقی بذاره کف دستمون و ما پولو ببوسیم بذاریم رو جفت چشامونو به قول دکتر صالحی پور،حالشو ببریم!!در نتیجه،شکر خدا،لازم نیست که الکی قربون صدقه افراد برم تا بشن مشتری من!!البته،منظور من تعداد بسیار بسیار معدودی از صاحبان مشاغل تو هرصنفی هستش که با چاخان پاخان کردن مردم،میخوان مشتری جذب کنن!

یه نمونه اش،اینه که بری تو یه مغازه و طرف هی شروع میکنه میگه،خانوم مهندس!اینو دیدین؟آقای مهندس جنس اینو ببینین!!بابا،شاید من نهضت سواد آموزی هم نرفتم !!آخه،این چه تکیه کلامیه...

مثلا،از این نماینده شرکت اینترنتی که مشترکش هستیم بگم!دو تا برادر و خواهرن..یکی از این برادرا خیلی گنده و هیکلیه..یک صدای بمی هم داره..از لحظه ای که میری میگه،سلام دوست من!دوست من شما کارتتو بکش..بدرود دوست من!!حالا،وای به روزی که برم بگم چرا اشتباه تمدیدکردین یا فلان وقت هزینه اضافی گرفتین!!با اون صدای بمش،به خواهرش میگه:ببین خانوم چیکار داره!و فکر کنم خیلی به خودش فشار میاره که نمیگه گمشو بیرون دشمن من!!!

یا تو این اس ام اسها مد شده،همچین همه به هم میگن،سلام عزیزم،میس یوووو...بوسسس بوسسس..فداتتتت...خانومی،خانوم گل،آی خانوم گل،برام سخته تحمل....چی شد؟رفتم تو خاکی!!

یا مثلا،یکی با یکی ۱۵ سال پیش تو دانشگاه دوست بوده!تو این سالها هم اصلا نه خبری از هم گرفتن و این یه جای دنیا و اون یه جای دنیا....یارو بعد از سالها اس ام زده که خوبی؟چطوری؟طرف نوشته،باور کنین یکی از بی تاب ترین لحطات زندگیم اینه که شما رو ببینم و بسیار دلتنگتون هستم!!خوب،آخه اگه اینهمه بی تاب بودی...تو اینهمه سال یه بار زنگ میزدی!!

بعد،همین ادما که عزیزم و نانازمو ...اینا میگنا...به جان خودم زنگ بزنی،گوشی رو جواب نمیدن!!!

*دور از خانه عزیز،دیگه به طور رسمی آمریکایی شدی،قدیما با لهجه شیرین اصفهونی کامنت میذاشتی،الان تگزاسی مینویسی...وای بر تو ،وای برما...این بود آرمانهای ما؟

*همیشه فکر میکردم احسان،فقط میاد قالب وبلاگ منو نگاه میکنه و گیر میده به دمپایی ابریهای هاچ زنبور عسلی من!یا گیر میده که چرا اسمت خاله اذره؟چرا گوش خر درازه؟چرا آب تو تلمبه است!!کامنت قبلیش منو متوجه کرد،که نه بابا،...طفلک این پستها رو میخونه!!

*آنقدر دوست دارم،دختر نارنج و ترنج میاد برای دونه دونه پستهای قبلیم کامنت میذاره....چقده تو ماهی! دختر نمیری الهی..

*بر سر وبلاگ متین بانو چه آمد؟آی پری کجایی....چرا رخ نمی نمایی....؟الو؟متین؟الو...کجایی خاله؟

*دکتر ریولی ،آنقدر از خوندن پست پایان نامه تو روزنامه سپید حال کردم...نمیدونین تا کجا میره!!

*نوشته های دکتر کیارش آرامش رو دوست میدارم!

*چرا خانوم دکتر خالقی دیگه منو دوست نداره؟!!!من که اینهمه مطالب جفنگ از مریضهای ملنگ مینویسم،بذارم برم؟!!

*چرا هر وقت وبلاگ دکتر بابک رو باز میکنم،حس برودت بهم دست میده!فکر میکنم تو اوکراین هستم!!

*من انقدر خاطرات دکطر باصواد رو دوست دارم!خیلی با خودش آشتیه..

*الان که دارم رمان تهوع،از ژان پل سارتر رو میخونم،شدیدا حس میکنم،گوریل فهیم سبک برخی نوشته هاش برگرفته از ژان هستش!!

*ژان گفتم،یاد جان کوچولوی کارتون رابین هود افتادم!!اخه اون خرس گنده،کجاش کوچولو بود؟

*پروین رو تو کلاس ورزش دوست دارم!یک صورت یخی،و قشنگ و شانه های پهن...همچین یه جذبه خاصی داره..تا بهش لبخند نزنی،هیچ عکس العملی نشون نمیده،ولی وقتی سلام میدی و یا در حالیکه داری چپ و راست میشی و تمام اعما و احشا ت اومدن تو دهنت،بهش لبخند میزنی،همچین ناز جواب لبخندتو میده....دقیقا از اونایی که پشت اون ستاره حلبی قلبی از طلا میدرخشه!!

 

 

اول فکر کنین،بعد بپرونین!!

نمیدونم استادمون بود یا یکی از رزیدنتهامون؟که یه بار گفت:وقتی میخوایین جواب یه سوالی رو بدین که بلد نیستین!یه جوری بپرونین که طرف حس نکنه هیچ چی حالیتون نیست!!مثلا اگه پرسیدن احتمال بروز فلان عارضه دارویی فلان دارو چقدره؟نگین 50 درصد!!بگین 3/33 درصد!!بعد،استاد میگه،نه دخترم!!شما با فلان دارو اشتباه کردی و .....حداقل فحشتون نمیده که هیچی حالیت نیست!!

از اونجا که گرایش به بزهکاری!در من وجود داره،اینجور راهنماییها زود تو ذهنم ملکه میشه!!.

چند وقت پش یه بچه با مامان باباش اومده بود پیشم.موقعی که میخواستم دارو بنویسم پرسیدم وزنش چقدره؟مامانش گفت:15 کیلو..یهو گفتم،نه بابا...15 کیلو نمیشه...مامانش با یه ژست بازپرسانه پرسید:مثلا چقدر میشه؟؟!!یه کم به بچه با اونهمه لباس و کاپشن و...نگاه کردم و گفتم 19 کیلو و نیم!!

رفت رو وزنه و مامانه با حیرت سرشو بلند کرد و گفت:دقیقا 19 و نیم کیلو!!!عجب درست گفتی خانوم دکتر.....

الان الیاس جزو مریضهای ثابت منه!!

دیروز اخرین مریضم،یه خانوم جوون بود....وقتی وارد اتاق معاینه شد،سرمو بلند کردم...بالا بردم ،بالاتر.....ماشالله چه قد و هیکلی داشت.وقتی نشست،یه نگاه به پوتینهاش انداختم و دیدم پاشنه نداره و تخته....چهره فوق العاده شیک و ملیحی داشت...پوست سفید و صاف..ابروهای پرپشت و مرتب و دماغ ظریفی که معلوم بود از بس با دستمال کاغذی پاک کرده،قرمز شده بود..و دندانهای سفید و مرتب..

بعد از اینکه نسخه رو نوشتم و داشت میرفت،دیگه نتونستم جلوی خودمو نگه دارم و پرسیدم:ببخشید،قد شما چقدره؟برگشت و لبخندی زد!بهش گفتم:فکر کنم صدوهقتادو شش سانتی متر باشه..خندید و گفت دقیقا 176 هستم!!!زدم به تخته میز و گفتم:ماشالله؛شما خانوم خیلی خوش تیپی هستین..

گفت:ممنون!شما چه روزایی اینجا هستین؟!!!

.

کازینو رویال!!

۱)یه خانوم مسن خوش اخلاق اومد تو اتاق معاینه..بهم گفت:خانوم دکتر،من چیزیم نیست!فقط اومدم واسه تجدید نسخه.برام قرص فشار خون بنویسین..فشارشو گرفتم.طبیعی بود.گفتم:خوب،اسم داروهاتون چیه؟گفت:نمیدونم!دو جور قرصه!گفتم:خوب،با خودت آوردی؟گفت:نه!ورقشو بچه ها انداختن دور!!گفتم:خوب،تو نسخه های قبلیتون هست؟گفت:نه!دفترچه ام جدیده!!

خنده ام گرفت:گفتم،آخه من از کجا بفهمم چه دارویی میخورین؟گفت:اگه اسمشونو میدونستم که میرفتم  خودم از داروخونه میخریدم!!! خلاصه،با توسل به روشهای مامان بزرگی تونستم کشف کنم یکیش کاپتوپریل بوده..حیف شد،یه دوره غیبگویی پیش مرحوم نوستراداموس باید میگذروندم...

۲)یه خانومی اومد و گفت:۱۷ روزه پریود نشدم..گفتم:خوب،اول باید یه تست حاملگی بدین..کم کم خواستم از زیر زبونش بکشم که اگه بفهمه حامله است،خوشحال میشه یا ناراحت!!!دیدم یه دختر شش ساله داره...خلاصه،ماما،ازش خونگیری کرد و گفت بیست دقیقه ای باید منتظر بشین..گفت:میشه یک ساعت دیگه بیام؟گفتیم باشه....

رفت و یک ساعت و نیم دیگه اومد!از اینهمه کنجکاوی واسه دونستن جواب تست،ما تو کف موندیم!!

بهش گفتم:حامله هستین...تمامی احساساتی که بروز داد در حد انتخاب گوجه فرنگی معمولی و گلخونه ای تو میوه فروشی بود!!!!گفت:ترم اخر هستم،خرداد ماه دفاعیه دارم،ولی خوب بالاخره باید بچه دار میشدم..خوب شد،نه فرقی نداره!!!خلاصه،ازش پرسیدم،رشته تون چیه؟گفت:فوق لیسانس روانشناسی میخونم...گفتم:انشالله،دکترا بگیرین..اشاره کرد به شکمش و گفت:دیگه دکترامم شد این!!

ولی خانوم دکتر،بالاخره باید دو تا بچه رو میاوردم..بچه ای که تک فرزند باشه،خیلی مشکل داره.. بچه هایی که تک فرزند هستن،خیلی مشکلات روحی و روانی دارن!!خیلی لوس هستند و وابسته به پدر و مادر..اکثر انحرافات اخلاقی و مشکلات روحی رو دارن...

منم گوش میدادم ،و دیگه دیدم خیلی داره تخته گاز میره و چون تعجب میکردم که کسی که داره فوق لیسانس روانشناسی میخونه،چرا تو حرف زدن و نظر دادنش محتاط نیست..با خنده گفتم:اتفاقا منم تک فرزند هستم!!!

خودشو از تک و تا نینداخت..گفت:خوب،شما پس باید خیلی مشکلات روحی داشته باشین!!گفتم:شاید مشکلات روحی داشته باشم،ولی در حد خیلی نیست!!!گفت:خیلی سختی میکشین که خواهر برادر ندارین؟گفتم:من هرگز خواهر یا برادر نداشتم که بتونم مقایسه کنم..ولی ناراضی نیستم.و دنیای من از بچگی اینطوری بوده..گفت:لابد همیشه ور دل مامانتی؟گفتم:نه والا،چند سال هم شهر دیگه زندگی کردم!!

گفت:حالا صبر کن...بذار مامان بابات،مریض بشن!!بعد میفهمی که تک و تنها مریض داری چقدر سخته!!

خنده ام گرفت و گفتم:انشالله پدر و مادرم هیچ وقت محتاج من نشن!!!یه چند تا سوال هم پرسید و آخرش گفت:مطمئنی تک فرزندی؟گفتم:آره!!بخاطر کارای طرح و..از اداره ثبت احوال استعلام کردم،کتبا مطمئن شدم که تا همین اواخر تک فرزند بودم!!!!!

گفت:با این حساب شما نیاز به بررسی دارین!!عجیب غریب میزنین!!!

تو دلم گفتم:خدا به داد کسانی برسه که واسه مشاوره مسائل مهم زندگیشون پیش جنابعالی بیان که اینقدر پیشداوری میکنین...

 

خسته از هجوم افکارم.

وقتی از هجوم افکار تو مغزم رنج میبرم و از سر درگمی برای اینکه کدوم یکی رو به رشته تحریر دربیارم،انگار بهترین حالت اینه که انگشتهامو به فکرم بسپارم و بذارم هر چی تو ذهنم خطور کرد،تایپ کنم...

وقتی عبارت به رشته تحریر درآوردن رو نوشتم،یاد مصر افتادم...یاد این افتادم که وقتی با شتر تو میدون،دنبال ملت میکردن،به تفاوت شتر و اسب فکر کردم.به نظرم اومد هرچی شتر زشته،اسب با وقاره!چرا اسب یادم افتاد،چون یادم افتاد،که تو شلوغ بازیهای خیابونهای لندن، گاهی پلیس های خوش پوش و خوش ژست انگلیسی سوار بر اسب های سیاه و قهوه ای جلوی ملت می ایستادن..بعد به این فکر کردم که آیا،تو تظاهرات مردم تایلند،پلیس یا نیروهای مخالف با فیل جلوی ملت بانکوک ایستاد؟اگه تو افریقا تظاهرات خیابونی بشه،ممکنه پلیس با زرافه بیاد جلوی مردم؟

زرافه گفتم،یاد اسب آبی افتادم!و اینکه وقتی  تو سنگاپوراسب آبی دیدم،به طرز شگفتی به نظرم عظیم الجثه آمد..گرچه پیش یک کرگدن بود،ولی اون پوست زمخت و شاخ کوچک و هیبت گنده کرگدن هم نتونست،چیزی از بزرگی اسب آبی تو ذهنم کم کنه...حس میکردم،دهن اسب آبی اندازه ۳ تا منه!!یاد اون پل معلق مصنوعی افتادم..

یاد اون روزی افتادم که تو مسیر کرج به چالوس،یه عالمه گل لاله پرورشی دیدم،چه رنگهایی... آقای قالیباف،اومده بود واسه بازدید،و عصر همون روز تو اخبار،همون گزارش رو پخش کرد!اون پشت پشتا،یکی از انشعابات رودخانه بود،پر آب...یه پل معلق،از اون پلهایی که دو طرفش طنابه،و کفش تخته های چوبی با فاصله است،رو رودخونه بود...دقیقا مثل کارتونهای بچگی،که قهرمان از رو همچین پلی میخواست رد بشه،و وسط کار،یکی از چوبها،میشکست یا طناب کهنه در اثر ساییدگی،پاره میشد و پل به دو نیم میشد و قهرمان آویزون نصفه پل میشد و....داشتم به این پل و ارتفاع زیرش نگاه میکردم که یه دختر بچه،اومد جلوم و گفت،بیا بریم اونور پل..بهش لبخند زدم!خودش رفت رو پل و برگشت و دستمو گرفتو گفت بیا..همین جوری رو پل بالا و پایین میپرید و من از ترس قالب تهی کرده بودم و حس میکردم مرگو به چشمم میبینم ولی از خجالت دختر بجه صدام در نمیومد....

اقای قالیباف گفتم یاد خلبان افتادم!خلبان گفتم ،یاد عموی بزرگم افتادم که خلبان بود و ووقتی ۲ روزه بودم با خانواده به امریکا مهاجرت کردند!یاد این افتادم که تو عمرم فقط یکبار عمو حسین رو دیدم!ولی دو بار زن عمو مظی رو دیدم!!اسم زن عموم منظره،بهش میگن مظی..مثل اسم خواهرش که آذره و بهش میگن آذی!!مثل اسم خواهر بزرگترش که منیر هستش و بهش میگن منی!!مثل اسم دختر آذی،که یگانه هستش و بهش میگن یگی!!!اولین بار که زن عمو مظی بعد از سالها اومد ایران،رفتیم تهران دیدنش!در خونه که یاز شد،یک خانوم بسیار قد بلند با موهای بلوند شده بسیار پر پشت و پیراهن آستین حلقه ای گلدار با صندلهای پاشنه بلندی به استقبالمون اومد...و تا ما رو دید،گفت:الهی،تو النازی؟و من گفتم:زن عمو ...گفت:من مظی نیستم!من آذی هستم!!

پشت سرش،تو راه پله،خانوم مسنتری با همون قد بلند،و موهای زیتونی رنگ شده و با شلوار سفید و بلوز آبی آسمانی اومد پایین..گفتم:زن عمو...گفت:من مظی نیستم!من منیر هستم!!و بالاخره آرتیست در آخر وارد شد و جشم ما به دیدن زن عمو مظی با قد بسیار بلند و مژه های ریمل اندود،و موهای کوتاه بلوند،با یک بادی آبی خوشرنگ مخمل،و دامن پلیسه سفید رنگ و کفشهایی پاشنه بلند،مزین شد...کل خاطراتم از زن عمو مظی به همین محدود میشود!!

یاد دایی محمدم که تو استرالیاست افتادم!دایی که ندارم،ولی به پسرخاله های مامانم از بچگی میگفتم دایی..از همه بیشتر دایی مهدی رو دوست داشتم که خیلی مهربون بود و از آلمان که میومد،میدیدمش..چند وقت پیش عکسهای بچگیمو دیدم که تو بغلش منو بلند کرده...دایی غلامحسین،از همه عاقلتر بود.دکتره،متخصص توانبخشی،تو استانبول...زنش عراقی الاصله..بزرگ شده ترکیه!اونم رادیولوژیسته...چند هفته پیش بعد از سالها،هر سه تاشونو یه جا دیدم!چون باباشون مرد..حاج آبراهیم آقا،یک جفت چشم داشت،آبی دریا..یه اتاق پر از قناری و مرغ عشق...همچین با طمانینه حرف میزد...وقتی تو قبرستون،سه تا دایی هامو دیدم،از پشت،ندونستم کدوم یکیشونو صدا کنم..مثل همیشه که معمولا بلند سلام میدم،صدا زدم:سلام دایی...

هر سه برگشتن..دایی مهدی جلو جلو رفت...ولی دایی محمد و دایی حسین رو سالها بود ندیده بودم..نمیدونم چرا وقتی مامان گفت:حاج ابراهیم آقا مرده،خوشحال شدم!چون میدونستم یکبار سر فوت،خاله مامانم،سه تاشونو یکجا دیدم و بار دیگه سر فوت پدرشون...و به احتمال قریب به یقین دیگه تو  ایران نخواهم دیدشون..

راستی،ناپلئون میگه:در دنیا،یا کاری بکن که ارزش نوشتن داشته باشه یا چیزی بنویس که ارزش خواندن داشته باشه.حالا منکه هیچکدوم این کارا رو نکردم،بذارم برم؟

 

 

خدایا،نزدیک باش،خیلی نزدیک باش...

گفته بودم،برخی اشتباهات آدمی،باعث میشه یک نسل درگیر بشه؟

دوستی داشتم که کلا کارهای عجیب غریبی میکرد!مثلا میومد کشیک،کفش سبز،لاک سبز با خالهای سفید،و سایه سبز میزد!!آرایش میکرد......آی کرم پودر می مالید،یعنی اگه انگشت فرو میکردی،مطمئنا تا قاعده انگشت اشاره میرفت تو صورتش!!یه بار اومد گفت یکی از مریضها،خواستگارمه..گفتم،خوب،به سلامتی...کی هست؟گفت:دیپلمه است.۵ سال از من کوچکتره،کار نداره،تیپ و فرهنگ خانوادگیمون اصلا با هم شبیه نیست...راستش اون لحظه با خنده گفتم:خوب،حالا چی کار میخوای بکنی؟گفت:نمیدونم،دارم فکر میکنم!!!!!!بهش گفتم:واقعا داری فکر میکنی به همچین موردی؟

جوابی نداد و دیگه نه من ازش پرسیم و نه اون چیزی به من گفت...بعدها که رفتم شیراز،شنیدم با همون شخص ازدواج کرده...خلاصه،بماند که امسال شنیدم چه اتفاقاتی افتاده و هر از گاهی خانوم دکتر با چش و چال کبود میومده سر کار...گاهی میزده زیر گریه و میگفته،مادر شوهرم گفته،اتوی خونه ما رو تو دزدیدی!!!یه روز اومده گفته،خواهر شوهرام افتادن به جونم!!ایه روز زنگ میزنه به پسره میگه،ماشینو کوبیدم به تیر چراغ برق..شوهرش میگه،کاش خودت رفته بودی زیر ماشین!!!اونهم در دوران شیرین نامزدی!

البته،همیشه معتقدم،اینجور اتفاقات،نمیتونه یک طرفه باشه...با اینکه دختر فوق العاده خوش قلبی بود،ولی شدیدا یکدنده و غد بود...بچه ها میگفتند،شروع به رژیم شدید لاغری کرده بود و میگفت:چون شوهرم از من کم سن تره،من باید خیلی مواظب تیپ و قیافه خودم باشم!بعد اومده بود یک برنامه ریزی قانون مند کرده بود...دقیقا مثل شرمن لاک پشت تو کارتون بامزی!!

مثلا ساعت ۴ ساعت خوردن سیبش بوده...حالا مثلا در حال صحبت با کسیه،مریض میبینه....!!باید از تو کیفش سیب درمیاورده و میخورده...مثلا ساعت ۸ شب باید دراز نشست میرفته!!!حالا،ساعت ۸ شب،که اوج شلوغی کلینیک هاست،مجسم کنین به مریضها میگفتن که خانوم دکتر داره دراز نشست میره،باید منتظر بشین...!!!و خانوم دکتر عرق ریزان رو تخت معاینه میرفته...۲۹۱..۲۹۲...۲۹۳....

خوب،حالا به نظر شما بچه ای که تو این خانواده متولد بشه،چی از آب درمیاد؟؟حالا،گیرم که مادر تو بود فاضل.....!!!!!

پس وقتی میخواین ازدواج کنین،و پیله کردین که الا و بلا..آسمون جر خورده،این فرشته از اون بالا افتاده و گوشتون به حرف هیچ بزرگتری بدهکار نیست....بدونین،که مشکلات دو نفر گریبانگیر چند تا خانواده،و نسلهای بعدی میشه...اینقدر خود خواه نباشین و به مسولیتی که در قبال دیگران دارین فکر کنین...

کاغذ بی خط!!

ببین ،من عاشق یکی از صحنه های کلیشه ای بعضی از فیلمها و کارتونها هستم..اینکه یه خونه ای چند وقتی خالی از سکنه بوده،همه جارو تار عنکبوت فرا گرفته،در و دیوار پر از خاک و خله...یخچال پر از مواد غذایی فاسد شده و میوه های گندیده است و اگه چند روزی خالی از سکنه باشه،میشه تو سینک ظرفشویی ظرفهای نشسته،و تو سبد رخت چرکها انبوهی از لباسهای کثیف پیدا کرد...

بعد در چنین موقعیت داغونی،ارتیست یا آرتیستها!که تقریبا صد در صد زن هست،یا یک زن حتما بینشون پیدا میشه،وارد عمل میشه...اول یه نگاه اجمالی به گوشه کنار این میدون جنگ میندازه و یهو تصمیمشو میگیره..و جالب اینجاست که نقطه قوت این تصمیم،با بستن گره روسری در ناحیه پشت گردن هستش!و حتما جهت افزایش میزان دلبری چند لاخ مو هم روی پیشانی باید ریخته شود!دستکش کارگری پوشیده(من به شخصا رو پوشیدن دستکش شدیدا تاکید دارم.البته چون مامانم از بچگی تاکید میکرد..چه معنی داره بدون دستکش ظرف بشورین یا خونه بسابین؟دستهای یک زن نباید زبر و پوسته پوسته باشه...)و اگر فیلم خارجکی باشد ،میتوان چکمه پلاستیکی هم به پا کرد...

عملیات با فراهم کردن یک سطل آب و جارو شروع میشود...در عرض چند ساعت،تارهای عنکبوت از گوشه کنار در و دیوار زدوده میشود..پنجره ها باز میشود...کف منزل جارو برقی کشیده میشود..لباسها تو ماشین لباسشویی ریخته میشود..ظرفهای کثیف بلافاصله شسته میشود..یخچال تر و تمیز میشود...ملافه ها عوض میشود...هر از گاهی هم سرفه و عطسه چاشنی حرکات ژانگولر آرتیست فیلم میشود...باز هم جهت افزایش میزان دلبری ،میتوان تکیه بر جارو داد و با پشت ساعد عرق پیشانی را پاک کرد و نگاهی توام با نگران به ساعت افکند...حالا اگه این خانه تکانی،تیمی باشد،وسطهای کار یکی از اعضای مونث تیم،با سینی پر از چایی و بیسکوییت وارد شده و اعلام زنگ تفریح میکند..آخ،چه میچسبد!!

دوباره،بدو که شروع شد...اتو کشی،و پختن غذا(که واقعا نمیدونم،کی فرصت کرده بره خرید؟!)...و کم کم غروب میشود...و یکی از نقاط عطف پایان کار اینه که،یک رومیزی سفید و تمیز تو هوا با اسلو موشن،تکان داده شده و روی میز ناهارخوری پهن می شود و داخل یک گلدان،چند شاخه گل طبیعی!نهاده و روی رومیزی قرار میدهیم...به ساعت نگاه کرده و متوجه میشویم،موقع نزول اجلال مرد خونه است..این مرد،شامل شوهر،پدر،پسری که خانه دانشجویی اش همین منزل است!و در رویایی ترین حالت دوست پسر میباشد!(البته دخترای این دور زمونه اگه واسه شوهرشون این کارا رو بکنن،لطف میکنن،دوست پسر پیشکش!!)

بلافاصله یک دوش گرفته و موها رو آغشته به بوی شامپو میکنیم!!بخار ناشی از آب گرم حمام،همرا با بوی صابون عطر ملایمی در فضای کنار اتاق خواب بوجود اورده است...یه شونه به موها،یک کرم نرم کننده به دستها و صورت و پاها،یه لباس مرتب،عطری به پس گردن..یک ارایش بسیار محو و ملایم و اماده استقبال از همسر یا بوی فرند گرامی که گند زده بود به خانه مجردی، میشویم!!! 

جالبه،که تو کارتونها،نشانگر کانون گرم خانواده،بلند شدن دود از دودکش منزل چوبی تو کوهستانهای آلپ بود....

من به شخصا عاشق این صحنه کلیشه ای هستم،که نه تنها تو فیلمها ،بلکه تو زندگی روزمره خودم هم هی تکرار میشه...!!

الحمدالله،خانوم ورزش ما(از اصطلاح خانوم ورزش خوشم میاد!یاد مدرسه میفتم!)امروز پاش درد گرفته بود و نتواست پدر ما را دربیاورد!!!و من شاد و خرم،مثل بچه تنبلهای کلاس،بعد از چندین و چند روز یکم،از زیر حرکات سخت در رفتم!!شکر خدا ،مامان جان هم خیلی چشم و ابرو نکرد که بچه،دستاتو درست ببر بالا!تنبلی نکن!!

 

آتش زیر خاکستر؟

 قبلا هم گفته بودم از این کلیپ ها که دختر خواننده،یه لباس ساده پوشیده و با کفشهای پاشنه بلندش،رو به دوربین بی توجه به اونچه که در فضای اطرافش میگذره،تند تند راه میره و پشت سر هم حرفهاشو میگه خوشم میاد...امشب بعد از چند وقت  دوباره این کلیپ مادونا رو دیدم...یه لحظه حسودیم شد..یادم افتادیه لباس شبیه لباسش داشتم.تفاوتش تو رنگش بود که مال من صورتی چرک بود با گلهای بزرگ مشکی و قاطی پاطی..الان یادم افتاد شاید اخرین بار تو عروسی سروین پوشیده بودم..حداقل ۹ سال پیش بود به نظرم..چرا اون لباسو ندارم دیگه؟چیکارش کردم؟کجا و به کی سر به نیستش کردم خدا میدونه...

چقدر دلم میخواست منم تو خیابونای شهر راه میافتادم و رو به دوربین نه،رو به یکی که بدون نظری حرفامو گوش میداد حرفامو تند تند میزدم...آنقدر این دو روز قلبم فشرده شده که خدا میدونه...دیروز گریه چند نفرو که از ته دل بود دیدم...نوزاد ۲۱ روزه ای که ختنه اش کردن..شایان کوچولو با اون چشمای سبزش که بعد از اینکه کلی تو اتاق معاینه باهم دوست شدیم و اسم تمام همبازیهای مهد کودکشو داشت بهم میگفت و گوشهای من از انعکاس صداش تو گوشی معاینه،هنگام سمع قلب و ریه اش داشت منفجر میشد...تو سالن،روپوشمو گرفت و پرسید:امپول که ننوشتی برام؟و نمیدونم چرا بعد از مدتها دروغ به این بزرگی گفتم...زبونم بند اومد و گفتم:ممممممم........نه!از خجالت سرمو انداختم پایین و رفتم تو آشپزخونه،همه بهم خندیدن و گفتن خداییش خیلی دروغ بزرگی گفتی به بچه!و تا وقتی صدای گریه شو از اتاق تزریقات میشنیدم،اصلا رو نداشتم که برم بیرون و مریض بعدی رو ویزیت کنم..

چشمهای پر از اشک یکی از پرسنل رو که حس کرده بود بخاطر گم شدن حلقه انگشتری دکتر،مورد ظن واقع شده و بعد از کلی گشتن،حلقه از تو ظرف نون،تو آشپزخونه پیدا شد....وقتی حلقه پیدا شد،رنگش  از ناراحتی کبود کبود بود و دستاش می لرزید..هر لحظه حس میکردم الان سکته میکنه...تازه بعد از یک ربع که صداش کردم و به زور فشار پیرمرد رو  گرفتم ۲۰ رو ۱۲ بود...

فیلم مینای شهر خاموش رو دیدم...چقدر دلم واسه جاده تنگ شد..واسه کرمان، بم،نخلستان،نخلهای شیراز..یاد فیلم خیلی دور ،خیلی نزدیک افتادم و اینکه چقدر صحنه های اون فیلم رو دوست داشتم..کویر،مسعود رایگان که همیشه یه اعیونی خاصی داره،با اون صدای آرامش بخشش...

امروز فیلم هیچ رو دیدم،نمیدونم چرا بیشتر از همه دلم واسه محترم سوخت...از این فیلمهایی که نکبت و فلاکت از سر و روی خانواده میباره....یاد این افتادم که دوستی بهم می گفت برعکس اینکه فکر میکنی،مغرور نیستی و کینه به دل نمیگیری..هم غرور داری و هم کینه ای هستی...کجایی که ببینی،باز هم اشتباه کردی..غرور کیلویی چند..قورتش دادم رفت... ولی قلبم فشرده شد.خیلی...چه فرقی داره؟چه اهمیتی داره؟مثل تمام سالهای زندگیم...مثل اونروزی که بیجا محکوم شدم و ساناز تو خیابون فریاد میزد که ازت نفرت دارم،آرامشت حالمو بهم میزنه،نمیخوام باهات همگروه باشم،همیشه شانس میاری...!!!و من دنبالش افتاده بودم و میگفتم ولی بخدا من دوست دارم...آره،ناراحتی من،غرور من زیاد اهمیت نداشته...

نوشتم،ولی هنوز حرفام تو دلم قلمبه شده...دلم اون لباس صورتیمو میخواد که بکوبمش تو صورت مادونا و بگم،فکر نکن فقط خودت قرمزشو داری!!منم میتونم مثل تو راه برم،میتونم پاهامو تو یه خط بردارم و داد بزنم...ولی نه،....حتی نمیتونم برم تو خیابون و تو این وقت شب که بنی بشری نیست، تنها راه برم...

دلم واسه شبگردیهای شیراز تنگ شد...دلم اتوبان چمران رو خواست،بلوار جمهوری، کجایی؟...دلم کوی گل به رو خواست،دلم میدون اطلسی رو خواست...دلم میخواد برم،در خونه نسرین خانوم و تو حیاط خونه شون،بلند بلند مثل روز آخری که از شیراز رفتم تو بغلش گریه کنم...

سرما در من نهادینه شده است!!

یه شاعر واقع بین که نمیدونم کیه!میگه:هوا سرد است و یار از من چغندر پخته میخواهد

خیالش میرسد من گنج قارون زیر سر د ارم!!

الحمدالله یار ما فهمیده است و از ما چغندر  خام هم نمیخواهد!!والا گنج قارون که سهله،یارانه هم زیر سر ندارم!!خلاصه،عرض به حضور که در هفته ای که گذشت،یخ زدم..مردم...خون در رگهام منجمد شد...هی خواستم به تقلید از اون جک که میگفت یه یارویی رو میبرن قطب شمال میذارنش وسط برف و یخ و میخوان روش تحقیق کنند.یارو میزنه زیر گریه که توروخدا منو نذارین اینجا..میمیرم..یخ میزنم....بهش میگن چرا گریه میکنی اخه..به خودت تلقین کن که گرمته..خلاصه یارو شروع میکنه از سرما عین بید لرزیدن و هی به خودش میگه گرممه!گرممه!!..ای وای چقدر گرممه...راستی گرممه ها...پالتوشو درمیاره...وای گرممه..پلیورشو درمیاره...خلاصه لخت میشه و میمیره!!بعد که میان بررسی میکنن میبینن علت مرگ گرما زدگی بوده!!

آقا،هر چی  به خودم تلقین هم میکنم هیچ افاقه ای نمیکنه...یاد پست پارسال دندانپزشک متین افتادم که شوفاژهای خونه دانشجوییشون خراب بود و به قول خودش عین ارواح سرگردان تو خونه میگشتند...و من چقدر اون پست رو دوست داشتم..آنقدر دوست داشتم که خدا نخواست من بی بهره بمونم!!بابا،ما سه سال زمستون رو تو شیراز سپری کردیم..اونجا از این خبرا نیست که!اخه خدا نمیگه من یهو شوک بهم وارد میشه؟!انگار منی که بچه بودم..نه یکم بزرگتر بودم!!دلم میخواست زن بشار اسد بشم و بشم فرست لیدی سوریه،یهو میشدم زن ولادیمیر پوتین!!بعد میشدم فرست لیدی یا چه میدونم سکاند لیدی روسیه!!بابا،یخ میزدم!!میمردم....حالا من شدم لست لیدی تبریز!!!

خلاصه،امروز عمو مرتضوی اومد  وسیله گرمازایی فوق مدرن خونه ما رو عوض کرد و شوفاژ تحویلمون داد...الان ما عمو مرتضوی لپ گلی رو دوست داریم!

بس که سردم میشه،سیستم گرمایشی بدن من هم قاطی کرده!!عوض اینکه تو سرما نوک دماغم قرمز بشه..تو اتاق معاینه لپهام قرمز شده این هوا!!یعنی اگه یه 4 تا دامن از رو روپوش سفیدم میپوشیدم میشدم عینهو این عشایر لپ گلی!!یعنی هرکی امروز منو دید،یه لبخندی زد و گفت:چه بامزه شدی!چه خرگوش شدی!چه گر گرفتی!!میتونین منو آنت صدا کنین یا حنا دختری در درمانگاه!دو تا دایره قرمز رو رو  گونه های من تصور کنین دیگه.....

دیروز یه دختری که یه بار پیوند کلیه اش رد شده بود و دوباره پیوند شده بود اومده بوده فرزاد ای وی فیستولشو ببنده.فرزاد میگه نیم ساعت تو اتاق عمل مارو معطل کرد که جای برشش  معلوم نشه ...فرزاد میگه بهش گفتم دختر جان،من جراح پلاستیک نیستم .نمیخوای پاشو!!خلاصه،دختره راضی شده...بعد موقعی که رو تخت دراز کشیده گفته:آقای دکتر،ببینم میتونی دست منم مثل اسمم خوشگل کنی؟!!فرزاد گفته:مگه اسمت چیه؟گفته :گلشن....

خداییش روحیه و امید به زندگی رو حال میکنین!از ما که گذشت شما یاد بگیرین!!!