وقتی از هجوم افکار تو مغزم رنج میبرم و از سر درگمی برای اینکه کدوم یکی رو به رشته تحریر دربیارم،انگار بهترین حالت اینه که انگشتهامو به فکرم بسپارم و بذارم هر چی تو ذهنم خطور کرد،تایپ کنم...

وقتی عبارت به رشته تحریر درآوردن رو نوشتم،یاد مصر افتادم...یاد این افتادم که وقتی با شتر تو میدون،دنبال ملت میکردن،به تفاوت شتر و اسب فکر کردم.به نظرم اومد هرچی شتر زشته،اسب با وقاره!چرا اسب یادم افتاد،چون یادم افتاد،که تو شلوغ بازیهای خیابونهای لندن، گاهی پلیس های خوش پوش و خوش ژست انگلیسی سوار بر اسب های سیاه و قهوه ای جلوی ملت می ایستادن..بعد به این فکر کردم که آیا،تو تظاهرات مردم تایلند،پلیس یا نیروهای مخالف با فیل جلوی ملت بانکوک ایستاد؟اگه تو افریقا تظاهرات خیابونی بشه،ممکنه پلیس با زرافه بیاد جلوی مردم؟

زرافه گفتم،یاد اسب آبی افتادم!و اینکه وقتی  تو سنگاپوراسب آبی دیدم،به طرز شگفتی به نظرم عظیم الجثه آمد..گرچه پیش یک کرگدن بود،ولی اون پوست زمخت و شاخ کوچک و هیبت گنده کرگدن هم نتونست،چیزی از بزرگی اسب آبی تو ذهنم کم کنه...حس میکردم،دهن اسب آبی اندازه ۳ تا منه!!یاد اون پل معلق مصنوعی افتادم..

یاد اون روزی افتادم که تو مسیر کرج به چالوس،یه عالمه گل لاله پرورشی دیدم،چه رنگهایی... آقای قالیباف،اومده بود واسه بازدید،و عصر همون روز تو اخبار،همون گزارش رو پخش کرد!اون پشت پشتا،یکی از انشعابات رودخانه بود،پر آب...یه پل معلق،از اون پلهایی که دو طرفش طنابه،و کفش تخته های چوبی با فاصله است،رو رودخونه بود...دقیقا مثل کارتونهای بچگی،که قهرمان از رو همچین پلی میخواست رد بشه،و وسط کار،یکی از چوبها،میشکست یا طناب کهنه در اثر ساییدگی،پاره میشد و پل به دو نیم میشد و قهرمان آویزون نصفه پل میشد و....داشتم به این پل و ارتفاع زیرش نگاه میکردم که یه دختر بچه،اومد جلوم و گفت،بیا بریم اونور پل..بهش لبخند زدم!خودش رفت رو پل و برگشت و دستمو گرفتو گفت بیا..همین جوری رو پل بالا و پایین میپرید و من از ترس قالب تهی کرده بودم و حس میکردم مرگو به چشمم میبینم ولی از خجالت دختر بجه صدام در نمیومد....

اقای قالیباف گفتم یاد خلبان افتادم!خلبان گفتم ،یاد عموی بزرگم افتادم که خلبان بود و ووقتی ۲ روزه بودم با خانواده به امریکا مهاجرت کردند!یاد این افتادم که تو عمرم فقط یکبار عمو حسین رو دیدم!ولی دو بار زن عمو مظی رو دیدم!!اسم زن عموم منظره،بهش میگن مظی..مثل اسم خواهرش که آذره و بهش میگن آذی!!مثل اسم خواهر بزرگترش که منیر هستش و بهش میگن منی!!مثل اسم دختر آذی،که یگانه هستش و بهش میگن یگی!!!اولین بار که زن عمو مظی بعد از سالها اومد ایران،رفتیم تهران دیدنش!در خونه که یاز شد،یک خانوم بسیار قد بلند با موهای بلوند شده بسیار پر پشت و پیراهن آستین حلقه ای گلدار با صندلهای پاشنه بلندی به استقبالمون اومد...و تا ما رو دید،گفت:الهی،تو النازی؟و من گفتم:زن عمو ...گفت:من مظی نیستم!من آذی هستم!!

پشت سرش،تو راه پله،خانوم مسنتری با همون قد بلند،و موهای زیتونی رنگ شده و با شلوار سفید و بلوز آبی آسمانی اومد پایین..گفتم:زن عمو...گفت:من مظی نیستم!من منیر هستم!!و بالاخره آرتیست در آخر وارد شد و جشم ما به دیدن زن عمو مظی با قد بسیار بلند و مژه های ریمل اندود،و موهای کوتاه بلوند،با یک بادی آبی خوشرنگ مخمل،و دامن پلیسه سفید رنگ و کفشهایی پاشنه بلند،مزین شد...کل خاطراتم از زن عمو مظی به همین محدود میشود!!

یاد دایی محمدم که تو استرالیاست افتادم!دایی که ندارم،ولی به پسرخاله های مامانم از بچگی میگفتم دایی..از همه بیشتر دایی مهدی رو دوست داشتم که خیلی مهربون بود و از آلمان که میومد،میدیدمش..چند وقت پیش عکسهای بچگیمو دیدم که تو بغلش منو بلند کرده...دایی غلامحسین،از همه عاقلتر بود.دکتره،متخصص توانبخشی،تو استانبول...زنش عراقی الاصله..بزرگ شده ترکیه!اونم رادیولوژیسته...چند هفته پیش بعد از سالها،هر سه تاشونو یه جا دیدم!چون باباشون مرد..حاج آبراهیم آقا،یک جفت چشم داشت،آبی دریا..یه اتاق پر از قناری و مرغ عشق...همچین با طمانینه حرف میزد...وقتی تو قبرستون،سه تا دایی هامو دیدم،از پشت،ندونستم کدوم یکیشونو صدا کنم..مثل همیشه که معمولا بلند سلام میدم،صدا زدم:سلام دایی...

هر سه برگشتن..دایی مهدی جلو جلو رفت...ولی دایی محمد و دایی حسین رو سالها بود ندیده بودم..نمیدونم چرا وقتی مامان گفت:حاج ابراهیم آقا مرده،خوشحال شدم!چون میدونستم یکبار سر فوت،خاله مامانم،سه تاشونو یکجا دیدم و بار دیگه سر فوت پدرشون...و به احتمال قریب به یقین دیگه تو  ایران نخواهم دیدشون..

راستی،ناپلئون میگه:در دنیا،یا کاری بکن که ارزش نوشتن داشته باشه یا چیزی بنویس که ارزش خواندن داشته باشه.حالا منکه هیچکدوم این کارا رو نکردم،بذارم برم؟