از اون راهها که تو داری میری..من خیلی وقته برگشتم جوجه!!
به دوستش میگم:چی شده؟میگه خانوم دکتر دوستم ۳۰ تا دیازپام خورده.میگم:کی؟:میگه:انگار دیروز ظهر!!میگم:تو از کجا پیداش کردی؟میگه:با هم رقته بودیم همین آموزشگاه زبان و امتحان داشتیم!الان امتحانمونو دادیم،اومدیم اینجا!!( یا ماشالله به این سطح هوشیاری و یا تف به روحه هر چی دیازپامه!!)
رفتم بالا سر دختره..همچینم چشماشو به هم فشار میداد که یعنی دیگه خیلی تو اغماست!
بعد از کنترل علایم حیاتی،بلند میگم که باید سوند معده بذارم و معده اش رو بشورم.از اتاق که میام بیرون یهو صدای زنگ موبایل دختره بلند میشه.از گوشه در اتاق نگاه میکنم،میبینم قطع میکنه موبایلش رو ولی شروع میکنه به اس ام اس زدن!!
به دوستش میگم برو بالا سر دوستت یهو نمیره!و خودمم میرم تو اتاق تحت نظر که یه پنجره به اتاق تحت نظر داره.میشنوم که خانوم در اغما به دوستش میگه:وحید همش داره زنگ میزنه و میپرسه کدوم بیمارستانی؟
بذار ..به گه خوردن میندازمش.تا اون باشه سراغ دختر دیگه نره!
میام بالا سر دختره.دوستش میگه:خیلی حالش بد نیستشا.نمیخواد سوند بذارین!!
میگم:باشه ،اگه نمیخواین،از اینجا اعزام میکنم بیمارستان،بخش مسومیت!
دوستش میگه:شما مرخص کنین،من خودم میبرمش!!
میگم:باشه.یه بزرگترش بیاد منم مرخصش میکنم.![]()
میگه:پس من چی کاره ام!!
میگم:دختر کوچولو!بزرگتر یعنی:پدر ،مادر...
یهو تمام وقاحتشو جمع میکنه و میگه:مثلا اگه بزرگترش نیان چی کار میتونین بکنین؟!!![]()
میگم:پلیس ۱۱۰ که نمرده!با رضایت اونا مرخصش میکنم!
دختره موش شد و گفت:نه منظورم این نبود...الان زنگ میزنم برادر بزرگش میاد..
من:(آره جون خودت!برادر بزرگ!!)
تا برادر بزرگ!بیاد، به منشی میگم شماره اون آموزشگاه زبان رو از ۱۱۸ میگیره و از اون طریق شماره خونه دختر در اغما!رو پیدا میکنه.بهش میگم به مامان دختره بگه،دخترش گرما زده شده آوردنش درمانگاه.![]()
درطی انجام این عملیات زیر زمینی،برادر بزرگ(همون اقا وحید!!)میاد.کاش فنچ بود!فنچول هم نبود!!!
اصلا به بلوغش شک دارم!فقط موهاشو تا تونسته بودسیخ کرده بود..اومد و گفت:من ولی ایشون هستم.اومدم رضایت بدم ببرمش!!
دانشجوی فیزیوپات بودم که چند روزی رفتم تهران.یکی از دوستام استاژر روانپزشکی بود.باهاش چند روزی رفتم بیمارستان روزبه.یه روز یکی از مریضها از اول صبح،پیله شد که من حالم خوب شده.الا بلا،منو مرخص کنین.هر چی پری و دوستش میخواستن قانعش کنن،تو مخش نمیرفت.که یکی از پسرای همگروهشون سر رسید و گفت:از نظر ما ،حال شما خوبه و میتونین مرخص بشین ولی باید چند تا از اساتید و رییس بیمارستان ،تو کمسیون شورا کنند و امضا کنن تا شما مرخص بشین.
مریض اینو که شنید سرشو انداخت پایین ،رفت.ظهر که داشتیم میرفتیم خونه،یهو یکی از پشت تو حیاط صدامون کرد که صبر کنین...برگشتیم دیدیم همین مریض صبحیه..یه ورق کاغذ دستشه و نفس زنان داره میدوه طرف ما.اومد نزدیک و گفت:امضاها رو گرفتم
!سرمونو کردیم تو کاغذ ،دیدیم رفته تو بخش از هر چی مریض بدحال تر و مزمن تر از خودش بود امضا گرفته!!!جالب اینکه همشون هم جلوی اسمشون نوشته بودند دکتر!!!![]()
وقتی این پسره وحید،اومد و گفت من بزرگتر این دختره هستم ،میخوام ببرمش،دقیقا یاد نگاه حق به جانب اون مریض افتادم!!و اینکه واقعا چرا فکر میکنین با بچه طرفین؟!!![]()
مامان دختره اومد و خلاصه قضیه با پا درمیونی من فیصله پیدا کرد.آقا وحید شیر مرد!!هم جیم زد!!