شاید به کار بردن این اصطلاح چندان صحیح نباشد، اما به واقع یکی از « زنانه ترین» کتابهایی بود که خواندم.❤️‌ از آن کتابهایی که به من توانایی زیستن در درون یک زن پرشور یا دیوانه را در ساردنیا و جنوب ایتالیا می‌داد…کوهستان و مزارع و جنوب زمان جنگ را به تصویر می‌کشید…میلان مه آلود را دوباره برایم ترسیم کرد…از عشق ها، فرجام ها گفت…زنی که درد سنگ کلیه داشت،،اما این درد با درد هجر همراه شد…

از همین کتاب: «مادربزرگ، که به دلش افتاده بود کهنه سرباز را خواهد دید، کرم های الیزابت آردن خرید. دیگر حدود پنجاه سال داشت و می‌خواست هنوز به چشم کهنه سرباز زیبا بیاید. البته چندان هم نگران این موضوع نبود. با اینکه همه معتقد بودند مرد پنجاه ساله هیچ وقت به زن همسن خودش نگاه نمی‌کند، مادربزرگ معتقد بود این استدلال ها فقط به کار مسائل دنیوی می‌آیند نه عشق. عشق نه سن و سال می‌شناسد و نه چیزی جز خودش را. و کهنه سرباز دقیقا چنین عشقی در دل داشت. آیا به محض دیدن مادربزرگ بلافاصله او را می‌شناخت؟ چهره‌اش چه حالتی پیدا می‌کرد؟ می‌دانست که در حضور پدربزرگ، بابا یا همسر و دختر کهنه سرباز، همدیگر را بغل نمی‌کردند، فقط دست یکدیگر را می‌فشردند و به هم نگاه می‌کردند، نگاه می‌کردند؛ تا سرحد مرگ. البته اگر با هم قرار ملاقات می‌گذاشتند و تنها بیرون می‌رفتند، اوضاع فرق می‌کرد. می‌توانستند همدیگر را ببوسند و برای جبران آن همه سال دوری، همدیگر را محکم بغل کنند…»

*عکس روی جلد انقدر برایم ظریف و زنانه و الهام بخش داستان بود، که گوشواره هایی که زمانی از ایتالیا خریدم را آویزه‌ی گوش مادربزرگ این قصه کردم…🥲

*اول کتاب شعری نوشته بود: اگر قرار است فرصت دیداری در این دنیا دست ندهد، کاری کن که حداقل جای خالی‌ات را احساس کنم…

*اقتباس سینمایی این داستان به کارگردانی نیکول گارسیا در سال دو هزار و شانزده در جشنواره‌ی کن به نمایش در‌آمده است، که باید زمانی حتما ببینم…❤️

*درد سنگ، نوشته‌ی میلنا آگوس، ترجمه‌ی سارا عصاره، نشر چشمه