رمان کلارا و خورشید نوشته‌ی کازوئو ایشی گورو، نویسنده‌ی ژاپنی‌ست که در سال ۲۰۱۷ برنده جایزه ی ادبیات نوبل شده است. راوی داستان، رباتی به نام کلاراست. در زمانه ای که ربات ها به عنوان دوست مصنوعی وارد زندگی خانوادگی نوجوانها می‌شوند. کلارا با نگاه موشکافانه‌ی خود قصد تحلیل روابط انسانی، عشق و بیماری و جدایی و موفقیت…را دارد.

ادبیات جزیی نگر ژاپن، معمولا به قدری در توصیف اماکن، آدمها و احساسات قوی عمل می‌کند که از سختی تجسم غیرواقعیات و داستانهای سوررئال برای من می‌کاهد… بعد از خواندن نقدها، به گمانم رمان های قبلی این نویسنده که تبدیل به فیلم هم شده اند، جذاب تر از نحوه‌ ی روایت این کتاب باشند، البته در نهایت باید خواند و دید و نظر داد…گرچه ترجمه های روان امیرمهدی حقیقت، معمولا خواندن هر رمانی را دلپذیر می‌کند…

از همین کتاب:

-واقعا این رو باور داری،نه؟ باور داری که این کار به جوزی کمک می‌کنه؟

-بله،بله، باور دارم.

به نظر رسید چیزی درونش عوض شد. لبه‌ی صندلی نشست، و بعد مثل من با چشم های هوشیار به چپ و راست نگاه کرد. گفت: “امید”.این چیز لعنتی هیچ وقت دست از سر ما برنمی‌داره. سرش را کم و بیش با ناخشنودی تکان داد، ولی حالا نیروی تازه ای پیدا کرده بود…