از وقتی بدنیا اومدم، یه ساعت تو خونه داشتیم که پدرم از سفر آورده بود. شماطه دار نبود، ولی یک تنه ساعت شماطه دارهای خاورمیانه رو حریف بود! یه ساعت صفحه گرد نسبتا کوچک که قاب مستطیلی آبی کمرنگ براق داشت. از اونا که الان میگن آبی پاستلی! بارها فکر کردم اگه بخوام از چندنفر که تو زندگیم همراه و پشتیبان من بودن تشکر کنم، یکیش همون ساعت بود! سالهای سال من این ساعت رو کوک می کردم، واسه بیدار شدن مدرسه، واسه شب امتحان، واسه دانشگاه…ساعتم وقتی زنگ می زد، نه تنها زنگ می زد، بلکه خودش و من همزمان دومتر می پریدیم هوا! بعد ساعت رو بین خواب و بیداری پیدا می کردم میذاشتم زیر بالشم! ول نمی کرد که! اون کوک پشتش می چرخید، بالش و سر من هم می چرخیدیم! کشمکشی بود ها…! شب امتحان ساعت میذاشتم دو صبح! زنگ میزد، میذاشتم ساعت دو و نیم! پا میشدم یه چشمی کتاب رو می خوندم، دوباره ساعت سه، سه و نیم…دیگه معمولا ساعت چهار خیرشو می دیدم و به توافق می رسیدیم که نه دیگه وقت جنگه و باید بیدار بشم! با همه رابطه پرتنشی که با هم داشتیم، عمیقا به اون ساعت عشق می ورزیدم…در پایان دانشگاه، اون رنگ آبی پاستلی، کم کم رفته بود و رنگ استیل از زیرش بیرون زده بود. بعدها موبایل اومد و زنگ موبایل، شد جایگزین رفیقکم… الان که هرروز صبح تو تبریز، زمین لرزه میاد، بی اختیار یاد اون ساعت آبی پاستلی میفتم! چشمامو باز می کنم، بعد یادم میفته نه! امتحان ندارم! مدرسه ندارم! و این آزمون الهیه! و دوباره می گیرم می خوابم😴