از روزمره های همیشگی
مرد جوان چهل ساله کرونا گرفته، در آی سی یو بستری ست. دچار عوارض نادر کرونا شده و رگ پا از داخل شکم لخته شده است. مادر و برادرش مضطرب و نگران منتظر شنیدن حرفهایی هستند که از دهان دکتر قرار است دربیاید. مادرش را به زور دعوت به نشستن می کنم، با گوشه ی روسری مدام اشک چشمهایش را پاک می کند و می گوید حتی شده پای پسرم را قطع کنید ولی زنده بماند…آن حین که دکتر مدام در حال تماس با ای سی یو و بیمارستان و جراح و رادیولوژیست هست، اقایی که ساکت روی صندلی نشسته، آرام به من می گوید همانژیوم کبد خیلی خطرناکه؟ توضیح می دهم که نه نترس، همانژیوم سرطان نیست…می گوید خانمم همانژیوم داره، ترسیدم برای معاینه بیاد مطب…بعد از دخترم همیشه نگرانیم. می پرسم مگه دخترتون چی شده؟ گفت یادتون نیست؟ پنج سال قبل یک روز بعد از زایمان آمبولی کرد و مرگ مغزی شد. اعضاش رو اهدا کردیم، همین اقای دکتر پیوند زد به مریض…الان نوه م پنج سالشه. و بک گراند گوشی را نشانم داد. دخترکی پنج ساله با موهای کوتاه مشکی و گوشواره های طلایی توپی و لبی خندان…و بعد زد زیر گریه. مادر پسر کرونایی گریه می کرد، رنگ برادرش عین گچ سفید بود، و این مرد میانسال به یاد دختر پرپرشده اش، اشک می ریخت. من هم اشک می ریختم، و مدام می گفتم روح سحر شاد…آنها که رفتند، مردی دیگر با کلی عکس و آزمایش آمد. مریضش سرطان پستان داشت با متاستاز وسیع. می گفت دوسال هست این طفلک را می چرخانیم، اصلا سابقه فامیلی نداشتیم. دکتر می گفت متاسفانه خانمت بدشانسی آورده. دفترچه را که باز کردم ازمایش بنویسم، دیدم تاریخ تولد مریض هزار و سیصد و شصت و نه هست. خیلی تعجب کردم، گفتم این مریض خانم شماست؟ گفت نه بابا…دخترمه، و بغضش را فرو خورد و اشکهایش لبه ی ماسک را تر کرد…بیرون که رفت، از مریض بعدی پرسیدیم مشکلت چیست؟ مرد سکوت کرد و بعد گفت حرفم یادم رفته... منم دختر جوون دارم، مشکل اون اقا رو که شنیدم بهم ریختم. هرکسی بچه ش براش عزیزه…و طول کشید تا سر درد دل باز کرد…بعد آنها خانم و آقایی از مریض های قدیمی با پسر هشت ساله شان آمدند. پسرک سفید و قشنگی به نام پوریا. داخل اتاق معاینه که می چرخید به من گفت خاله، میشه از این کارت ها به من بدین؟ چندتا کارت ویزیت دادم، گفت از اون یکی مدل هم بدین! چندتا هم از اون یکی مدل دادم، گفتم پوریا بیا خودت پشت کارت ها مُهر بزن! برداشت ترق ترق پشت کارت ها مهرزد. بعد گفت خاله از این مهرها یدونه اضافه نداری من ببرم؟! گفتم نه دیگه عمو دکتر خون دل خورده تا صاحب این مهر شده، انشالاه بزرگ شدی مهر خودت…و اینگونه هرروز اشک و خنده مدام در مطب جایگزین یکدیگر می شوند