ماه صورتی اردیبهشت
باران که زد، راه افتادم. نمی شد چتر برندارم، تا به مقصد می رسیدم موش آب کشیده می شدم! باد قطرات درشت آب را پخش می کرد. دقت کردم، برخلاف روزهای دیگر بهار فقط من بودم که زیر رعد و برق و باد و رگبار تند بهاری پیاده می رفتم. خبری از بچه هایی که هرروز دوچرخه سواری می کنند، نوجوانهایی که سلفی می گیرند و خانم هایی که با رعایت فاصله اجتماعی لب باغچه ها درددل می کنند، نبود. شده بود عین پیاده روی های عصرهای زمستان. که تک و توک ادمهایی در آن مسیر خلوت همیشگی می دیدم. دروغ چرا؟ از تکه هایی از این مسیر همیشگی، واهمه دارم. پل هوایی خلوت، پیاده روهایی که یک طرف سراسر شمشاد و گیاهان بلند دارند و یک طرف دره ای با درختچه های تنک. هربار صدای موتور می آید، یا ماشینی کنار درختچه ها متوقف می شود، یا کسی از پله های پل هوایی پایین می آید یا شمشادها تکان می خورند، قلبم هری پایین می ریزد! اما عادت کرده ام به این پیاده روی دم غروب در این مسیر، سه بار در هفته. گاهی هم یک یا هیچ بار در هفته! از بهارسال قبل، کمتر رانندگی می کنم. این مسیر پیاده روی سربالا و خلوت و نسبتا طولانی را دوست دارم. در ذهنم به ده قسمت تقسیمش کرده ام. سخت ترینش، قسمت ششم است که خود آن را سه بخش کرده ام! بخش دوم همان قسمت سربالا و پشت شمشادهای خلوت هست، جایی که گاهی می دوم، البته داخل پل هوایی هم اگر کسی نباشد می دوم! آغاز قسمت هفتم یعنی ورود به دایره امن! جایی که کم کم سروکله مغازه و پیاده ها و ترافیک پیدا می شود...قسمت دهم، پله های خانه پدری ست که هفت طبقه را پیاده می روم. سالهاست تا جایی که بشود پله های ساختمان ها را پیاده می روم. از پله بالارفتن خوشم می آید، ولی پایین آمدن چندان حس خوشایندی برایم ندارد، چون همیشه حس می کنم در آخر زانوهایم برای چند لحظه از آن من نیست! در غروب اردیبهشت، بهار را نفس کشیدم. باران بر سر و صورتم زدم، دویدم، ترسیدم، گاهی هم به از روی جدول راه رفتنم خندیدم! دست آخر مادرم که در را باز کرد، با دیدن من و چتر و شلوار خیس گفت باز پیاده اومدی؟ عجب رویی داری تو دختر
+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم اردیبهشت ۱۴۰۰ ساعت 3:7 توسط
|