یک شب عادی در مطب!
یک شب عادی در مطب:
-مریض می پرسه که خانوم؟ من یه خواستگار دارم، میگه کلیه م مریضه، کلیه ت رو اهدا کن به من! به نظر شما کلیه م رو بدم؟! میگم نه چه کاریه! میگه اخه دوستم داره! میگه اگه کلیه ت رو به من بدی من مطمئن میشم که واقعا منو دوست داری! مخ زنی داره وارد مراحل جدیدی میشه!!😶
-دهنده و گیرنده کلیه با خانواده ها اومدن برای ویزیت. دهنده از مشهد اومده! متعجب پرسیدیم که چه عجب از مشهد؟ یعنی تو اذربایجان کسی پیدا نکردین؟ میگه چرا! ولی طرف پول رو گرفت کلیه ش رو نداد! الان کارمون تو دادگاهه باهاش...☹️
-مریض میگه من دوا می خورم دلم درد می گیره. میگم خب دوا نخور. رژیم بگیر. درمان کبد چرب رژیم غذایی و ورزشه. میگه اخه گفتین جگر نخورم! گفتم اره خب جگر و مخلفاتش خیلی چربه. میگه یعنی سالی ماهی یه بار هم نخورم، یا هر روز نخورم؟! میگم کلا نخور! میگه یعنی جگر رو به سیخ می کشیم کباب می کنیم نخورم یا جغور بغور درست می کنیم اونو نخورم؟! میگم خانم جان! نخور! جگر نخور...همین طور با حیرت نگاهم می کنه...😳حیرت ها...!میگم وات؟! میگه اخه من خیلی به جگر علاقه مندم! بزرگوار جگرخوار بود!
-یه اقایی خمیده با عصای چوبی و کلاه بافتنی و شال گردن اومد تو اتاق. کاشف به عمل اومد یه پزشکی بهش گفته بوده تو بیشتر از سه ماه زنده نمی مونی. اونم رفته وصیت نوشته، یه سری مدارک و اسناد رو هم معدوم کرده، چون نمی خواسته بعد فوتش کسی ببینه. اما بنا به توصیه همسرجان رفته شیمی درمانی، عجیب هم خوب جواب گرفته. و حالا قرار شد سه روز بعد بیاد برای عمل جراحی غده کوچک شده. تو دفترچه ش خواستم ازمایش بنویسم مغزم تیر کشید...متولد شصت و یک! 🤦🏻♀️میگفت مادر و خواهر برادر ندارم، مجردم. یه پدر پیر دارم، دایی هام میارن منو دکتر... به فکر اون عکسها و نامه ها و چت هایی افتادم که احتمالا مایه ی دلخوشیش بوده ولی با عجله معدوم شده...😞
-دختر جوون اومده تو مطب، از همکارم پرسیده ببخشید شده تا حالا کسی بیاد اینجا کووید داشته باشه؟ همکارم گفته اره هرروز یه عالمه! گفته وا...چرا اخلاق ندارین؟!😐گفتم خب راستشو میگه...گفت ببخشیدا من دوماهه باردارم! همه ناز منو می کشن تو خونه. شما باید ناز منو بکشید روحیه بدین بهم! 😑