گفتم به تو که ما زندگانیم، مانده ایم به تماشای آنان که رفتند و در انتظار روزهای نیامده؟ تعریف کردم امروز را چندبار زندگی کردم؟ چندبار خنده و اشکم جای خود را به هم دادند؟ گفتم نشستم « همرفیق» ببینم تا ساعتی را از یاداوری انچه بر ما گذشته از یاد ببرم...آن قسمت که پژمان جمشیدی و سام درخشانی مهمان برنامه بودند. گمان می بردم تمام برنامه را قهقهه خواهم زد. اما انجا که نوازنده، آرشه بر کمانچه می زد، اشک دیدگانم را تر کرد. انگار که خنجری از زخمی عمیق بیرون می کشید. نگاه که کردم، پژمان جمشیدی هم چشمانش نمناک شده بود...بعد دوباره خندیدم پابه پای حرفهاشان تا گفتند ترانه نوستالژیک ما، ببار ای بارون ببار استاد شجریان بود...موسیقی که پخش شد، گریه کردم! پژمان جمشیدی گریه کرد، سام درخشانی و شهاب حسینی هم...دیدم مشکل از من نیست. شعر سر زخم دلها را باز می کند...انجا که می خواند دلا خون شو خون ببار؛ بر کوه و دشت و هامون ببار به یاد عاشقای این دیار؛ به کام عاشقای بی مزار…جان دلم گفتم برایت شب که خواستم کارهای نیمه تمام انجام دهم، آن قسمت از رادیو دیو که نامش« به بهشت می ماند هورامان»، پخش می شد؟ چشم باز کردم و دیدم چه به لالایی ها و مویه های کوردی گوش می دهم و اشک می ریزم...برای کشته شدگان حلبچه که می خواند...برای هر انچه که در این پادکست دوست داشتنی پخش می شود یا لبخند می زنم یا می گریم...؟تعریف کرده بودم برایت که چه سرد می شود دل ما عاشقان این دیار هرسال دی ماه؟ ما اهالی این دیار سالی برای سقوط هواپیما گریسته ایم، سالی برای انان که در کشتی سوختند و ان قبل ترها برای زلزله ای در شرق؟ ما عاشقان این دیار خون گریه کرده ایم در این دی ماهها...اما عزیز دلم، گفتم که ما زندگانیم؟ می مانیم به امید دی ماههای روشن تر شاید که دیگر آسمان و زمین و دریا برای دیارمان خون نبارد...