داستان امشبم اینه که یه عالمه برق زد، بیشتر از یک ساعت برق زد، اون دور دورا آسمون روشن خاموش می شد...تا کم کم صدای رعدش اومد...برق که نزدیکتر شد، رعد بلندتر شد، بعد بارون گرفت...تند اومد، آروم شد...رگباری زد، دست نگه داشت...دوباره بارید و بارید...عین ابر بهار دل آسمون بارید. 
آدما رفتن تو خیابون، راه رفتن، تنهایی، دو تایی...چندتایی...سیگار کشیدن...همسایه مون با صدای بلند موسیقی گوش می ده...صدای رعد، چک چک بارون، بوی خاک بارون خورده، نوای موسیقی، صدای خنده های دوردست ادمها خرداد رو نوید می ده...اصفهانی می خونه مرو ای دوست، مرو ای دوست...من میگم مرو ای بهار، مرو ای بهار...