اسپانیای ها یه اصطلاحی دارن به اسم سیِستا! سیستا گویا همون ناهار و نماز و چرت بعد از ناهار خودمونه! منتها گویا سرکار هم این آیین باشکوه رو اجرا می کنن. یعنی طرف سرکار میره ناهار و چرت قیلوله یکی دو ساعت...یکی از خاطراتش می گفت که تا یک ماه تو اسپانیا فرصت نمی کردم برم بانک حساب باز کنم! کلاسهای دانشگاه از ساعت ده تا سه بوده، میگه تا قبل ده بانک باز نبود، سه هم که می رفتم بسته بود! به این نتیجه رسیدم این سیِستا یه جور معادل فیکا تو سوئده! خلاصه در پاییزی که گذشت، من خواستم یه سیستا بدم به وبلاگ، که ناخوداگاه تبدیل شد به غیبت فصلی! این پاییز هم گذشت و دیدم تنها چیزی که امیدم رو زنده نگه می داره، امیده! راستش ترسیدم نوشتن کم کم یادم بره. دیگه بد و الکن هم که شده، باید دوباره آهوی قلم رو جمع و جور کنم، بیام خودمونی تر از روزهای روشن تری که قراره بیاد بنویسم و با هم رویا بسازیم...امیدِ هم باشیم. فیکای هم باشیم، به شیرینی خواب قیلوله واسه هم باشیم. سیِستای یکدگر باشیم!