تنها وقتی که تو شیراز از بابت نون!بهم خیلی بد گذشت،ماه رمضان پارسال بود.همش یاد قنادیای تبریز میافتادم که الان چه حالیه...این حرفو چند بار هم به همه گفته بودم به نظرم!

پریشب که با مامانم حرف میزدم ،گفت صبح برو از ترمینال کاراندیش از فلان اتوبوس تبریز ،بسته ای که واست فرستادمو بگیر.منم ظهر رفتم و با یک کارتون موز مواجه شدم!البته توش موز نبود،اینا بود:

و خداوند گندم را آفرید و مامان من را آفرید و نمیدونم آقای نانوا  و قنادرا کی آفرید ولی مهم این بود که آفرید.در آخر منو آفرید ،تا قربون خدا برم و بگم دمت گرم که گندم رو آفریدی و آقای نانوا و قناد رو آفریدی و مامان منو آفریدی ....مخلص هر چی مامان ،بابا تو این دنیاست!

*دیروز افطار منو فرزاد و فرناز کلا خودکشی کردیم و نمیدونستیم نون بخوریم یا حلوا یا زولبیا بامیه یا غذای دستپخت خاله آذر!!بفرمایید افطار...