«آتش بازی»
کتاب را فقط به خاطر ترجمه « امیر مهدی حقیقت» گرفته بودم. حقیقت در ذهن من، برندی مطمئن برای ترجمه ست. کتاب مجموعه داستانهایی ست که اکثرا راوی ها بین بیست و پنج تا چهل سال دارند.و ماجرایی را در گذشته خود به یاد می آورند به این امید که اثر و معنی آن را در زندگی کنونی خویش دریابند...
از همین کتاب«آدم همیشه فکر می کند اگر وقت مال خودش باشد، چه کارها که نمی کند. اما این جز خواب و خیال چیزی نیست. آن موقع احساس می کردم به بد مخمصه ای افتاده ام و هیچ نمی دانستم یک هفته بعد چه بر سرم می آید. این احساس لحظه ای رهایم نمی کرد و نمی گذاشت حال خوبی داشته باشم. هیچ کس از چنین حس و حالی خوشش نمی آید.»
و از همین کتاب« آدم این جور مواقع باید به خودش بگوید دردسر ارزان می آید و گران می رود»
و باز هم از این کتاب« بهتر است به زندگی ات با چشم باز و با وضوح نگاه کنی. نگاه با چشم باز بهتر است از نگاه با چشم امید، یا چشم ایمان و یا هر چشم دیگری. چیزی را انکار نکن!»
*آتش بازی، نوشته ریچارد فورد، ترجمه امیرمهدی حقیقت، نشر ماهی