این چه کاری بود اخه من کردم؟!
خب بچه ها من اومدم با یه سوتی جدید!
مریض یه اقای مسن اهل کردستان بود. پسرش همراهش بود و خیلی اضطراب داشت. قبل از اینکه نوبت ویزیت پدرش برسه، نزدیک من اومد و گفت اگه چیز بدی بود به خودم بگین...نکنه عمل بخواد؟ بیماریش مسری نباشه؟ عموم سرطان معده داشت، نگرانم...خَنوم دوکتور، من و برادر خواهرام باید بریم ازمایش؟ اندوسکوپی؟ گفتم باشه اروم باشید، و ازمایشات رو دیدم گفتم والا ازمایش خون که طبیعیه، بذار سی تی و عکسهاشو دکتر ببینه، ولی حال عمومی پدرتون هم خوبه...انشالله که خیره. گفت وای ما رو تو شهرستان ترسوندن اخه، عموزاده هام هم نگرانم کردن و....یک ریز می گفت!
تا اینکه نوبت ویزیت پدرش شد، بعد معاینه و رویت سی دی و ازمایشات همسرجان گفت اقا شما مشکل بدخیمی و غده اینا ندارین...توضیح داد که احتمالا سنگریزه تو مجاری صفراوی گیر کرده بوده و رد شده...
پسر ذوق کرد و به من که نگاه کرد، خواستم اروم بگم که دیدی گفتم اضطراب نداشته باش...خدا منو بکشه واقعا نمی دونم چرا یهو چشمک هم زدم!🙈
اونم دید! با خنده گفت اره گفتی ها...سرمو انداختم پایین... خواستم ازمایشات دوهفته بعدش رو بنویسم گفتم واسه خرداد ماه تاریخ می زنم، چشمک زد گفت خوبه!
راستش خواستم طبیعی کنم فکر کنه تیک دارم، به باقی حضار در اتاق هم چشمک بزنم، اما متاسفانه به هرجهت که رو کردم، جز سیبیلم نیفزود!
در نهایت دیگه سرمو گرفتم طرف باباش و دفترچه رو به پسر تحویل دادم! توضیحاتو به بابا می گفتم، اونم می گفت من حواسم نیست زیاد، به پسرم بگو🙈 منم می گفتم به جفتتون دارم می گم! و همی به دوردستها خیره گشتم...