دختر جوان محجبه ست. بیست و یک ساله و دانشجوی مهندسی برق. قدبلند و‌لاغر. چندبار با مادر و پدرش مطب آمده اند. دختر مدام از درد پشت جناغ و معده شاکی ست. معاینه، آندوسکوپی، سی تی اسکن همگی سالم هستند...بار اخر با مادرش امدند. هردو عصبی و پرفشار صحبت می کردند. همسرجان هرچقدر توضیح می دهد که همه ازمایشات نرمال هستند، چرا اینقدر استرس داری؟ قبول ندارد...پیشنهاد می کنم به روانپزشک فوق تخصص بیماری های روان تنی مراجع کند...با صدایی فروخورده می پرسد « من می تونم روزه بگیرم؟» همسرجان، می گوید اگه خودت اذیت نمیشی، می تونی روزه بگیری. تو سالمی.

دختر کش چادرش را مرتب می کند و  ناگهان با صدایی بغض آلود، با اعتراض می گوید« اقای دکتر، شما الان میگین من سالم هستم، تو خونه بهم گیر می دن که چیزیت نیست، پس باید روزه بگیری»...و ما آه از نهادمان برمی آید که اینهمه مدت درد و استرس و تحمل آزمایشات مختلف، همه احتمالا واکنشی مخفی ست بر علیه اجبار خانواده...

یادم کشید به دوستی که می گفت تمام روزهای ماه رمضان را برای سحر بیدار می شود حتی اگر پریود باشد، چون از پدر و برادرانش مقید است...یا دوستی که می گفت پدرم برای تمام نمازهای صبح مرا بیدار می کند و من جرات ندارم بعضی روزها که عذرشرعی دارم به پدرم توضیح دهم. بیدار می شوم و ادای نماز خواندن را در می آورم...