عبور
در خلوت شبی زمستانی، تب زده و ساکت در کوچه های منتهی به کلیسای جامع سانتا ماریا دل فیوره می رفتیم. مردی حدودا هفتاد ساله با لباس ورزشی به سمت ما آمد و کارتی به ما نشان داد. کارت هتل بود که آدرسی روی آن نوشته شده بود. نگاهی کردیم. و من سرم را تکان دادم و گفتم ساری! آی دونت نو...
و لبخندی بین ما سه نفر رد و بدل شد و دوباره در سکوت به راهمان ادامه دادیم. دوچرخه سواری درتاریکی از کنارمان گذشت. باران ریز ریز می بارید. در انتهای کوچه صداهایی مبهم به گوش رسید. دوچرخه سوار توقف کرده بود. ناگهان صداها هیجان گرفت. و جملات فارسی بود که در مه و باران می شنیدیم...در نیمه شبی تاریک، در کوچه ای درفلورانس، ما چهار نفر ایرانی بودیم. دونفرمان قدم می زدیم، یکی سرگردان دنبال نشانی بود، یکی در تاریکی رکاب می زد. ما چهارنفر در برشی از زمان در مه و باران و شب از هم گذشتیم...