« بهار لعنتی» روایت آشنایی مرد جوانی است با عکاسی به نام فرانسیس ژانسن در یکی از کافه های پاریس...

از همین کتاب:

«از او دلخور نبودم، برعکس خیلی خوب درکش می کردم. در او رفتارهایی دیده بودم و شخصیتی از خود به من نشان داده بود که برایم آشنا بود. به من گفته بود: پسرم، نگران نباشید. برای من هم بارها و بارها اتفاق افتاده تا در قعر تاریکی ها فرو روم...

آن موقع از آینده خود خبر نداشتم. سی سال بعد وقتی هم سن ژانسن شدم، من هم به تلفن جواب نمی دادم و حودم را ناپدید می کردم. درست مثل او یک شب ماه ژوئن، همراه با یک سگ خیالی.

پ.ن: بهار لعنتی، نوشته پاتریک مودیانو، ترجمه نازنین عرب، موسسه انتشارات نگاه