بعضی وقتها یه اکسترن میاد مطب.  هربار که میاد منو می بره به گذشته...از مریض شرح حال می گیره و یهو کامنت های بی ربط و باربط می ده. جایی که نباید می زنه زیر خنده، تعجب های اغراق آمیز داره...یهو غصه ش می گیره واسه مریض بدحال، میره تو فکر...داشت نسخه می نوشت و هی خط می زد و ...تا اخرش اومد پیش من گفت امضای استاد رو بزنم؟ گفتم اقای دکتر، می خوای این نسخه رو عوض کنیم، یکی دیگه خواناتر بنویسیم؟ و ضمنا مجبور نیستی الکالن فسفاتاز رو کامل بنویسی! می تونی به جاش آ ال پی بنویسی! گفت هااا...گفتم هممم...

یا اومد اروم در گوشم گفت وقتی استاد میگه تومور مارکر درخواست کن، منظورش کدوماست؟! من می ترسم بپرسم بگه چرا درس نمی خونین 😂 براش رو یه کاغذ نوشتم و گفتم اینو بذار زیر دستت، از رو این بنویس، هرجا گیر کردی بگو بهت بگم. 

و منو برد به سالهای قدیم...به روزهای اول بخش عفونی. اولین کشیک اکسترنی، و من و دوستم که باید شرح حال می نوشتیم. و تو همون سطر اول دوم گیر کرده بودیم. من اصلا از جمله بندی هام خوشم نمی اومد، خط می زدم، بعد برگه رو پاره می کردم! انگار که قرار بود متن سخنرانی بنویسم. تا اینکه دکتر پ که اینترن ما بود، به دادمون رسید. و توضیح داد که چطوری شرح حال درست و خلاصه بنویسیم. و بدین ترتیب، ما و کاغذها و درختان بی شماری را از شر ما نجات داد😂