چهارشنبه زهرا زنگ و زد و تعریف کرد که خواب دیده من و زهرا و فلانی داریم می ریم شمال...داشتم با خنده خواب رو تعریف می کردم که یهو متوجه شدم من دیگه ناراحتی و خشمی از فلانی ندارم! انگار خیلی باید فکر کنم تا یادم بیاد یه زمانی ازش چقدر دلگیر و ناراحت بودم.

امروز هم متوجه شدم که  دیگه  با یه  بنده خدایی  تو ذهنم  بحث نمی کنم! خلاصه اخر هفته به همچین درجه ای نائل گشتم و اکنون مرا از تبختر، میل سخن با هیچ کس نیست!👸🏻