بارها شده، تو خیابون، لابی، اسانسور یا راه پله محل کارم با کسانی برخورد داشته باشم که حس کنم « این داره میاد مطب ما»! گاهی با بعضیاشون همکلام شدم، از مریضی و شلوغی مطب دکترها گفتند. گاها ادرس پرسیدند، و من گفتم که منم همون جا میرم، بیایین با هم بریم...

و بعد ساعتی که همدیگه رو داخل اتاق معاینه دیدیم، مریض کمی تعجب کرده...

اعتراف می کنم گاهی دلم خواسته کاش این شخص، مطب ما بیاد!

داشتم می رفتم سمت راه پله، دخترک مدام با کلاهش بازی می کرد و رو پاشنه ش، دور خودش می چرخید...چشم تو چشم که شدیم، به هم لبخند زدیم...از پله ها که بالا می رفتم، خیلی دلم خواست که کاش دخترک سر از مطب ما دربیاره و من ازش عکس بگیرم...

دوساعت بعد، با مادر و عمه ش که جواب ازمایششو اورده بود، اومدن. موقع رفتنشون، گفتم ازت عکس بگیرم؟ همچین خندید و کلاهشو رو سرش انقدر محکم کرد که موهای خوشرنگش دیگه دیده نشد! 

همچین دخملای تیپ سواحل مدیترانه ای هم به مطب ما رفت و آمد دارن، میون اونهمه ادم مریض و بدحال و افسرده، با خودشون نور و رنگ به اتاق معاینه هدیه می کنند...